با چه رویی سفرۀ دلم را پیش رویت باز کنم. تلی از خاک بر سرم ریخته و به تماشا نشسته ای. برای جلب رضایت تو چه رنج ها که نبرده ام. هشیار باش تا در این واپسین لحظات دقایق با هم بودنمان، سرم را از میان این خاک بر نیاورم، تیر نگاهم را بر قلبت ننشانم. گمان می کردی که مرده ام. آسودگی آن لحظات وسوسه ات می کرد تا مطمئن شوی. چه اطمینان بی حاصل، آن هم زمانی که زنده بودنم نیز حکم مرگم را داشت. چه آسایشی؟ خودت آن را خواستی و خودت آن را از خود دریغ داشتی. حالا پشیمانی. حالا که همچون آتشفشانی گدازه می افشانم. حالا که دستت را می گیرم و تو را با خود به زیر فرش می کشم. حالا که خنده هایت را به جان می خرم و در مقابل مویه هایت شانه بالا می اندازم. با چه رویی رازهایم را بگویم؟ همه را هم اگر بگویم باز یک چیز می ماند. همان که خود می دانی چه آشوبی به پا خواهد کرد. تو به زیر سنگ ها برو، این بهتر است. یکبار رفتی و بازگشتی و حتی ساکت تر از قبل بودی. حتی ساکت تر از قبل بودم و اما رازم برای تو مهم تر بود. وسوسه شدی تا از آن پرده برداری. می خواستی حفره های تنم را ببینی. می خواستی خودت را بشناسی. پرسیدی: «در مورد من چه فکر می کنی؟» گفتم: «نمی دانم.» نیم ساعت قبل گفته بودم: «دوستت دارم، می دانی؟» پوزخندی زده بودی. من هم پوزخند دلخراش تری زده بودم. ساکت تر از قبل شدم بلکه آن راز پنهان بماند. اما چه شد؟ هرچه می گفتم پنهان می ماند. تنها سکوتم بود که می توانست از آن پرده بردارد. کلمات گمراهمان می کنند، یادم رفته بود. گریه کردی و دلیلش را نگفتی. مرده ای متحرک بودی و حالا دیگر تکان هم نمی خوردی، بلکه این بادها آغاز به وزیدن کنند و آن مردمان به نیابت از دردمندان سلاخی شوند شاید که آن گلوله ها مرهمی باشد بر زخمهایمان که تنها چارۀ دوباره برخاستنمان از گور توانند بود و ما دو نفر از شر یکدیگر خلاص توانیم شد. نه! اگر هیچ چیز نگویم تو هرگز از جایت تکان نمی خوری. همینطور سر جایت می نشینی و من هم مجبورم برایت دروغ ببافم. پس می گویم برو! برو تا دفعۀ بعد ببینیم چطور خودت را فریب می دهی.
۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه
هیچ چیز
با چه رویی سفرۀ دلم را پیش رویت باز کنم. تلی از خاک بر سرم ریخته و به تماشا نشسته ای. برای جلب رضایت تو چه رنج ها که نبرده ام. هشیار باش تا در این واپسین لحظات دقایق با هم بودنمان، سرم را از میان این خاک بر نیاورم، تیر نگاهم را بر قلبت ننشانم. گمان می کردی که مرده ام. آسودگی آن لحظات وسوسه ات می کرد تا مطمئن شوی. چه اطمینان بی حاصل، آن هم زمانی که زنده بودنم نیز حکم مرگم را داشت. چه آسایشی؟ خودت آن را خواستی و خودت آن را از خود دریغ داشتی. حالا پشیمانی. حالا که همچون آتشفشانی گدازه می افشانم. حالا که دستت را می گیرم و تو را با خود به زیر فرش می کشم. حالا که خنده هایت را به جان می خرم و در مقابل مویه هایت شانه بالا می اندازم. با چه رویی رازهایم را بگویم؟ همه را هم اگر بگویم باز یک چیز می ماند. همان که خود می دانی چه آشوبی به پا خواهد کرد. تو به زیر سنگ ها برو، این بهتر است. یکبار رفتی و بازگشتی و حتی ساکت تر از قبل بودی. حتی ساکت تر از قبل بودم و اما رازم برای تو مهم تر بود. وسوسه شدی تا از آن پرده برداری. می خواستی حفره های تنم را ببینی. می خواستی خودت را بشناسی. پرسیدی: «در مورد من چه فکر می کنی؟» گفتم: «نمی دانم.» نیم ساعت قبل گفته بودم: «دوستت دارم، می دانی؟» پوزخندی زده بودی. من هم پوزخند دلخراش تری زده بودم. ساکت تر از قبل شدم بلکه آن راز پنهان بماند. اما چه شد؟ هرچه می گفتم پنهان می ماند. تنها سکوتم بود که می توانست از آن پرده بردارد. کلمات گمراهمان می کنند، یادم رفته بود. گریه کردی و دلیلش را نگفتی. مرده ای متحرک بودی و حالا دیگر تکان هم نمی خوردی، بلکه این بادها آغاز به وزیدن کنند و آن مردمان به نیابت از دردمندان سلاخی شوند شاید که آن گلوله ها مرهمی باشد بر زخمهایمان که تنها چارۀ دوباره برخاستنمان از گور توانند بود و ما دو نفر از شر یکدیگر خلاص توانیم شد. نه! اگر هیچ چیز نگویم تو هرگز از جایت تکان نمی خوری. همینطور سر جایت می نشینی و من هم مجبورم برایت دروغ ببافم. پس می گویم برو! برو تا دفعۀ بعد ببینیم چطور خودت را فریب می دهی.
۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه
یک بخش از دو
۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه
علت مرگ: خنده بر سر یک چیز
۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه
از فرط درماندگی
متن حوادث به روایت کلاغها
خوب گفتی. صبر می کنیم. منتظریم تا کار به جایی برسد که چشم چشم را نبیند. در این صبر بی پایان، در انتظار تاریکی مطلق، خبردار شدم که حوادثی بسیار مهم پیرامونمان در جریان است. هرچه بود آنها کلاغ بودند و خبرها را به سرعت پخش می کردند. به یکیشان که حرفی بزنی بلافاصله بقیه هم شنیده اند. این حوادث بسیار مهم مرا بر آن داشتند تا از صبر کردن دست کشم و لخت و عریان از جایم بلند شوم. در حین دور شدن از کلاغ پرسیدم: «این حوالی زنی را ندیده ای که مثل من لخت و عور باشد؟» قاه قاه خنده جمع کلاغان را فرا گرفت. من از اینجا می روم و به متن حوادث می پیوندم.
۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه
خرده بورژوا
یک شب مانده به روز تولدم، دوباره همانجا دیدمش. در آن لحظه تصمیم داشتم بی توجه از کنارش بگذرم چرا که باید تدارک ضیافت فردا را که در باغ بزرگی به دور از این شهر کثیف برگزار می شد می دیدم. اما وقتی نزدیک شدم، نور شمعها وسوسه ام کرد و خواستم دوباره همه را از نو فوت کنم. به محض آنکه خم شدم، ظرف کمتر از یک ثانیه چهرۀ شیطانی پیرمرد در فاصلۀ دو بند انگشت از صورتم قرار گرفت و از وحشت به عقب پرتاب شدم. تن مسلولش اکنون همچون مردی تنومند از جا برخاست و از دایرۀ شمع ها به سمت من خارج شد. ولی به محض خارج شدن، دوباره همان موجود نحیف گدا را دیدم که با نگاهی رقت آور و ترحم بر انگیز از من تقاضای کمک می کرد. من تحت تأثیر صحنه ای که از چند ثانیه قبل در ذهنم برای همیشه به یادگار مانده بود، هنوز غرق وحشت بودم و برای آنکه بیش از آن نزدیکم نشود، سکه ای از جیبم در آوردم و به داخل آن حلقۀ شوم انداختم. برقی در چشمان پیرمرد درخشید. به سمت شمع ها برگشت و این بار خود همه را به دهان خود فوت کرد. در تاریکی سیاهۀ تنش به سمت من آمد و در گوشم گفت: «من خدا هستم و تو را به جاهای خوبی می رسانم. حالا برو به جشن تولدت برس و سعی کن از این پس خرده بورژوای بهتری باشی.» دوان دوان دور شدم و به خانه رفتم.
فردا در باغ بودم و حدود 100 مهمان که دعوت کرده بودم همگی پیش از موعد آمدند. موسیقی محبوبم را گذاشتم و با هم شروع به رقصیدن کردیم. سعی داشتم تصویر پیرمرد را حتی شده برای لحظه ای از جلوی چشمانم محو کنم اما نمی شد. به طرز عجیبی دعاهای او در گوشم خوانده می شدند. دعاهایی که مفهومشان با کاری که در لحظه به آن مشغول بودم در ارتباط بود. «خدایا پاهایش را روی زمین قرار بده. خدایا نگذار چشمش به تن برهنۀ نامحرم بیافتد. خدایا لذتهای حرام را از او بگیر. خدایا تنش را بیمار کن تا که از افتادن به دام گناه مصون بماند. خدایا گوشش را کر کن تا صدای زن نامحرم را نشنود. خدایا ذلیلش کن تا اسیر نخوت کاذبی که سرمایه اش برایش ساخته نگردد. خدایا بگذار تا همه به چشم تحقیر نگاهش کنند تا فکر نکند آرزوهای شوم و خامی که در سر دارد، روزی محقق می شوند. خدایا جانش را بگیر تا بیش از این به دعاهای من نیاز نداشته باشد.» بر زمین غلطیدم و خون از گوشۀ دهانم جاری شد. در واپسین لحظات عمر، زیر لب به نزدیک ترین قوم و خویشم که وحشت زده بالای سرم ایستاده بود گفتم: «وصیتی دارم.» گوشش را بر دهانم چسباند. گفتم: «همۀ ثروتم... همۀ ثروتم را می بخشم به...» دیگر نای حرف زدن نداشتم. کاش آن قوم و خویش هم می توانست تصویری را که جلوی چشمانم هر لحظه وضوح بیشتری می یافت، ببیند.
چیزهای خوب نصیب کسانی می شوند که انتظار می کشند
منتظر بودم. می دانستم پشت در ایستاده و گوش به زنگ است. منتظر بودم دستش را روی زنگ بگذارد و دیگر رها نکند. شاید هم منتظر بودم تا در را هل بدهد و خودش داخل شود، چون مطمئن نبودم اگر زنگ می زد، در را برایش باز می کردم. به محض آنکه زنگ زد، همچون برق گرفته ها از جایم پریدم. صورتم سرخ شد، آنقدر که نیازی به نگاه کردن در آینه نبود. قلبم انگار که فرا رسیدن آخر الزمان را حس کرده باشد، هشدار داد اگر این وضع همینطور ادامه یابد تا یک دقیقه بعد از جا کنده می شود. از پشت در فریاد زدم: «کیست؟» پاسخی نیامد. احتمالاً صدا از در رد نمی شد. ولی حس می کردم دارد پشت در لبخند می زند. پیش خود فکر کردم چطور آشوب می توانست تنها با اشارۀ انگشت او به یکباره این گونه وجودم را فرا گیرد. خودم را برای ورودش آماده می کردم. همۀ احتمالات ممکن را در مورد آنچه پس از ورودش می توانست رخ دهد از سر گذراندم. هر حرفی که به او می زدم می توانست سرنوشت ساز باشد. دستگیرۀ در را انگار که عضوی از بدن او باشد نوازش می کردم و می لیسیدم. در را خودش باز کرد و داخل شد. حدسم درست بود. لبخند کریهی بر لبانش داشت که البته کراهتش را تنها یک ساعت بعد درک کردم و در آن لحظه فقط مسحورش شدم. اگر تنها می دانستم طی یک ساعت آینده چه رخ می دهد...
طی یک ساعت بعد هیچ اتفاقی نیافتاد. تنها روبروی هم نشسته بودیم و من در جواب لبخند احمقانه اش، خود را وادار به لبخند زدن می کردم. ابتدا پرسیدم: «از کجا اینقدر از خودت مطمئنی؟» جوابی نداد. تصمیم گرفتم جای زخم های روی تنش را بشمارم اما قبول نکرد. کمی غذا آوردم و جلویش ریختم، تا بلکه شکمش سیر شود و قدری پذیرا تر، اما توفیری نداشت. پرسیدم: «چه چیزی تو را به اینجا آورده است؟» گفت: «من خیلی راحت اینجا آمده ام.» گفتم: «حالا که آمده ای پس بمان. لباسهایت را در آور.» امتناع کرد. سماجت بی فایده بود. محض رفع تکلیف سیگار دود می کردم. از خودم و دیگرانی از قماش خودم خجالت می کشیدم. پیروزی نزدیک بود اما نه برای من. من آن را به قیمت هیچ می خواستم اما حتی هیچ هم در این دوره زمانه برای خود قیمتی داشت. در آن شبها بی خوابی عجیبی سراغم آمده بود و روزها را هم به تحمل نور آفتاب می گذراندم. منتظر بودم هرچه زودتر از جایش بلند شود، برود و مرا در بدبختی ام تنها رها کند.
دیگر دارد حوصله ام سر می رود. بس که به او زل زده ام و او به من زل زده می خواهم چشمان هردومان را از کاسه در آورم و در مخلوط کن بریزم تا مشکل برای همیشه حل شود. شاید هم این کار را بکنم. اما به جایش با دو دست از جا بلندش می کنم و تا نزدیکی های سقف او را بالا می برم. به اجبار کمی واکنش نشان می دهد. مردم از فرط بی قیدی نمی دانند کجا را ویران کنند. خانۀ من خوب است؟ اگر هرچه تلمبه می زنید، بادکنک زندگیتان باد نمی شود تقصیر من است؟ خانه ام در طبقۀ شانزدهم برجی مخروبه است. دخنرک را در همان حال که روی دو دست نگه داشته ام به سمت پنجره می برم و خیلی ساده به پایین پرت می کنم. صدای جرنگی پس از چند ثانیه از پایین شنیده می شود. احساس راحتی می کنم و با خود می گویم ای کاش زودتر این کار را کرده بودم. در عین حال سرم را از پنجره بیرون می دهم و او را می بینم که از جایش بر می خیزد و لباسهایش را می تکاند. صدایش که می زنم با بی میلی به آسمانی که من در مرکزش قرار دارم نگاهی می اندازد. من هم در مقام خدای آن موجود حقیری که به قدر پشه ای برایم اهمیت ندارد، اشک ریزان فریاد می زنم: «چه راه دوری را رفتی. حالا که آن پایین هستی همه چیز طور دیگری به نظر می آید.» رویش را بر می گرداند و می رود. زنگ در به صدا در می آید. مسئول ساختمان است. در را به اندازۀ یک کف دست باز می کنم و از لای آن چشمانم را به دهانش می دوزم. می گوید: «این عمارت بسیار فرسوده شده و تا چند روز دیگر فرو می ریزد.» مدتی را منتظر واکنش من می ماند و بعد چشمهایش را می بندد و شروع به خرناس کشیدن می کند. از خواب سرپا بیدارش می کنم و می گویم: «در پوست خود نمی گنجم.» سرش را به نشان تأیید تکان می دهد و می رود. در را می بندم و منتظر می شوم.
۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه
پیرامون سکوت فعلی
پیرامون وقایع اخیر و مناظرۀ جنجالی
سه مرد خرفت که به ترتیب اولی چشمش دودو می زد، دومی پایش کج بود و سومی سرش گر، داشتند راجع به من حرف می زدند بی آنکه بدانند در پس مهتابی های تابیده به چشمان رذلشان سیاهۀ تن من نظاره گر حماقت لایتناهی بشریت است. داشتند از گذشته ای حرف می زدند که متعلق به آنها نبود با این حال در کندوکاو این گذشتۀ موهومی که این سه برایم بافته بودند به نکاتی درخور توجه رسیدم که شاید حافظۀ علیلم آنها را در فقدان طنین رعشه آور صدای زنگدار آنها برای همیشه از یاد می زدود. حافظۀ علیلی که چون این نکات حائز توجه در پیش رویش تلنبار شده و بسان کوهی بر سرش خراب گشتند به یاد مردی افتاد که در سالیان دور، من را در آن حال نزار به میان متعفن ترین زباله های برگشت ناپذیر شهرمان افکنده و خود پرواز کرده بود. سه مرد خرفت داستان او را برایم یادآور می شدند. مردی که بسان آفتابی سوزان تن دردمندم را برنزه کرده و لایق تماشای جنده پاپتی ها کرده بود. آفتاب آمد دلیل آفتاب. از پس مهتابی ها در آمده، بر سرشان خراب می شوم: "چیست که شما را لایق حرف زدن دربارۀ گذشتۀ من کرده است؟ کجاست آن رذالتی که رو در روی من بایستد و بار تحقیر سزای این بد نهادی اش را متحمل شود؟" هر سه همزمان بسان موریانه گریختند غافل از آنکه گلایۀ من نه از بابت حتاکی شان، بلکه از بازگو کردن حقیقتی بود که در این زندگی کمتر از نکبت، تاب دوباره شنیدنش را نداشتم. یک بار بس بود. یک بار دستی آمد و مرا از جایم بلند کرد و سپس برای همیشه بر زمین ام نشاند. کجا بود آن دست اکنون؟ سهل انگاری من در لاپوشانی آن، عذری بود بسان شماتت سگ خود را از بابت تسری دادن جنون هاری به صاحبش. ملعون باد آن سگی که حین عبور از سر نعش من حتی بزاق دهانش را هم بر صورتم نچکاند. این من بودم اکنون؟ نشسته در کنج دیوار در معرض باد و بارانی که کوته فکر ترین آدمیان را از گزند آن بیم است؟ این گذشته برای پنهان داشتن خود از من تا کنون از هیچ رذالتی فرو گذار نکرده است و من این را در محکمۀ عدل الهی بر صورتش تف خواهم نمود. او حتی به خود اجازه می دهد نام و آوازۀ خود را به مصلحت مقدراتی که ذهن کوته نگرش برای آیندۀ پوچ خود در رهپویی دولا دولایش به سوی مدینۀ فاضلۀ پتیاره ها منظور داشته دگرگون کند و خلاف واقع جلوه دهد. مرگ بر او. مرگ بر او که چنین بازی سخیفی را بر شرافت من و اقیانوس کرامت و امکانات الهی تحمیل می دارد. مگر او از این لاشۀ سراسر تعفن به اصطلاح زندگی چه روی خوشی دیده که چنین خیره سرانه به نیت بریدن آن بندهای خیالی که همچون منی صد سال هوس از نو بستن چنین پیمان ذلتی را بر خود روا نمی دارم، خود را برای دور کردن از انظار من به لودگی تمام دیگری می نامد؟ من از این قلت فهم و شعور است که نفسم می برد وگرنه گور پدر هرچه او می کند و هر پندار منحوسی که در ذهن بی شکل او شکل می یابد. سه مرد خرفت باید که خاطره ای چنین سخیف را بر من باز نماید. خاطره ای محو و تاریک از این ذلت، این ذلت مردی که عهد بسته ام فرزندان و نوادگانم را به خونخواهی از قلب ریش ریش خود بر علیه آن دل از سنگ سخت ترش بشورانم. در انتظار بهشت برین، در انتظار نگاهی فهیم نومید نشسته بودم که ناگاه، پس از سالها، مردی دوباره آمد و تاریکی چشمانم را مسخر کرد.
۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه
شکرگذاری
شب که شد گوشۀ خیابان دراز به دراز افتاده بودم. گویی خستگی آن سه مرد که مرا ترک کرده و گاری را رها کرده بودند تا به قعر خیابان باز گردد، به تنم سرایت کرده بود. بالای خیابان به فاصلۀ چند متری جایی که من افتاده بودم پارکی بود که میشد روی چمن هایش شب را به صبح برسانم. اما وضعیت دردناکی بود و سخت می توانستم خود را تکان دهم. به دوستی که خانه اش در آن اطراف بود زنگ زدم و ناله کنان خواستم به یاری ام بشتابد. در انتظار برای آمدنش خیابان به ناگه دستخوش ازدحام شدیدی شد و مردان و زنان بی شماری به همراه ماشین هایشان هجوم آوردند. از دیدنشان دچار شگفتی مسرت بخشی شدم. چشمهای وق زدۀ شان برایم آشنا می نمود و بزدلیشان به خنده ام وا می داشت. خود را از خلال فریاد های دیوانه وارشان، الکی خوش بودن و بی خیالیشان باز می شناختم. با دیدن من نزدیک شدند و سؤال پیچم کردند. حرف مرا نمی فهمیدند و برایشان مهم نبود. تنها دوست داشتند تأثیر حضور خود را بر کسی که برایشان غریب می نمود محک بزنند. دختری جوان از بینشان پرسید: "اینجا چه می کنید؟ این وقت شب، افتاده وسط خیابان؟ نمی ترسید ماشینی بیاید و از رویتان رد شود؟" گفتم: "از کجا می دانید که به همین دلیل اینجا نخوابیده ام؟" مرد میانسال و ریشویی پرسید: "یعنی می خواهید... منظورتان این است که قصد خودکشی دارید؟" گفتم: "نه الزاماً. فقط خواستم به این دخترخانم بفهمانم همه چیز را نباید از پیش مسلم فرض کرد." همهمه ای بینشان در گرفت: "منظورتان را درست بیان کنید... ما در این خیابان... ما اینجا زندگی می کنیم... خانه هایمان اینجا هستند همینطور خانواده هایمان... ما اینجا این قبیل رفتارها را تحمل نمی کنیم." کف خیابان سرمای مطبوعی داشت که به کمرم آرامش می داد. سرم روی آسفالت جای مناسبی پیدا کرده بود و چشمانم در عطش بسته شدن می سوختند. اگر فقط این جماعت مرا به حال خود رها می کردند... به یکباره خشمی سوزان وجودم را فرا گرفت طوری که انگار منشأ تمامی بدبختی های زندگیم را یافته بودم و اکنون جلوی چشمانم می دیدمش. از جایم پریدم و خطاب به آن جماعت فریاد زدم: "من... من آن دستی را که بخواهد در زندگی ام دخالت کند از بازو قطع می کنم!" ظرف یک لحظه همۀ شان محو شدند. از قضا دوستی هم که برای کمک به من آمده بود مرا در آن وضع دیده و گریخته بود. دوباره روی زمین ولو شدم. آخرین ذرۀ نیرویی که در تنم باقی مانده بود را صرف آن فریاد کرده و حال دیگر شکی نبود که باید شب را همانجا وسط خیابان به صبح می رساندم. هرچه بود، دیگر آدمی در آن حوالی دیده نمیشد و همین خود بزرگترین نعمتی بود که خداوند می توانست در آن شب پرستاره بر من ارزانی دارد.
انجام وظایف فردی و اجتماعی
۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه
تحقیر دو جانبه
مبدأ آفرینش
۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه
میوۀ ممنوع
۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه
در نطفه خفه
۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه
دو روی سکه
۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سهشنبه
لکه ای بر ذهن
امروز از خواب که بیدار شدم حالم کمی بهتر بود. جای خالی دختر و ساعت را می دیدم اما به روی خود نمی آوردم. پیش خود امیدوار بودم این بی اعتنایی ام دوام بیاورد و دوباره شاهد جوشش دلتنگی ها و غم ها در خود نباشم. خانه ام در فاصله ای نزدیک از شرکت دوستم قرار داشت و می خواستم هرطور شده سری به آنجا بزنم. او مدیر آنجا بود و شرکتش جزو معتبرترین شرکت های بازرگانی در شهر بود. موهایش را در راه شرکتش سپید کرده و هر روز یک پایش این ور آب و پای دیگرش آن ور بود. وقتی پس از سه ماه بی خبری دیدمش چندان شعفی از دیدارم به او دست نداده بود. در کمال تعجب دوستم نیز به همراه ساعت مچی ام آنجا در کنارش نشسته بود و او نیز کمترین اعتنایی به من و افکارم نداشت. از اینکه مسائل کاری و زندگی شخصی ام با هم در یکجا به طرز اسفناکی ادغام شده بود منقلب بودم. دست و پایم را گم کرده و بی حرکت سرجایم روبروی مدیرعامل و دختر خشکم زده بود. مدیرعامل با مشاهدۀ وضع نزارم دلش سوخت و اشاره کرد که روی صندلی بنشینم. نا خود آگاه اطاعت کرده و وا رفتم. هیچگاه تصور نمی کردم با آن وضع همچون ارباب رجوع جلوی دوست دختر خود بنشینم و ساکت شوم. ساعت مچی ام را بی اعتنا به مردانه بودنش در دست انداخته بود و تیک تاکش به خوبی شنیده میشد. خطاب به مدیرعامل گفتم: "از وضعی که پیش آمده متأسفم. ولی خوب می دانید که من چندان در به وجود آمدن آن دخیل نبوده ام. این خانم... نمی دانم تا چه حد در جریان باشید ولی از دوستان نزدیک من هستند... یا بودند، زیاد هم فرقی نمی کند... به حال ایشان منظورم است. برای من چرا. برای من هر چیزی با دیگر چیزها فرق دارد. هر چیزی سرجایش نباشد دیوانه می شوم. خب آن ساعت که ایشان به دست کرده اند... آن ساعت مال من است. جایش دور مچ ایشان نیست. این را خود دخترخانم بهتر می داند." مدیر ساکت بود. دختر ساعتم را از دستش جدا کرد و به من باز گرداند. گفتم: "خب. اینطور بهتر شد. حال می توانم با خیال راحت حقیقت را بگویم." مدیر حرفم را قطع کرد: "برای گفتن حقیقت کمی دیر شده، اینطور نیست؟ پاسی از شب گذشته و من به همراه دوست سابقتان باید اکنون در رختخواب روی هم افتاده باشیم." گفتم: "ولی او شبها هذیان می گوید. ناراحتتان می کند حالا می بینید. نمی خواهم خصائل نیکش را منکر شوم ولی باید اعتراف کنم بسیار سهل انگار و بی ملاحظه است و شبها در خواب ناگهان فریاد دلهره آوری می کشد آن طور که اجدادش در گور بلرزند." مدیر با جدیت از صحبت هایم یادداشت بر می داشت. دختر دل نگران ماجرا را دنبال می کرد. پس از مدتی دلشوره امانش را برید و از جایش برخاست. به من گفت: "ممکن است چند لحظه با من بیایی؟" از مدیر عذرخواهی کرده و به دنبالش رفتم. مرا به کنار پنجره ای در شرکت که رو به منظرۀ بی نظیری از شهر باز می شد کشاند و در فاصلۀ بسیار کمی از من ایستاد طوری که نفسش به صورتم می خورد. گفت: "هنوز دوستت دارم. بسیار بیش از آنچه لایقش هستی."
۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه
چه بر سر ما آمد؟
۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سهشنبه
حافظه: مهم ترین چیز
۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه
چهره ای غلط انداز
راز زندگی
دوستی: مهمترین چیز
یک چیز
سکوت شهر
شروع از صفر
من برای روزی ساخته شده ام که نمی دانم کی فرا می رسد. از بابت چیزهایی که دیده ام متأسف نیستم. حسرت نمی خورم ولی آنان را که می خورند را نیز باکیم نیست. با آنان به مانند خودشان تا نکرده ام چه اگر بنا بود چنین کنم اکنون زنده نبودم. من از بابت هر آنچه کرده ام مسرورم لیکن وضعم این است که می بینی. یکی دو سالی است که در حسرت چنین شبی هستم که بنشینم و چیزی بنگارم لیکن ثمره اش این است که می بینی. به هیچ چیز امید ندارم و نمی توانم داشته باشم جز خودم اما توصیف خود، دشوار می توانم کرد نشسته در این دخمه، مملو از آرزوها، سایه های هراسان دور و برم روی دیوار می پرند و مزاحم اوقات شبانه ام می شوند. امروز روزی بود که هیچ کاری از پیش نرفت. پس تعجبی ندارد اگر ثمره اش چنین نوشته ای باشد. ترجمان آنچه در ذهنم می گذرد را هیچ جمله ای نمی تواند بر عهده گیرد اما شاید یک تصویر بتواند. تصویر سنجابی که با یک دست از شاخۀ درختی آویزان است و دره ای بس ژرف را زیر پای خود می بیند و مطلقاً هیچ نگرانی ندارد. ولی راه فراری هم ندارد. ولی نگرانی هم ندارد. غذایش معدود گردوانی است بر درخت که دست آزادش به آنها می رسد ولی در این مدت همه را خورده است و اکنون تنها دو گردو مانده است. یک سومی هم هست که اگر خوش شانس باشد و نیرومند شاید بتواند بچیندش اما هم خطر سقوط هست، هم ضعف اراده. ببینیم چه می شود.