۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

هیچ چیز

بگذارید دمی ساکت باشیم. در عمق میدانهای دیدمان اجسامی تهدیدگر در جنب و جوشند. وقتی به دیروز فکر می کنیم از حرکت باز می ایستند. وقتی به هم نزدیک می شویم به سمتمان یورش می آورند. تصورمان بر این است که هالۀ شوم حضورشان را در جای جای زندگیمان به یاد می آوریم. اما در اشتباهیم. ما هیچ شناختی از آنها نداریم. حتی رنگشان را هم به درستی تشخیص نمی دهیم. من به نوبۀ خود بارها نیمه راه نردبان ترقی را طی کرده و در آخر از پشت بر زمین افتاده ام. من از میان جمع شما دوستان، تنها آنانی را به خاطر سپرده ام که این اجسام بی شکل را حتی شده برای لحظه ای در سکوت به نظاره نشسته اند.
با چه رویی سفرۀ دلم را پیش رویت باز کنم. تلی از خاک بر سرم ریخته و به تماشا نشسته ای. برای جلب رضایت تو چه رنج ها که نبرده ام. هشیار باش تا در این واپسین لحظات دقایق با هم بودنمان، سرم را از میان این خاک بر نیاورم، تیر نگاهم را بر قلبت ننشانم. گمان می کردی که مرده ام. آسودگی آن لحظات وسوسه ات می کرد تا مطمئن شوی. چه اطمینان بی حاصل، آن هم زمانی که زنده بودنم نیز حکم مرگم را داشت. چه آسایشی؟ خودت آن را خواستی و خودت آن را از خود دریغ داشتی. حالا پشیمانی. حالا که همچون آتشفشانی گدازه می افشانم. حالا که دستت را می گیرم و تو را با خود به زیر فرش می کشم. حالا که خنده هایت را به جان می خرم و در مقابل مویه هایت شانه بالا می اندازم. با چه رویی رازهایم را بگویم؟ همه را هم اگر بگویم باز یک چیز می ماند. همان که خود می دانی چه آشوبی به پا خواهد کرد. تو به زیر سنگ ها برو، این بهتر است. یکبار رفتی و بازگشتی و حتی ساکت تر از قبل بودی. حتی ساکت تر از قبل بودم و اما رازم برای تو مهم تر بود. وسوسه شدی تا از آن پرده برداری. می خواستی حفره های تنم را ببینی. می خواستی خودت را بشناسی. پرسیدی: «در مورد من چه فکر می کنی؟» گفتم: «نمی دانم.» نیم ساعت قبل گفته بودم: «دوستت دارم، می دانی؟» پوزخندی زده بودی. من هم پوزخند دلخراش تری زده بودم. ساکت تر از قبل شدم بلکه آن راز پنهان بماند. اما چه شد؟ هرچه می گفتم پنهان می ماند. تنها سکوتم بود که می توانست از آن پرده بردارد. کلمات گمراهمان می کنند، یادم رفته بود. گریه کردی و دلیلش را نگفتی. مرده ای متحرک بودی و حالا دیگر تکان هم نمی خوردی، بلکه این بادها آغاز به وزیدن کنند و آن مردمان به نیابت از دردمندان سلاخی شوند شاید که آن گلوله ها مرهمی باشد بر زخمهایمان که تنها چارۀ دوباره برخاستنمان از گور توانند بود و ما دو نفر از شر یکدیگر خلاص توانیم شد. نه! اگر هیچ چیز نگویم تو هرگز از جایت تکان نمی خوری. همینطور سر جایت می نشینی و من هم مجبورم برایت دروغ ببافم. پس می گویم برو! برو تا دفعۀ بعد ببینیم چطور خودت را فریب می دهی.

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

یک بخش از دو

نشانی ات را می دانم. نیمه شب به سراغت می آیم. تو دراز کشیده بروی تخت، با چشمانی بسته به وجوه تشابه افکارمان می اندیشی. دریای ترسی که در سرت متلاطم است به ذهن من هم سرایت کرده و همین است که مرا اینجا، بر سر بالینت کشانده. منشأ ترسهای مشترکمان، بر پایۀ خیالات واهی جلوۀ حقیقت را به خود گرفته است. وحشتی کاملاً بی پایه و اساس، ساخته و پرداختۀ ذهن بیمار تو، حال در سر من نیز می جوشد. اما تو نمی دانی، آنچه واقعاً باید از آن بترسی حضور من در سکوت این نیمه شب، راکد و ساکن در گوشۀ ذهنت، در حال خزیدن بروی تختت است. برای رهایی از این ترس، ترس بی معنایی که به جان من انداخته ای اکنون وحشت راستین را بر تو تحمیل خواهم کرد. پیش از آنکه جهانی را با افکار مریضت آلوده کنی.

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

علت مرگ: خنده بر سر یک چیز

در خیابانها می چرخم و برای مستمندان شهرمان اعانه جمع می کنم. چه کاری از این بالاتر؟ خودم را برای انجام تکالیف الهی آماده کرده ام. با جیبهایی مالامال از بذل و بخشش انسانهای بزرگ و کوچک کار را به پایان برده، سوار تاکسی شده و رهسپار منزل می شوم. منتظر پیشامدی بس خطیرم. مردی آنجاست که قطرات درشت عرق از چهره اش فرو نمی ریزند، بلکه در جایشان ثابت مانده و در گذر نور چراغ ماشینها بر چهره اش می درخشند. ابروانش تاب برداشته و چشمان بدخواهش یک نگاه به خیابان دارد و یک نگاه هم از درون آینه به من و بغل دستی ام که از قضا دخترکی بس زیبارو باشد. پشت چراغ قرمز می ایستد. بازتاب بدخیم سرخی نور در چشمانش هولناک است. دختر نگاهش را تاب نمی آورد. رویش را به سمت من می چرخاند، دستگیرۀ در را می کشد و می خواهد مرا به زور از ماشین بیرون بیاندازد. من به دیدن وضع بغرنجی که پیش آمده خود را به سمت راننده خم می کنم و آینۀ ماشین را کمی رو به بالا می چرخانم. راننده با عصبانیت فریاد می زند: «چه مرگت است؟ پسرۀ الدنگ بیکار مسخره!» می گویم: «ترسیدم نور بالای ماشین عقبی چشمتان را اذیت کند.» راننده آینه را سرجایش بر می گرداند و زیر لب دشنامی می دهد. دختر خود را عقب می کشد و تسلیم می شود. در را می بندم. راننده دیگر چشمش به ما نیست. دختر سرش را روی شانه ام خم می کند و لالۀ گوشم را می بوسد. می گوید: «متأسفم. واقعاً.» لبخندی می زنم و سری تکان می دهم. می گویم: «ابداً. هر کسی جای شما بود همین کار را می کرد.» سکوت جانکاهی حکمفرما می شود. پس از چند لحظه دختر که به ستوه آمده می پرسد: «چرا با من حرف نمی زنی؟» احساس می کنم آن پیشامد خطیری که انتظارش را می کشیدم اتفاق افتاده. قلبم از مداومت تماس بازویم با بازوی لطیف دختر هر لحظه تندتر می تپد. چشمانم را می بندم و در این خلسۀ بی تب و تاب غرق می شوم. در عین حال می دانم که او هم همین کار را کرده است. شمارش معکوس آغاز شده. می دانم که این ماجرا پایانی ندارد. چشمانم را که باز می کنم می بینم راننده سرش را به سمت زنی که جلویم نشسته خم می کند و زن به نجوا در گوشش می گوید: «جواب سؤالم را ندادی.» زن میان سال و نیمه چاقی است از آن دسته که در نگاه اول با نمک به نظر می رسند، اما فقط در نگاه اول. شوهرش نعرۀ هولناکی می کشد که ما را از جا می پراند. قفل فرمان ماشین را از زیر پایش در آورده و سه بار بر سر زن می کوبد. زن ضربه ها را طوری که انگار خود بداند که سزاوارشان است پذیرا می شود. من و دختر به دیدن این صحنه خنده سر می دهیم. صدای خندۀ مان در میان بوق ماشین های پشت سر گم می شود. دختر در میان این خنده ها خودش را بیشتر به من می فشارد. به هم خیره می شویم و خنده از رخسارمان محو می شود. راننده روی ترمز می زند و ماشین ناگهان می ایستد. سرش را به سمت من می چرخاند و می گوید: «بدبخت تر از من پیدا نمی کنی.» به یاد پول خردهایی می افتم که در جیب دارم. یک اسکناس در می آورم و در دست راننده می گذارم. بسیار بیش از آنچه که لایقش هست. می خواهم از ماشین پیاده شوم اما دختر دستم را می گیرد. هرچه تقلا می کنم بی فایده است. رهایش نمی کند تا آنکه راننده سرش را می چرخاند و خصمانه به او چشم می دوزد. دختر تسلیم می شود. در ماشین را محکم می بندم و دوان دوان دور می شوم. حالا می دانم که عاشق شده ام.

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

از فرط درماندگی

از بابت بزدلیت گلایه ای ندارم. من آن واقعیتی هستم که در آخر روزی بر سرت خراب خواهم شد. فعلاً اجازه می دهم چشمهایت را برویم ببندی. اجازه می دهم تا در شهر رؤیاییت با ملازمان خوش و خندان خود پرسه زنی و اوقات مفرحی را در آن سایه های دوردست سپری کنی. با هم از روزمرگی ها بگویید و با هم از لحظاتی که در پوچی محض می گذرند لذت برید. از بابت با هم بودنتان هم گلایه ای ندارم. سراغتان را از کفتارها می گیرم. شامۀ تان ضعیف است و بویشان را نمی شنوید. طعم تلخ حقیقت را به تو خواهم چشاند. می توانی فعلاً پشت سنگرهایت پنهان شوی. می توانی خودت را به دوردست ترین نقطۀ ممکن پرتاب کنی ولی من همه جا هستم. من در تو هستم. بخشی از گذشتۀ تو که رهایت نخواهد کرد. بخشی از آیندۀ تو که از آن فرار نتوانی کرد. در آن روز لمست نمی کنم. خودم را بیش از حد لزوم به تن رنجورت نزدیک نمی کنم. می ایستم و اجازه می دهم تا خودت بیایی. بیایی و از کانونت دردهایت آویزان شوی. فقط در آن صورت ممکن است درمان شوند. فعلاً خود را فریب بده. در من هم توانی نیست.

متن حوادث به روایت کلاغها

سالها بود که امنیت دراز کشیدن، زیر همنوایی بی وقفۀ قارقار دستۀ کلاغها را حس نکرده بودم. امنیت حاصل از وصلۀ نچسب کلاغها، که ما را به زور هم که شده با سقف آسمان پیوند می دهند. گویی وساطت می کنند. با دست اشاره ای کردم. یکیشان از شاخۀ صنوبر پایین پرید و آمد کنارم نشست. یک دقیقۀ کامل را بی آنکه کمترین تکانی بخورد و یا حتی پلک بزند، چشم در چشم من خیره ماند. بعد ناگهان صدای نکره اش که از فاصلۀ نزدیک، به صدای تراشکاری فلز شباهت داشت، مو بر تنم راست کرد: «چه کار داری؟» گفتم: «حال خوشی دارم و آرامشی که می خواهم با تو قسمت کنم.» از فرق سر تا نوک پا عریان بودم، اما نمی دانستم او به عنوان یک کلاغ می تواند این را تشخیص دهد یا نه. تردیدم خیلی زود با نگاه شهوت آلود کلاغ به تن سفیدم برطرف شد. ساکت بود و احتمالاً داشت به ماحصل آمیزش آن سیاهی و این سپیدی می اندیشید. در این فاصله یک کلاغ دیگر هم در کنارش بر زمین نشست و به ضیافتمان اضافه شد. گفتم: «بهتر نیست بقیه هم بیایند تا همنوایی را اینجا روی زمین در کنار هم ادامه دهیم؟» کلاغ اولی گفت: «آسمان لخت است. باید تا شب صبر کنیم. آن هم اگر مهتاب نباشد یا که در پس ابری پنهان باشد.»
خوب گفتی. صبر می کنیم. منتظریم تا کار به جایی برسد که چشم چشم را نبیند. در این صبر بی پایان، در انتظار تاریکی مطلق، خبردار شدم که حوادثی بسیار مهم پیرامونمان در جریان است. هرچه بود آنها کلاغ بودند و خبرها را به سرعت پخش می کردند. به یکیشان که حرفی بزنی بلافاصله بقیه هم شنیده اند. این حوادث بسیار مهم مرا بر آن داشتند تا از صبر کردن دست کشم و لخت و عریان از جایم بلند شوم. در حین دور شدن از کلاغ پرسیدم: «این حوالی زنی را ندیده ای که مثل من لخت و عور باشد؟» قاه قاه خنده جمع کلاغان را فرا گرفت. من از اینجا می روم و به متن حوادث می پیوندم.

۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

خرده بورژوا

چند شب مانده به سالروز تولدم، شمایی از آن مرد سالخورده را دیدم، با تن مسلولش غرق در افکار خود، کف خیابان دراز کشیده بود و نای تکان خوردن نداشت. گرد و غبار شاپرک ها را از زیر لامپ تیرهای چراغ برق خیابان تارانده بود و من سعی می کردم نزدیک شوم تا تصویر بهتری را از آن پیرمرد در ذهنم به یادگار بسپرم. نفس کشیدن در آن هوا دشوار بود و زندگی کمرم را زیر بار حماقت خود خم کرده بود. به دو قدمی اش که رسیدم، پیرمرد تکانی خورد و به یکباره نشست. دورش دایره ای از شمع های روشن به مانند رسم شیطان پرستان چیده بود و با دیدن من کتابی قطور را که در کنارش بود، برداشت و بر سر گذاشت. در چشم من زل زده بود و دست آزادش را با انگشت اشاره ای که به من نشانه رفته بود، خیلی آهسته به چپ و راست حرکت می داد. مطمئن نبودم چه می خواهد یا در انتظار چیست. اما سرانجام دل به دریا زدم، سکه ای را از جیبم در آوردم و به داخل حریم شمع ها انداختم. به محض شنیدن صدای جرنگ سکه با صدای بلند شروع به دعا خواندن کرد. «خدایا این جوان را سلامتش بدار. خدایا به راه راست هدایتش کن. جوان بدی نیست، مشخص است. فقط کمی سرگشته و درمانده شده. تو این لغزش ها را بر او ببخش و بیامرزش.» جا خوردم و پرسیدم: «کدام لغزش ها را می گویی پیرمرد؟» دوباره انگشتش را به سوی من نشانه رفت و ساکت شد. سکۀ دیگری انداختم و به تماشا نشستم. این یکی کمی دیر اثر کرد. «خدایا اگر نسنجیده حرف می زند، اما چیزی در دلش نیست. من پیر مسلول شفاعتش را می کنم و از تو طلب خیرش را دارم. لباسهای خوبی به تن کرده اما اخلاق خوبی ندارد. عشق هنوز در قلبش جای نکرده است.» دیوانه ای بیش نبود. شمع هایش را یکی یکی فوت کردم تا این بندۀ شیطان را از منظر دیگران دور بدارم. در تاریکی فرو رفت و در همانجا دوباره بر زمین دراز کشید. محض اطمینان سکۀ دیگری انداختم اما دیگر از جایش تکان نخورد. سکه را برداشتم و دور شدم.
یک شب مانده به روز تولدم، دوباره همانجا دیدمش. در آن لحظه تصمیم داشتم بی توجه از کنارش بگذرم چرا که باید تدارک ضیافت فردا را که در باغ بزرگی به دور از این شهر کثیف برگزار می شد می دیدم. اما وقتی نزدیک شدم، نور شمعها وسوسه ام کرد و خواستم دوباره همه را از نو فوت کنم. به محض آنکه خم شدم، ظرف کمتر از یک ثانیه چهرۀ شیطانی پیرمرد در فاصلۀ دو بند انگشت از صورتم قرار گرفت و از وحشت به عقب پرتاب شدم. تن مسلولش اکنون همچون مردی تنومند از جا برخاست و از دایرۀ شمع ها به سمت من خارج شد. ولی به محض خارج شدن، دوباره همان موجود نحیف گدا را دیدم که با نگاهی رقت آور و ترحم بر انگیز از من تقاضای کمک می کرد. من تحت تأثیر صحنه ای که از چند ثانیه قبل در ذهنم برای همیشه به یادگار مانده بود، هنوز غرق وحشت بودم و برای آنکه بیش از آن نزدیکم نشود، سکه ای از جیبم در آوردم و به داخل آن حلقۀ شوم انداختم. برقی در چشمان پیرمرد درخشید. به سمت شمع ها برگشت و این بار خود همه را به دهان خود فوت کرد. در تاریکی سیاهۀ تنش به سمت من آمد و در گوشم گفت: «من خدا هستم و تو را به جاهای خوبی می رسانم. حالا برو به جشن تولدت برس و سعی کن از این پس خرده بورژوای بهتری باشی.» دوان دوان دور شدم و به خانه رفتم.
فردا در باغ بودم و حدود 100 مهمان که دعوت کرده بودم همگی پیش از موعد آمدند. موسیقی محبوبم را گذاشتم و با هم شروع به رقصیدن کردیم. سعی داشتم تصویر پیرمرد را حتی شده برای لحظه ای از جلوی چشمانم محو کنم اما نمی شد. به طرز عجیبی دعاهای او در گوشم خوانده می شدند. دعاهایی که مفهومشان با کاری که در لحظه به آن مشغول بودم در ارتباط بود. «خدایا پاهایش را روی زمین قرار بده. خدایا نگذار چشمش به تن برهنۀ نامحرم بیافتد. خدایا لذتهای حرام را از او بگیر. خدایا تنش را بیمار کن تا که از افتادن به دام گناه مصون بماند. خدایا گوشش را کر کن تا صدای زن نامحرم را نشنود. خدایا ذلیلش کن تا اسیر نخوت کاذبی که سرمایه اش برایش ساخته نگردد. خدایا بگذار تا همه به چشم تحقیر نگاهش کنند تا فکر نکند آرزوهای شوم و خامی که در سر دارد، روزی محقق می شوند. خدایا جانش را بگیر تا بیش از این به دعاهای من نیاز نداشته باشد.» بر زمین غلطیدم و خون از گوشۀ دهانم جاری شد. در واپسین لحظات عمر، زیر لب به نزدیک ترین قوم و خویشم که وحشت زده بالای سرم ایستاده بود گفتم: «وصیتی دارم.» گوشش را بر دهانم چسباند. گفتم: «همۀ ثروتم... همۀ ثروتم را می بخشم به...» دیگر نای حرف زدن نداشتم. کاش آن قوم و خویش هم می توانست تصویری را که جلوی چشمانم هر لحظه وضوح بیشتری می یافت، ببیند.

چیزهای خوب نصیب کسانی می شوند که انتظار می کشند

منتظر بودم. می دانستم پشت در ایستاده و گوش به زنگ است. منتظر بودم دستش را روی زنگ بگذارد و دیگر رها نکند. شاید هم منتظر بودم تا در را هل بدهد و خودش داخل شود، چون مطمئن نبودم اگر زنگ می زد، در را برایش باز می کردم. به محض آنکه زنگ زد، همچون برق گرفته ها از جایم پریدم. صورتم سرخ شد، آنقدر که نیازی به نگاه کردن در آینه نبود. قلبم انگار که فرا رسیدن آخر الزمان را حس کرده باشد، هشدار داد اگر این وضع همینطور ادامه یابد تا یک دقیقه بعد از جا کنده می شود. از پشت در فریاد زدم: «کیست؟» پاسخی نیامد. احتمالاً صدا از در رد نمی شد. ولی حس می کردم دارد پشت در لبخند می زند. پیش خود فکر کردم چطور آشوب می توانست تنها با اشارۀ انگشت او به یکباره این گونه وجودم را فرا گیرد. خودم را برای ورودش آماده می کردم. همۀ احتمالات ممکن را در مورد آنچه پس از ورودش می توانست رخ دهد از سر گذراندم. هر حرفی که به او می زدم می توانست سرنوشت ساز باشد. دستگیرۀ در را انگار که عضوی از بدن او باشد نوازش می کردم و می لیسیدم. در را خودش باز کرد و داخل شد. حدسم درست بود. لبخند کریهی بر لبانش داشت که البته کراهتش را تنها یک ساعت بعد درک کردم و در آن لحظه فقط مسحورش شدم. اگر تنها می دانستم طی یک ساعت آینده چه رخ می دهد...
طی یک ساعت بعد هیچ اتفاقی نیافتاد. تنها روبروی هم نشسته بودیم و من در جواب لبخند احمقانه اش، خود را وادار به لبخند زدن می کردم. ابتدا پرسیدم: «از کجا اینقدر از خودت مطمئنی؟» جوابی نداد. تصمیم گرفتم جای زخم های روی تنش را بشمارم اما قبول نکرد. کمی غذا آوردم و جلویش ریختم، تا بلکه شکمش سیر شود و قدری پذیرا تر، اما توفیری نداشت. پرسیدم: «چه چیزی تو را به اینجا آورده است؟» گفت: «من خیلی راحت اینجا آمده ام.» گفتم: «حالا که آمده ای پس بمان. لباسهایت را در آور.» امتناع کرد. سماجت بی فایده بود. محض رفع تکلیف سیگار دود می کردم. از خودم و دیگرانی از قماش خودم خجالت می کشیدم. پیروزی نزدیک بود اما نه برای من. من آن را به قیمت هیچ می خواستم اما حتی هیچ هم در این دوره زمانه برای خود قیمتی داشت. در آن شبها بی خوابی عجیبی سراغم آمده بود و روزها را هم به تحمل نور آفتاب می گذراندم. منتظر بودم هرچه زودتر از جایش بلند شود، برود و مرا در بدبختی ام تنها رها کند.
دیگر دارد حوصله ام سر می رود. بس که به او زل زده ام و او به من زل زده می خواهم چشمان هردومان را از کاسه در آورم و در مخلوط کن بریزم تا مشکل برای همیشه حل شود. شاید هم این کار را بکنم. اما به جایش با دو دست از جا بلندش می کنم و تا نزدیکی های سقف او را بالا می برم. به اجبار کمی واکنش نشان می دهد. مردم از فرط بی قیدی نمی دانند کجا را ویران کنند. خانۀ من خوب است؟ اگر هرچه تلمبه می زنید، بادکنک زندگیتان باد نمی شود تقصیر من است؟ خانه ام در طبقۀ شانزدهم برجی مخروبه است. دخنرک را در همان حال که روی دو دست نگه داشته ام به سمت پنجره می برم و خیلی ساده به پایین پرت می کنم. صدای جرنگی پس از چند ثانیه از پایین شنیده می شود. احساس راحتی می کنم و با خود می گویم ای کاش زودتر این کار را کرده بودم. در عین حال سرم را از پنجره بیرون می دهم و او را می بینم که از جایش بر می خیزد و لباسهایش را می تکاند. صدایش که می زنم با بی میلی به آسمانی که من در مرکزش قرار دارم نگاهی می اندازد. من هم در مقام خدای آن موجود حقیری که به قدر پشه ای برایم اهمیت ندارد، اشک ریزان فریاد می زنم: «چه راه دوری را رفتی. حالا که آن پایین هستی همه چیز طور دیگری به نظر می آید.» رویش را بر می گرداند و می رود. زنگ در به صدا در می آید. مسئول ساختمان است. در را به اندازۀ یک کف دست باز می کنم و از لای آن چشمانم را به دهانش می دوزم. می گوید: «این عمارت بسیار فرسوده شده و تا چند روز دیگر فرو می ریزد.» مدتی را منتظر واکنش من می ماند و بعد چشمهایش را می بندد و شروع به خرناس کشیدن می کند. از خواب سرپا بیدارش می کنم و می گویم: «در پوست خود نمی گنجم.» سرش را به نشان تأیید تکان می دهد و می رود. در را می بندم و منتظر می شوم.

۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

پیرامون سکوت فعلی

هرچند من در ابتدا ساکت بودم، ساکت بودم زان رو که این آتش خانمان سوز بلای جان من، می سوخت و من در هر لحظه به هیچش می گرفتم. به هیچ هیچ. هیچی که در پسش به یقین هیچ نبوده و نیست. نه از آن هیچ ها که در گذر زمان چون دیواری فرو ریخته و سیلابی از عقده ها، اشک ها و خونابه ها از پسشان فرو می ریزد. نه از آن هیچ ها که در پشت خود، پرسش محوری ویرانگر آیا دوستم داری را پنهان کرده اند. ساکت بودم و می گذاشتم تنم را بجود. برایم همین بس بود که می دانستم جویدنش از سر لذت است. از سر لذت ناب خاکساری محض معشوق که در جویدن آهسته و رخوت انگیز پوست تن و سپس بلعیدن شهوتناک تکه های خون آلود آن تبلور می یابد. آرام ایستاده بودم و طعم شیرین بردباری عشق را می چشیدم. وقتی از خود می پرسیدم چگونه وارد این مغاک شده ام، پاسخ اش را از دیگری می شنیدم. می خندیدم و در دل می گفتم: "از تو بعید است که مرا با چنین شعف ماورائی خلسه آوری دوست بداری." او خنده ام را نمی شنید و بانگ می زد: "تنها از آن زمان عاشقت شدم که چراغ زندگی ات را در ذهنم خاموش کردم." روزگاری دوستی داشتم که طعنه می زد: "این سیه نگاری ها ره به کجا می برد؟" اگر آن دوست جسارت زیستن در این روزها را داشت می گفتمش. سرش را با دو دستم گرفته و نیم دور به دور گردنش می پیچاندم همچون که اکنون این جانور جونده را، طوری که صدای جقجقه از مهره های آن برخواست و بر دلم نشست. ظفرمندانه آهی کشیدم و گذاشتم تا از منارۀ پاره پاره و خون آلود تنم سقوط کند. از فرط سستی به ورطۀ فراموشی افتاده ام. آن قسم از سستی که تنها پس از یک پیروزی دشوار به تن دست می دهد. آن قسم از فراموشی که تو را در وجود قربانیان آن پیروزی مستحیل می کند و خودت به سرعت رنگ می بازی. رخوت مرگ است در این فراموشی. نوبت به دیگرانی می رسد، تا دیروز به خون هم تشنه، که اکنون به این بهانه دست به دست هم داده اند تا بیایند و خون های ریخته را جاروب کنند. خون های ریخته بر سر و روی این زندگی که من از آن تنها یک چیز خواستم: اینکه مرا به هر کجا که خواست با خود ببرد. این سستی همگام با اوج گیری منازعاتی است که در پی آنچه از دستان من سر زد به پا می خیزند. مرا با آنها کاری نیست. زمان فرو خواهد نشاند. بعد همه جا ساکت می شود و چهره ای یخ زده و تخت جلوی چشمانم را گرفته و نمی گذارد تا از ورای آن به افکار شومی که ممکن است پنهان کرده باشد پی برم. شرم زده می شوم زمانیکه او به میل شدید من برای یک شهوترانی بی عذر و دلیل پی می برد. فارغ از عشق. فارغ از احساس. در خلاء محض فراموشی و رخوت مرگ. می پرسد: "برای شهوت خود چه عذری داری؟ این عضوی که سخت از تنت بیرون زده چه توجیهی دارد؟" می گویم: "در آمیختن با تو" می پرسد: "به کدامین دلیل؟" پاسخش می دهم: "آفتاب آمد دلیل آفتاب." می گوید: "برای من هیچ آفتابی نیست. برای من تاریکی مطلق است." دهانم را می بندم و دیگر تا به غایت هیچ حرفی نمی زنم. همانطور که از ابتدا ساکت بودم. اما این سکوت نشانی از رضایت ندارد. کوهی از دردها و شکنجه های ناشی از یادآوری است که زبان را برای همیشه در کام می گیرد. با این حال به عنوان آخرین جمله می گویم: "گمانم می دانم چه می گویی." شاید هم به دروغ می گویم: "من تو را دوستت دارم."

پیرامون وقایع اخیر و مناظرۀ جنجالی

سه مرد خرفت که به ترتیب اولی چشمش دودو می زد، دومی پایش کج بود و سومی سرش گر، داشتند راجع به من حرف می زدند بی آنکه بدانند در پس مهتابی های تابیده به چشمان رذلشان سیاهۀ تن من نظاره گر حماقت لایتناهی بشریت است. داشتند از گذشته ای حرف می زدند که متعلق به آنها نبود با این حال در کندوکاو این گذشتۀ موهومی که این سه برایم بافته بودند به نکاتی درخور توجه رسیدم که شاید حافظۀ علیلم آنها را در فقدان طنین رعشه آور صدای زنگدار آنها برای همیشه از یاد می زدود. حافظۀ علیلی که چون این نکات حائز توجه در پیش رویش تلنبار شده و بسان کوهی بر سرش خراب گشتند به یاد مردی افتاد که در سالیان دور، من را در آن حال نزار به میان متعفن ترین زباله های برگشت ناپذیر شهرمان افکنده و خود پرواز کرده بود. سه مرد خرفت داستان او را برایم یادآور می شدند. مردی که بسان آفتابی سوزان تن دردمندم را برنزه کرده و لایق تماشای جنده پاپتی ها کرده بود. آفتاب آمد دلیل آفتاب. از پس مهتابی ها در آمده، بر سرشان خراب می شوم: "چیست که شما را لایق حرف زدن دربارۀ گذشتۀ من کرده است؟ کجاست آن رذالتی که رو در روی من بایستد و بار تحقیر سزای این بد نهادی اش را متحمل شود؟" هر سه همزمان بسان موریانه گریختند غافل از آنکه گلایۀ من نه از بابت حتاکی شان، بلکه از بازگو کردن حقیقتی بود که در این زندگی کمتر از نکبت، تاب دوباره شنیدنش را نداشتم. یک بار بس بود. یک بار دستی آمد و مرا از جایم بلند کرد و سپس برای همیشه بر زمین ام نشاند. کجا بود آن دست اکنون؟ سهل انگاری من در لاپوشانی آن، عذری بود بسان شماتت سگ خود را از بابت تسری دادن جنون هاری به صاحبش. ملعون باد آن سگی که حین عبور از سر نعش من حتی بزاق دهانش را هم بر صورتم نچکاند. این من بودم اکنون؟ نشسته در کنج دیوار در معرض باد و بارانی که کوته فکر ترین آدمیان را از گزند آن بیم است؟ این گذشته برای پنهان داشتن خود از من تا کنون از هیچ رذالتی فرو گذار نکرده است و من این را در محکمۀ عدل الهی بر صورتش تف خواهم نمود. او حتی به خود اجازه می دهد نام و آوازۀ خود را به مصلحت مقدراتی که ذهن کوته نگرش برای آیندۀ پوچ خود در رهپویی دولا دولایش به سوی مدینۀ فاضلۀ پتیاره ها منظور داشته دگرگون کند و خلاف واقع جلوه دهد. مرگ بر او. مرگ بر او که چنین بازی سخیفی را بر شرافت من و اقیانوس کرامت و امکانات الهی تحمیل می دارد. مگر او از این لاشۀ سراسر تعفن به اصطلاح زندگی چه روی خوشی دیده که چنین خیره سرانه به نیت بریدن آن بندهای خیالی که همچون منی صد سال هوس از نو بستن چنین پیمان ذلتی را بر خود روا نمی دارم، خود را برای دور کردن از انظار من به لودگی تمام دیگری می نامد؟ من از این قلت فهم و شعور است که نفسم می برد وگرنه گور پدر هرچه او می کند و هر پندار منحوسی که در ذهن بی شکل او شکل می یابد. سه مرد خرفت باید که خاطره ای چنین سخیف را بر من باز نماید. خاطره ای محو و تاریک از این ذلت، این ذلت مردی که عهد بسته ام فرزندان و نوادگانم را به خونخواهی از قلب ریش ریش خود بر علیه آن دل از سنگ سخت ترش بشورانم. در انتظار بهشت برین، در انتظار نگاهی فهیم نومید نشسته بودم که ناگاه، پس از سالها، مردی دوباره آمد و تاریکی چشمانم را مسخر کرد.

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

شکرگذاری

فرمان حرکت را صادر کردم. سه مرد قوی هیکل طناب متصل به گاری را می کشیدند و در سراشیبی تند خیابان بالا می بردند. با خود گفتم: "یعنی تا کجا می تواند ادامه پیدا کند؟" سرم گیج می رفت. منگی دلپذیری در آن بود که دوست داشتم. اگر طناب از دستشان رها می شد و گاری به ته خیابان می سرید هشیار می شدم. اگر می توانستم از روی گاری پایین بپرم نیز همینطور. خوشحال بودم از اینکه گاری می تواند مرا فرسنگ ها از زادگاه خود دور کند. مقصد برایم نامشخص بود و خود را صرفاً به غریزۀ آن سه مرد سپرده بودم. پس از دقایقی یکیشان گفت: "دیگر نایی برایمان نمانده است. توقف کنیم." پاسخ دادم: "تو از جانب خودت حرف بزن." بلافاصله دو مرد دیگر نیز حرف او را تأیید کردند.
شب که شد گوشۀ خیابان دراز به دراز افتاده بودم. گویی خستگی آن سه مرد که مرا ترک کرده و گاری را رها کرده بودند تا به قعر خیابان باز گردد، به تنم سرایت کرده بود. بالای خیابان به فاصلۀ چند متری جایی که من افتاده بودم پارکی بود که میشد روی چمن هایش شب را به صبح برسانم. اما وضعیت دردناکی بود و سخت می توانستم خود را تکان دهم. به دوستی که خانه اش در آن اطراف بود زنگ زدم و ناله کنان خواستم به یاری ام بشتابد. در انتظار برای آمدنش خیابان به ناگه دستخوش ازدحام شدیدی شد و مردان و زنان بی شماری به همراه ماشین هایشان هجوم آوردند. از دیدنشان دچار شگفتی مسرت بخشی شدم. چشمهای وق زدۀ شان برایم آشنا می نمود و بزدلیشان به خنده ام وا می داشت. خود را از خلال فریاد های دیوانه وارشان، الکی خوش بودن و بی خیالیشان باز می شناختم. با دیدن من نزدیک شدند و سؤال پیچم کردند. حرف مرا نمی فهمیدند و برایشان مهم نبود. تنها دوست داشتند تأثیر حضور خود را بر کسی که برایشان غریب می نمود محک بزنند. دختری جوان از بینشان پرسید: "اینجا چه می کنید؟ این وقت شب، افتاده وسط خیابان؟ نمی ترسید ماشینی بیاید و از رویتان رد شود؟" گفتم: "از کجا می دانید که به همین دلیل اینجا نخوابیده ام؟" مرد میانسال و ریشویی پرسید: "یعنی می خواهید... منظورتان این است که قصد خودکشی دارید؟" گفتم: "نه الزاماً. فقط خواستم به این دخترخانم بفهمانم همه چیز را نباید از پیش مسلم فرض کرد." همهمه ای بینشان در گرفت: "منظورتان را درست بیان کنید... ما در این خیابان... ما اینجا زندگی می کنیم... خانه هایمان اینجا هستند همینطور خانواده هایمان... ما اینجا این قبیل رفتارها را تحمل نمی کنیم." کف خیابان سرمای مطبوعی داشت که به کمرم آرامش می داد. سرم روی آسفالت جای مناسبی پیدا کرده بود و چشمانم در عطش بسته شدن می سوختند. اگر فقط این جماعت مرا به حال خود رها می کردند... به یکباره خشمی سوزان وجودم را فرا گرفت طوری که انگار منشأ تمامی بدبختی های زندگیم را یافته بودم و اکنون جلوی چشمانم می دیدمش. از جایم پریدم و خطاب به آن جماعت فریاد زدم: "من... من آن دستی را که بخواهد در زندگی ام دخالت کند از بازو قطع می کنم!" ظرف یک لحظه همۀ شان محو شدند. از قضا دوستی هم که برای کمک به من آمده بود مرا در آن وضع دیده و گریخته بود. دوباره روی زمین ولو شدم. آخرین ذرۀ نیرویی که در تنم باقی مانده بود را صرف آن فریاد کرده و حال دیگر شکی نبود که باید شب را همانجا وسط خیابان به صبح می رساندم. هرچه بود، دیگر آدمی در آن حوالی دیده نمیشد و همین خود بزرگترین نعمتی بود که خداوند می توانست در آن شب پرستاره بر من ارزانی دارد.

انجام وظایف فردی و اجتماعی

بی اهمیت، آن تاریخچۀ زیبا و پر راز و رمز زندگیهایمان، هرقدر هم که سرشار از احساس و سرافرازی باشد، صدایمان لرزان می ماند، چشمهایمان توخالیند، حرفهایمان نفرت انگیزند و با تمامی کرم ها و زالوهای موجود برابری می کنیم. چرا که همگی مقهور همان تابش بی تفاوت آفتابیم که هرچه بیشتر به سمت خود می کشاندمان، یک رنگ تر و خوارتر مان می سازد. آیا در داشتن چنین دیدگاهی محق هستیم؟ چرا در آغاز راه عاشق خود می شویم؟ هنوز رؤیاهای خود را به محک آزمایش نگذاشته ایم؟ چرا در میانۀ راه از خود بیزار می شویم؟ همگی از رؤیایی واحد پیروی می کنیم؟ چرا در انتها چیزی ازمان باقی نمانده و تنها زمین لگدمال شدۀ پشت سرمان است که می ماند؟ چه رازیست که مرمر در آفتاب درخششی خیره کننده می یابد؟ اشتباهی در کار نیست. تحقیرم کنید. مأمور باشید و معذور و حکم تحقیرم را به صدای بلند بخوانید و به بهترین و خلاقانه ترین شکل ممکن اجرایش کنید. این چیزیست که در ظاهر، من برای آن زنده ام و زنده خواهم ماند.

۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

تحقیر دو جانبه

به تازگی با چند انسان رابطۀ شیرین و مبتنی بر تحقیر دو جانبه ای را آغاز کرده ام که بر نشاط درون زاد و همیشگی جسم و ذهنم می افزاید. ارزش این رابطه برای من از آنجا مشخص می شود که به محض رؤیت رخسارشان از شعفی زائد الوصف دچار تشنج شده و تن لرزانم بر آسفالت سرد و سفت خیابان در می غلطد. به طور مثال الان یکیشان اینجاست. روبروی من ایستاده در سرسرای بزرگ عمارت اعیان نشینشان مرا به داخل فرا می خواند. من غرق در شادی پشتم را به او می کنم و قهقهۀ مستانه ای سر می دهم و دور می شوم. او قلوه سنگی از زمین برداشته و محکم به نشیمنگاهم می کوبد و های های خنده اش بلبلان را از شاخ و برگ باغ خانۀ شان می تاراند. من به طرفش یورش برده و او و سرسرای خانه اش را در آنی پشت سر گذاشته، وارد عمارت اعیانی می شوم و در را پشت سر خود می بندم. از پشت سرم صدای کوبش در بلند می شود اما مطمئنم کمترین ارتباطی به من ندارد. احتمالاً یک ساعتی را تا زمانی که پلیس را خبر کند و بیایند درب عمارت را بشکنند، فرصت دارم که می توانم در آنجا برای خود جولان دهم. آرام روی فرش دستباف گرانقیمت زیر چلچراغ عظیم و با شکوه آویزان از سقف دراز می کشم. فریادش را از پشت در می شنوم: "چه چیزی عایدت می شود؟" می گویم: "هر کسی جای من بود همین کار را می کرد." نقشۀ شومی در سر دارم که اگر درست پیش برود آن عمارت و تمامی متعلقاتش پیش از رسیدن پلیسها تبدیل به خاکستر می گردد. چه بسا خود من نیز دچار همین سرنوشت شوم. اما مهم نیست. این تحقیری است که من به جان خریده ام. از میان تمامی انسانها شایسته ترینشان را برای معاشرت برگزیده ام. عظمت سوزاندن آن کاخ اعیانی را تنها منی که زیر چلچراغش خوابیده ام درک می کنم. و او که باید پاسخگو باشد. در مواقعی مثل اکنون، که چمنزار پیرامون در حال گسترده تر شدن است، ما از کششی که مرکز ثقل چمنزار را در زمین فرو برده و به درونش می کشاندمان باید که گریزان باشیم. بلندقد ترین مرد به کوتاه ترین سقف نیاز دارد تا فارغ از ترس زلزله بداند آجر از فاصلۀ کمتری بر سرش فرو می افتد. و رابطۀ مبتنی بر تحقیر را حسن ختامی در خور تحسین لازم است. بعد از این که من و این عمارت با هم یکجا خاکستر شدیم آن وقت او می تواند بیاید و بر هر دوی مان یکجا بشاشد. پس چه بهتر که همۀ اینها را به خنده برگزار کنیم مبادا در روابطمان با دیگر انسان ها کدورتی حاصل گردد.

مبدأ آفرینش

به یمن حضور تمامی انسان های نصفه و نیمه ای که تجربۀ شان کرده ایم، کابوسی مسرت بخش را از سر می گذرانیم. در این کابوس خود را نصفه و نیمه دراز کشیده بر زمین می یابیم که لبخندی هراسناک بر لبانمان نقش بسته. با خود می گوییم چطور می شود یک لبخند هراسناک باشد؟ چطور هراس می تواند لبخندی را بر لبانمان نشانده باشد؟ یک نقطۀ تهوع در هیبت تک تک آن انسان های نصفه و نیمه یافته ایم که چون ان مذاب می درخشد. آنها که دیگر برایمان وجود ندارند اما حضورشان از تمامی حاضرین ملموس تر و واقعی تر است. آنگاه که بودند چیزی ازشان در نمی یافتیم و به کلی گنگ جلوه می کردند. نقطۀ تهوعشان پیدا شد و حذف شدند یا برعکس، حذف شدند و نقطۀ تهوعشان پیدا شد. و حال که حذف شدند چه آسان می توان روی آن نقطه دست گذاشت و محکومشان کرد. یک لبخند وجود داشت که برخاسته از لذت کندوکاو در آن نقطه بود و یک اضطراب که از اندیشیدن به تبعات برآشفتن آن انسان های نصفه و نیمه از این کند و کاو نشأت می گرفت. بعضیشان ظرف چند لحظه برآشفتند و بعضی سالها تاب آوردند اما دست آخر همگی برآشفتند و حذف شدند یا حذف شدیم و لبخندهایمان خشکید و اضطراب هایمان پایان پذیرفت. حال نوبت به بقیۀ حضار می رسد. بهتر است عجله نکنند. برای همه وقت هست. به همه می رسد. تا زنده ام هیچ کس را بی نصیب نخواهم گذاشت.

۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

میوۀ ممنوع

دخترک گفت: "بعداً. چند روز دیگر. چند روز دیگر می آیم و همین کارها را دوباره تکرار می کنم." نهیبش زدم: "باید برایم برقصی. باید هرچه در چنته داری رو کنی." نالید: "ولی پیاده از خانه ام تا اینجا راه زیادی است. می ترسم در سرما مریض شوم." خوشحال بودم که به فکر خودش هست. تا خانه اش او را بدرقه کردم. در راه حین عبور از چهارراهی چند گربه بی حرکت وسط خیابان ایستاده بودند و ما از میانشان رد شدیم. هیچ صدایی در خیابان نبود و تق تق قدمهایمان آزارمان می داد. گربه ها داشتند چراغ چشمک زن چهارراه را تماشا می کردند. با خود گفتم اگر هنگام برگشتن هنوز آنجا بودند مدتی کنارشان می نشینم و و در تماشای چراغها شریکشان می شوم. ولی وقت برگشتن به کلی یادم رفت. تاجایی که به یاد می آورم بی اعتنا از کنارشان عبور کردم. وقتی به خانه برگشتم بی معطلی به دختر زنگ زدم و خواستم که بلافاصله آژانسی بگیرد و برگردد. مدتی بود که تنهایی در شب دیوانه ام می کرد. تلفن اش چند بار زنگ خورد و سپس خاموش شد. حال دیگر کابوس ام تضمین شده بود. یک هفتۀ تمام ندیدمش و دقایق بی انتهای اضطراب را شمردم تا آنکه باز برگشت و همان کارهای همیشگی را از سر گرفت. از شدت خستگی و کسالت نزدیک بود اشک از چشمانم سرازیر شود. رقصیدنش کاملاً از سر اجبار بود. همچون عروسک خیمه شب بازی جلوی چشمانم به تنش تکان هایی تصنعی و رقت آور می داد. گفتم: "بهتر بود اصلاً نمی آمدی." گفت: "بهرحال باید به هر قیمتی که شده خرج خود را در آورم." گفتم: "از این پس خرجی ات را هر هفته می ریزم به حسابت. لازم نیست بیایی." سعی کردم جمله ام را نیشدار ادا کنم اما بیشتر بغض آلود از آب درآمد. گفت: "ولی اینطور نمی شود. من هم باید کاری برایت انجام دهم." گفتم: "هر شب ساعت 12 به من زنگ بزن. قول می دهم هرگز جواب ندهم ولی تو هم قول بده که همیشه خودت زنگ بزنی و شخص دیگری را مأمور نکنی. اگر من شبی زیر قول خود زدم و گوشی را برداشتم، تو نباید بد قولی کرده باشی." قبول کرد. همان شب تلفن ساعت 12 زنگ خورد و گوشی را برداشتم. صدای زن دیگری بود که می کوشید وانمود کند اوست. گفتم: "مسخره بازی را کنار بگذارید. می دانم که او نیستید." زن گفت: "دیوانه شده ای؟" گفتم: "اگر راست می گویید همین الان آژانسی خبر کنید و خود را اینجا برسانید." قبول کرد. نیم ساعت بعد زنگ در را زدند. آیفون را برداشتم. صدای همان زن گفت: "باز کن." ترسیده بودم: "شما؟" سماجت می کرد: "این بازی ها دیگر چیست؟" گفتم: "از اینجا بروید وگرنه پلیس را خبر می کنم." به لحنی آشتی جویانه گفت: "باز کن. سعی می کنم این بار خوب برقصم." وقتی داخل آمد جرأت نداشتم نگاهش کنم. سرم را پایین انداخته بودم و تنها پاهایش را می دیدم که تپ دنس تندی را با مهارت اجرا می کردند. یاد گربه ها افتادم و با خود گفتم اگر زلزله هم بیاید نگاهم لحظه ای از پاهایش جدا نخواهد شد.

۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه

در نطفه خفه

همۀ آن ستاره ها در یک شب، از پشت شیشه های کثیف ماشین دوستمان بر ما عیان شدند و ما را همگی محو تماشای خود ساختند. اما تأثیر تماشای آنها بر من، به نظر می رسید متفاوت از بقیه بوده باشد. این را زمانی حس کردم که یکیشان دهان دره کرد و دیگری نفسی عمیق بیرون داد. او که رانندگی می کرد دنده را عوض کرد و تو به من گفتی: "چقدر ستاره!" بیزاری ام از فضای تنگ ماشین در یک آن طوری اوج گرفت که می خواستم سقف را بشکافم و بیرون بپرم. چندان خوشایند نیست بودن در میان جمع دوستان، زمانی که یکیشان حین رانندگی نشسته پشت فرمان به ناگاه دچار تنگی نفس می شود. سرفه های عمیق و کبودی بناگوشش، پس از آن ترمز ناگهانی که زد و همۀ مان را به جلو پرتاب کرد حال جلب نظر می کند. همه چیز در یک لحظه تغییر کرد. من پیاده شدم، در کنار یک بقالی ایستادم و شروع به سیگار کشیدن کردم. این واکنش من به این ماجرا بود. تو جلو آمدی و بهت زده به من خیره شدی انگار انتظار داشتی که بتوانم کاری بکنم. اما من به یاد نمی آوردم چه مدت از آغاز درد و رنج دوستمان گذشته و من چرا آنجا ایستاده بودم. هر چه بود دو دوست دیگرمان حضور داشتند و به آن تن رنجور یاری می رساندند. با خود می گویم: "پس این گونه است. پایم را روی ترمز می گذارم، نفسم را در سینه حبس می کنم و سپس با تمام توان خارج اش می سازم." تو می پرسی: "چه می گویی؟ دیوانه شده ای؟" پس می توانستی افکارم را بخوانی. می توانستی مرداب وحشتی را که در آن غوطه می خوردم متصور شوی. باید می دویدم. به هر سمتی که ممکن بود می گریختم تا دیگر هیچ چیز را به یاد نیاورم. جز خودم... و شاید تو. اگر نفسم یاری می کرد. هرچند امید زیادی نداشتم. سرفه امانم نمی داد. بازگشتم و دوست ناخوشمان را در آغوش گرفتم. سرفه هایمان در کنار هم التیام می یافت و تو خوشحال بودی. لبخندی تهوع آور لبهای شهوانی ات را از ریخت انداخته بود. میلی که به تو داشتم با دریای نفرتم از این زندگی برابری می کرد. سوار شدیم. این بار من پشت فرمان نشستم. ماشین آهسته به راه افتاد. مهره های کمرم می لرزیدند و نگاهم از جاده منحرف می شد. دوست رنجورمان به خواب رفته بود. در آرامش مطلق، کمترین اثری از کبودی های بناگوشش به چشم نمی خورد. آرامشی که اکنون برای من، در حکم رؤیای خام یک کودک، برای خیزشی سبکبال به سوی ستاره ها بود.

۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

دو روی سکه

نمی دانست از کجا باید شروع کند. بلاتکلیفی رقت آورش مرا واداشت تا سرش فریاد بکشم: "بیا از اینجا شروع کن. اینجا را بکن." ظرف ده دقیقه چاله ای به عمق یک متر را جلوی پایم کنده بود. در کارش مهارت زیادی داشت. مرد پیر و فرتوتی بود که عمرش را در اداره جات دولتی به هدر داده و اکنون خودش را برای رویارویی با هر پیشامدی آماده می کرد و به همین نحو بی چون و چرا از من فرمان می برد. دختر را صدا زدم تا بیاید و از نزدیک حاصل کار پیرمرد را تماشا کند. در تاریکی شب تنها سایۀ محوی از دختر پیدا بود که در حین نزدیک شدن به من و چاله روی تنم بالا می آمد. اگر در آن لحظه سلاحی در دست گرفته و قصد کشتنم را با آن داشت در هیبت سیاهش قابل تشخیص نبود و چه بسا... گفتم: "چاله را برای تو کنده ام. این پیرمرد زحمتش را کشید." پیرمرد عرقش را با آستین پیراهن خشک کرد. دختر لب چاله ایستاد و رو به من گفت: "تا صبح صبر کنیم ببینیم چه می شود." و از پیرمرد هم با لبخندی تشکر کرد. دم صبح که با کابوسی دردناک از خواب پریدم غمگین تر از آن می نمود که بخواهد سوء قصدی به من داشته باشد. تمام شب را نخوابیده بود. پیرمرد اما همچنان در کنار کنده های ذغال شده دراز افتاده بود. دختر چند لحظه ای اصلاً متوجه بیدار شدن من نشد. بعد هم که فهمید تا مدتی به صحبت با من علاقه نشان نمی داد. درکش می کردم. از او خواستم که در چاله فرو رود. سری تکان داد و گفت: "هنوز زود است. بگذریم که عمقش برای من کافی نیست. باید عمیق تر شود." گفتم: "ولی پیرمرد برای عمیق کردن آن دستمزد بیشتری خواهد خواست و من دیگر آه در بساط ندارم." گفت: "طوری نیست. می رویم از خانه پول می آوریم. به نظر نمی آید به این زودی ها بیدار شود. فرصت داریم." خنده ام گرفت. طوری حرف می زد انگار نه انگار که با خانه پنج دقیقه بیشتر فاصله نداشتیم. پنجرۀ آپارتمان مان در طبقۀ دهم را از همانجا نشانش دادم و گفتم: "نیازی به آمدن من نیست. خودت برو و پول را بیاور." سرخورده تر از قبل مرا ترک گفت و با پیرمرد خفته تنها گذاشت. پس از رفتنش کابوس شب قبل جلوی چشمانم آمد. سرم کمی درد می کرد و نای نگه داشتن سیگار لای انگشتانم را نداشتم. خاکستر سیگار مدام روی لباسم می افتاد و کاری از دستم ساخته نبود. چند اسب سوار را دیدم که از دور نزدیک شدند و زبان به تهدید من گشودند. اعتنایی نکردم و به تاخت دور شدند. عاقله مردی در کنارم روی صندلی نشسته بود و برایم کتاب شعری را روخوانی می کرد. مضمون آن اشعار تنم را مور مور می کرد و از نفرت می آکند. هر بیتی را که می خواند من با بارانی از فحش و دشنام پاسخ می گفتم. دختر از پنجرۀ آپارتمان پایین پرید و راست در گودال افتاد. تنش خرد و خمیر شد و مشکل کم عمقی گودال از میان رفت. مانده بود پیرمرد که نمی دانستم کی باید از خواب بیدارش کنم. عاقله مرد از شعر خواندنش دست کشید و بیل را برداشت. گفت: "قول می دهم به کسی نگویم. این گودال باید پر شود." گفتم: "خطر مرگ مرا تهدید می کند. این دختر قصد جانم را داشت." "شاید این مرگ است که از ما می گریزد نه ما از او." با عصبانیت گفتم: "پیرمرد را بیدار کن." با بیل چند ضربۀ آرام به او زد و وقتی ناله اش بلند شد بیل را دستش داد و خود دوان دوان گریخت. به پیرمرد گفتم: "تا شب صبر می کنیم." گفت: "طوری نیست. همۀ عمرم را صبر کرده ام." اسکناس ها را از جیب دختر در آوردم و دور از چشم پیرمرد در لباسم پنهان کردم. به فکر انتظار تا شب افتادم و بعد از آن، اینکه شب دشواری را باید به صبح می رساندم. ترجیح می دادم که دختر همچنان بیدار کنارم نشسته باشد و اشک بریزد و من در خواب، اشک هایش را با نوک انگشتانم پاک کنم. هرچند به محض آنکه چهره اش را لمس می کردم اندوهش به خشمی عنان گسیخته بدل گردد و قصد کشتنم را بکند.

۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

لکه ای بر ذهن

به آن ساعت مچی که نه سال پیش برای خود خریده بودم علاقۀ وافری داشتم. مدتی پیش بندش پاره شده بود و از دوستی خواستم آن را برایم تعمیر کند. آن دوست علی رغم حسن نیت اش چند هفته، بلکه چند ماهی را سهل انگاری کرد ولی سرانجام آن را مثل روز اول برایم باز گرداند. بلافاصله به دور مچم بستمش. مچ دستم پس از آن همه وقت به جای خالی آن عادت کرده بود و اکنون حضور آن برایش بیگانه می نمود. فکر می کردم مرور زمان مسأله را حل کند و همه چیز به حالت قبل برگردد اما اینگونه نشد. ساعت گران قیمتی بود و به صرافت افتادم در آن وضع بد مالی، حال که دلبستگی ام به آن از میان رفته بود بفروشمش. دیروز دوباره دوستم را احضار کردم و از او خواستم ترتیب فروشش را برایم بدهد. با تعجب نگاهم کرد و ساعت را به دست خود بست. حال بدی داشتم. حس می کردم از آن ساعت و دوستم به یک اندازه بیزار شده ام و دلیلش برایم روشن نبود. دوستم در فاصلۀ یک متری من ایستاده بود. کتری آبی که روی اجاق گذاشته بودم شروع به سوت کشیدن کرد. می خواستم بروم و چای دم کنم تا هر دو بخوریم بلکه از آن وضع بغرنج در آییم اما قدرتش را نداشتم. نمی توانستم فاصله ام را با آن دوست بیشتر کنم چون می ترسیدم در آن صورت دیگر هیچ وقت نبینمش. منتظر بودم ببینم خودش چه تصمیمی می گیرد. اگر می خواست فروش ساعت را هم به مانند تعمیرش ماه ها به تعویق بیاندازد برایم مهم نبود، هرچند شدیداً به پولش نیاز داشتم اما صرف آنکه او مرا از شرش خلاص کند برایم در اولویت قرار داشت. پس از دقیقه ای سکوت در میانمان که با سوت نه چندان ممتد کتری همراه بود دوستم قدمی به جلو برداشت. دختری بود قد بلند با موهایی صاف و کشیده و چهره ای پر محبت. نمی دانم چرا از نزدیک شدنش به شدت دچار هراس شدم. گفتم: "کاری ندارد. اگر بخواهیم می شود زندگی را برای خودمان آسان کنیم." لبخندی زد و با حفظ همان فاصلۀ کم یک دور دورم چرخید. او را با نگاهم دنبال نکردم. گفت: "گاهی طوری حرف می زنی انگار که مردی در حال کابوس دیدن هذیان بگوید." پرسیدم: "تا کنون همچین مردی را دیده ای؟" گفت: "بله. خودت." متعجب پرسیدم: "من هذیان می گفتم؟ کی؟ پس چرا همان وقت نگفتی؟" به سمت کتری آب رفت و زیرش را خاموش کرد. گفت: "گمان نمی کنم هیچ یک میلی به چای داشته باشیم." سرم را به علامت تأیید تکان دادم. روی مبلی آن سوی اتاق پذیرائی نشست و چانه اش را با دست نوازش کرد. "یادم است می گفتی: از هر سه زنی که با آنها خوابیده ای یکیشان به تو خیانت کرده است." گفتم: "اما الان کاملاً بیدارم و روبروی تو ایستاده ام. هذیان هم نمی گویم. آن ساعت هم که به دستت دادم پیشکش تو. بلاخره یک یادگاری هم از من داشتی باشی بد نیست. هرچند وضع مالی ام بد است ولی تحمل می کنم. حتی شاید بتوانی با کمی پول جبرانش کنی. به هر حال تو در مقابل دنیای اطرافت صد در صد هم نمی شود که بی اعتنا باشی."
امروز از خواب که بیدار شدم حالم کمی بهتر بود. جای خالی دختر و ساعت را می دیدم اما به روی خود نمی آوردم. پیش خود امیدوار بودم این بی اعتنایی ام دوام بیاورد و دوباره شاهد جوشش دلتنگی ها و غم ها در خود نباشم. خانه ام در فاصله ای نزدیک از شرکت دوستم قرار داشت و می خواستم هرطور شده سری به آنجا بزنم. او مدیر آنجا بود و شرکتش جزو معتبرترین شرکت های بازرگانی در شهر بود. موهایش را در راه شرکتش سپید کرده و هر روز یک پایش این ور آب و پای دیگرش آن ور بود. وقتی پس از سه ماه بی خبری دیدمش چندان شعفی از دیدارم به او دست نداده بود. در کمال تعجب دوستم نیز به همراه ساعت مچی ام آنجا در کنارش نشسته بود و او نیز کمترین اعتنایی به من و افکارم نداشت. از اینکه مسائل کاری و زندگی شخصی ام با هم در یکجا به طرز اسفناکی ادغام شده بود منقلب بودم. دست و پایم را گم کرده و بی حرکت سرجایم روبروی مدیرعامل و دختر خشکم زده بود. مدیرعامل با مشاهدۀ وضع نزارم دلش سوخت و اشاره کرد که روی صندلی بنشینم. نا خود آگاه اطاعت کرده و وا رفتم. هیچگاه تصور نمی کردم با آن وضع همچون ارباب رجوع جلوی دوست دختر خود بنشینم و ساکت شوم. ساعت مچی ام را بی اعتنا به مردانه بودنش در دست انداخته بود و تیک تاکش به خوبی شنیده میشد. خطاب به مدیرعامل گفتم: "از وضعی که پیش آمده متأسفم. ولی خوب می دانید که من چندان در به وجود آمدن آن دخیل نبوده ام. این خانم... نمی دانم تا چه حد در جریان باشید ولی از دوستان نزدیک من هستند... یا بودند، زیاد هم فرقی نمی کند... به حال ایشان منظورم است. برای من چرا. برای من هر چیزی با دیگر چیزها فرق دارد. هر چیزی سرجایش نباشد دیوانه می شوم. خب آن ساعت که ایشان به دست کرده اند... آن ساعت مال من است. جایش دور مچ ایشان نیست. این را خود دخترخانم بهتر می داند." مدیر ساکت بود. دختر ساعتم را از دستش جدا کرد و به من باز گرداند. گفتم: "خب. اینطور بهتر شد. حال می توانم با خیال راحت حقیقت را بگویم." مدیر حرفم را قطع کرد: "برای گفتن حقیقت کمی دیر شده، اینطور نیست؟ پاسی از شب گذشته و من به همراه دوست سابقتان باید اکنون در رختخواب روی هم افتاده باشیم." گفتم: "ولی او شبها هذیان می گوید. ناراحتتان می کند حالا می بینید. نمی خواهم خصائل نیکش را منکر شوم ولی باید اعتراف کنم بسیار سهل انگار و بی ملاحظه است و شبها در خواب ناگهان فریاد دلهره آوری می کشد آن طور که اجدادش در گور بلرزند." مدیر با جدیت از صحبت هایم یادداشت بر می داشت. دختر دل نگران ماجرا را دنبال می کرد. پس از مدتی دلشوره امانش را برید و از جایش برخاست. به من گفت: "ممکن است چند لحظه با من بیایی؟" از مدیر عذرخواهی کرده و به دنبالش رفتم. مرا به کنار پنجره ای در شرکت که رو به منظرۀ بی نظیری از شهر باز می شد کشاند و در فاصلۀ بسیار کمی از من ایستاد طوری که نفسش به صورتم می خورد. گفت: "هنوز دوستت دارم. بسیار بیش از آنچه لایقش هستی."

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

چه بر سر ما آمد؟

ما فقط داشتیم نیمه شب پیاده در خیابان قدم می زدیم، درست؟ و بسیار نگران بودیم مبادا سکوت هر یک از ما موجب رنجش بقیه را فراهم کند، خب؟ و معذب بودیم از آنکه این سکوت در واقع هر یک از ما را به همین شکل معذب می کرد و این نیز خود نوعی رنجش خاطر بود، پس... بهتر بود اگر از هم جدا می شدیم تا که این سکوتِ ناخواسته به سکوتی ناگزیر مبدل شود و دستکم بابت آزار دادن همدیگر احساس گناه نکنیم ولی... من داشتم در آینه خود را نگاه می کردم. قیافه ام قدری غلط انداز بود. مجری سراسیمه داخل شد و فریاد زد: "چه کار می کنی؟ مردم منتظرند." بروی سن رفتم. راست می گفت. جماعت کثیری از مردم در تالار جمع شده و تشویقم می کردند. خود را پشت میکروفون رساندم و چند لحظه در سکوت نگاهشان کردم. زنان دلفریبی در میانشان حضور داشتند که دلم می خواست با تک تک شان همخوابه شوم. بقیه مهم نبودند. پس متن سخنرانی در ذهنم به فراخور شعور و تمایلات آنها بایستی تغییر می یافت. مردان؟ آنها هرچه به مذاق سلیطه هایشان خوش بیاید را می پسندند، مگر آنکه تنها و عزب آمده باشند که آن هم بعید است. کدام مرد تنهایی ممکن است برای شنیدن نطق من اینجا آمده باشد؟ کم کم متن سخنرانی در سرم به فراخور هم آغوشی امشب، تغییر شکل می یافت. مجری نگران و خیس عرق به من اشاره کرد تا بیش از این حضار را منتظر نگذارم. دهانم را تا جای ممکن به میکروفون نزدیک کردم تا همۀ حجم صدایم در بلندگوهای تالار منعکس شود. بعد شما را دیدم. لابلای جمعیت سعی می کردید از چشم من پنهان بمانید. من هم سعی می کردم نادیده بگیرمتان. به راستی از آن شب چقدر گذشته بود؟

۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

حافظه: مهم ترین چیز

مرا یادت هست؟ من همان کسی هستم که یک روز، درحالیکه در حلقۀ پهناور دوستانت قهقهه می زدی، غرق در آرزوهای دوردست و خام جوانیت، برای چند لحظه نگاهت را به خود میخکوب کردم. چند لحظه که شاید تو اصلاً متوجه سپری شدنشان هم نشدی اما برای من همان کافی بود تا بتوانم در زندگی ات رسوخ کنم. من همانی هستم که در کتابخانه، روزنامه ای را که به دنبالش بودی به دستت دادم و تو پرسیدی که قبلاً مرا کجا دیده ای. گفتم: "از این سؤال خوشم نمی آید" و تو پسرک ابله را، درمانده رهایت کردم. در میان حلقۀ پهناور دوستانت، همچون سگی تو سری خورده، در جوابشان تنها به آری یا نه بسنده می کنی و آنها دوست محوری خود را، حلقۀ ربط جمع بی معنایشان را به باد سخره می گیرند. این همه را ظرف سه روز من ترتیب دادم، یادت هست؟ یادت هست که سه ساعت پای تلفن برایم اشک ریختی تا که دست آخر هم حاضر نشدم آن روز با تو بخوابم؟ کی فکرش را می کرد؟ تو حتی درست مرا نمی شناختی. حال به تو می گویم که اصلاً چیزی هم برای شناختن در کار نبود. من تنها قواعد بازی را می دانستم همین. من همانی هستم که اجازه می دادم بعد از ازدواجمان با دوستانت ساعت ها در خانه بنشینی و بحثهای پر رنگ و لعاب سیاسی و فلسفی سر دهی و در تمام طول آن کلمه ای بر زبان نمی آوردم. دنیا دارد به کجا می رود؟ ما داریم به کجا می رویم؟ آنها با ما چه می کنند؟ آنها با دیگران چه می کنند؟ دنبال پاسخ این سؤال ها می گشتی و می خواستی سرنوشت خود را به دست بگیری ولی نمی دانستی سکوت من برای تو چه حکمی دارد. می دانستم در مقابلت کی ساکت شوم، کی خشمگین و کی مهربان. یادت هست یکبار که زندگی را به کامت تلخ کردم پرسیدی چرا این کار را می کنم و من هیچ جوابی ندادم؟ به راستی هم جوابی نداشتم. خودم هم نمی دانستم. برایت آسان تر و مفید تر بود اگر می پرسیدی چطور این کار را می کنم. آن وقت جوابی حاضر و آماده برایت داشتم در حکم راز زندگی ام که اگرچه بر تو فاش نمی کردم، اما صرف دانستن آنکه این جواب، نهفته در تاریک ترین گوشه های ذهن من، از تمامی بدبختی های زندگی ات می تواند پرده بردارد باید برایت جالب می بود. ولی نه، تو به یاد نمی آوری. تمامی رؤیاهایت را یک به یک بر باد دادم و تو هیچ چیز را به یاد نمی آوری. همینقدر شب دیر وقت درب خانه را باز می کنی و یک راست می آیی سرت را می گذاری روی شانه ام، گریه سر می دهی. من هم اصلاً به روی خود نمی آورم و با انگشتان ظریفم نوازشت می کنم.

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

چهره ای غلط انداز

به مردی که ممکن بود قیافه اش قدری غلط انداز باشد گفتم: "با من می خوابی؟" مرد قبول کرد. راه پله را تا طبقۀ سوم بالا رفتیم و در را گشودم. طوطی هایم سر و صدایی عجیب سر دادند. تا اینجا همه چیز بدشگون پیش رفته بود. مرد را به سمت دستشویی هل دادم و خودم را فوراً جلوی آینه رساندم. در آینه شکل دیگری بودم. آن طور که خود نیز باور نداشتم. برای اولین بار در زندگیم خود را در دنیای دیگری می یافتم. مرد در دستشویی آواز می خواند و چیزی تا خروجش نمانده بود. باید فوراً مقدمات را می چیدم. خود را آن گونه که می خواستم آرایش کردم. آنطور که وقتی مرا می بیند بجا نیاورد. بعد النگوهایم را یکی یکی در آورده و روی هم تلنبار کردم. کاملاً سرخوش بودم. با آنکه یکی از سردترین شبهای زمستان بود و شوفاژهای خانه پاسخگو نبودند به کلی گرمم شده بود و تنم خیس عرق بود. بی تابی می کردم. خطاب به مرد که گویی خیال نداشت از دستشویی کوچک خانه ام دل بکند فریاد زدم: "تو را نمی شناسم. ولی بویت را قبلاً شنیده ام." مرد پاسخی نداد. احتمالاً سر و صدای هواکش توالت مانع از شنیده شدن حرفم شده بود. با خود گفتم: "چه بهتر! اینطوری یک پله جلو افتادم." می توانستم حرف مناسب تری پیدا کنم و حتی ژست مناسب تری. میشد همه چیز را رو در رو بگویم تا تأثیرش صدچندان شود. مرد هنگام داخل شدن زیر لب گفته بود: "از مرغ عشق ها خوشم نمی آید." آنها مرغ عشق نبودند. چه بسا خودش هم خوب می دانست. ولی فکر کردم شاید جای النگوها مناسب نباشد و او به آنها دست درازی کند. هراسان شدم و به زحمت سوراخی مناسب برای پنهان کردنشان پیدا کردم. مرد به ناگاه از پشت سرم گفت: "باید خودت را هم پنهان می کردی." چهره اش حال دیگر کاملاً غلط انداز بود. گفتم: "من به آنچه می گویی اعتقادی ندارم. من اعتقادات خودم را دارم." پاسخ داد: "هر کسی اعتقادات خودش را دارد. ولی مال من از بقیه متفاوت است. حالا می بینی." خنده ای هیستریک و ترسان به من دست داد. گفتم: "دوست دارم ببینم. واقعاً دوست دارم بعد از 30 سال زندگی یک چیز متفاوت را ببینم." مرد گفت: "به خیالت قپی می آیم؟" اهل خیالبافی نبودم و او نمی دانست. سر جایم بند نمی شدم و در آسمان ها سیر می کردم و مطمئن بودم که او نیز خواه ناخواه مجبور است با من همراه شود. گفتم: "بیا خود را در آپارتمان طبقۀ پایین فرض کنیم." خندید و گفت: "باشد اما بهرشکل النگوهایت همین جایند." گفتم: "ابله جان نمی دانی. آنجا دیگر بحث این چیزها به میان نمی آید." به نظر قانع شده بود و سرش را به نشان تسلیم پایین انداخت. به طبقۀ پایین رفتیم. خانۀ دیگری بود به کوچکی خانۀ من که مال دوستم بود و من کلیدش را داشتم. وارد شدیم. دوست و هم کلاسی سابق ام خوشحال گویی انتظارمان را می کشید. مرد سر به زیر و مؤدب رفت و کنارش نشست. خطاب به من گفت: "تخیل ات خوب کار می کند." گفتم: "تنها وقتی وحشت زده می شوم. تو مرا می ترسانی." همکلاسی سابقم گفت: "ولی برای من بیشتر اسباب خنده و تفریح است." گفتم: "مزاحم تفریحتان نمی شوم." و تنهایشان گذاشتم. خیابان بهترین جایی بود که می توانست مرا از خود دور کند. عجیب بود. فکر کردم چطور مرد پس از بیرون آمدن از دستشویی از دیدن ظاهر دگرگون شده ام اصلاً جا نخورده بود. ماجرا طبق نقشه ام پیش نرفته بود و همه چیز خراب شده بود. حال باید از نو می ساختمش. نبش چهارراه های شلوغ نقطۀ دلخواهی بود که همیشه در آن می توانستم سوژه های غلط انداز مورد نظرم را بیابم. اولی را که دیدم کمترین تردیدی به خود راه ندادم و گفتم: "خودش است." نزدیک شدم. داشت سیگار دود می کرد و به شدت مغموم بود. می توانستم به اشارتی از این رو به آن رویش کنم. چشمان نافذ و ذاتاً غمگینی داشت که مرا بر می انگیخت. دستش را گرفتم و گفتم: "مشکلی داری؟" گفت: "همواره داشته ام." و پک محکم تری به سیگار زد. گفتم: "حیف که اینجا خیابان است و نمی توانم زیاد نزدیک ات شوم." گفت: "درک می کنم. بیا قدم بزنیم." وارد پارک شدیم و جلوی دریاچه ایستادیم. دور و بر تاریک و سرد بود و سوسوی چراغ های دوردست خواب را به چشمانمان می آورد. پرسیدم: "تو که از این جوانک های اهل خواب و رؤیا نیستی؟" با دستش صورتم را نوازش کرد. گویی به درد درونم پی برده بود. گفت: "من هر چه باشم می دانم که تو این شکلی نیستی." راست می گفت و مجبور شدم داستان را از سیر تا پیاز برایش بازگو کنم. اما چه سود؟ نه آن دیگر داستان من بود و نه این دیگر آنقدر ها غلط انداز.

راز زندگی

چند سوسمار بازی مضحکی را بین خود ترتیب داده بودند. آنها موشی را دیده بودند که قادر بود از سه جهت به آنها نگاه کند. جهت اول مسیر حرکتشان را تعیین می کرد. جهت دوم مسیر نگاهشان را و جهت سوم نیز مسیر آیندۀ شان. سوسمار ها سعی می کردند با حرکات سریع دم خود از همزمانی و به تبع آن تلاقی این سه نگاه مستقیم به خود جلوگیری کنند تا بدین وسیله در هر لحظه خود را تنها از یک جهت در معرض نگاه موش قرار دهند. سوسمار اول در این بین قدری مأیوس بود. تعلل او در بازی موجب میشد این تلاقی ها در درازمدت شکل منظمی به خود بگیرد و موش مسیر آینده را از آن خود کرده و بدین وسیله بازی سوسمارها را مضحک جلوه دهد. سه سوسمار دیگر از این موضوع سخت دلخور بودند و سوسمار اول را سرزنش می کردند. اما سوسمار اول چنین استدلال می کرد: "در شرایطی که هر یک از جهت های نگاه موش به تنهایی در درازمدت خود به خود کارکرد جهت دهی به آیندۀ مان را خواهد داشت چه اهمیتی دارد اگر توأمان مسیر حرکت و مسیر نگاهمان نیز در اختیار موش قرار گیرد؟" این استدلال آنقدر قوی بود که معمولاً سه سوسمار دیگر را قانع می کرد و اجازه می دادند که سوسمار اول در بازی سهل انگاری کند اما بهرشکل در درازمدت هر از گاهی داغشان تازه می شد و فیلشان یاد هندوستان می کرد. موش با خود اندیشید: "کار که می تواند باشد؟"

دوستی: مهمترین چیز

فکر ما معمولاً در جاهایی سیر می کند که خویشتن داری و ادب مانع از بازگویی آن می شود. ما سه نفریم. سه مرد. هر سه در کنار هم ممکن است بشود گفت به هم علاقه مندیم ولی به صورت مجزا یا دو تا دو تا کاملاً غریبه ایم. وقتی از هم جدا می افتیم هر یک دچار این تصور می شویم که داریم به جای جمع سه نفرۀ مان فکر می کنیم و تصمیم می گیریم. دیروز از بابت دیدن مادرم خوشحال بودم. او را سر جای همیشگی اش در آشپزخانه یافتم که پیاز رنده می کرد. هرچند دوست داشت من از زندگیم برایش تعریف کنم ولی من چیزی جز مسائل بی اهمیت را بروز نمی دادم. او نمی توانست فکر ما را درک کند. حین رنده کردن پیاز دستش را برید. گفتم: "من باید از اینجا بروم." "از کجا؟" "از این شهر. اینجا جز خوابیدن و چریدن کار دیگری از کسی بر نمی آید." گفت: "پرده را کنار بزن." از جایم برخاستم و پرده را در دستم نگه داشتم. دوست داشت باد مستقیم به صورتش بوزد. گفتم: "خوشحالم که خودم را برای تو ثابت کرده ام. ولی ای کاش کسان دیگری هم بودند که حرفم را باور می کردند." گفت: "چه حرفی؟" "نمی دانم. حرفی است که ترجیح می دهم هرچند می دانم باورش می کنی به تو نگویم." "از دوستانت برایم بگو." "خب، دوستان من سه نفرند. سه مرد ماتم زده ولی در عین حال امیدوار." "اسمهایشان را می توانم بدانم؟" "اسمهایشان چیزی را برایت عوض نمی کند." دستهایم در جیب عرق کرده بود. باید مبلغی پول از او درخواست می کردم و فوراً به جمع دوستان باز می گشتم. فضای خانۀ قدیم برایم قابل تحمل نبود. گفتم: "تو سر جمع چقدر پول داری؟" "آنقدری که کفاف یک ماه را بدهد." "این یک ماه را به دو هفته تقلیل بده بعدش هم حتماً گشایشی می شود." "باشد." پول را گرفتم و حتی نبوسیدمش. گفتم: "باز هم باز می گردم." او احساسات مرا درک می کرد هرچند که می دانست جز برای پول به دلیل دیگری باز نخواهم گشت. درب خانه را گشودم و بیرون زدم. باران تندی می آمد. ترس از این داشتم که در راه بندان گیر بیافتم و کلافه شوم اما هر سه در یک لحظه به مقر همیشگی مان رسیدیم. به همدیگر خیره شدیم و آهی از سر ملال رقت انگیز یک نیم روز بارانی کشیدیم. هرچند حالا دیگر تپش قلب نداشتیم. می توانستیم با خیال راحت ساعت ها بنشینیم و از دقایق دوری مان خاطره های بیشمار تعریف کنیم. ما سه نفر در کنار هم هیچ مشکلی نداشتیم.

یک چیز

بسیار گرسنه بودم. اما گرسنگی ام در مقابل سردردی که توأمان داشتم هیچ نبود. سه بار سعی کردم از پنجرۀ اتاقم پایین بپرم اما نشد. هوا خوب و آفتابی بود و ایستاده بر لبۀ پنجره وزش نسیم بر صورتم دردناک بود. یک نفر از پشت سر صدایم کرد. باید سر کار می رفتم و دیر شده بود. خیالم از بابت یک چیز راحت بود. اینکه هرگز قادر نخواهم بود پایین بپرم. صبحانه روی میز انتظارم را می کشید و می توانست راه گشا باشد. با بی میلی خوردمش و به راه افتادم. پیش از رفتن دوباره از پشت سرم صدایی آمد: "ولخرجی نکن. حواست به انسانهای دور و برت باشد اما در عین حال نباشد. می دانی که منظورم چیست؟" جوابی لازم نداشت. می دانست که می دانم. هر که جای من بود می گفت پدر خوبی است اما من مادرزاد حق ناشناس بودم. یکبار که به صورتم سیلی زد توی رویش درآمدم اما بلافاصله پس از پایان مشاجره گفتم: "لطفاً از من دلگیر نشو. من هم از بابت حماقتت دلخور نیستم. زندگی من همینطور که هست خوب است. تو هم پدر من نیستی. زنم هم نیستی. قرار هم نبوده که باشی. ولی بهرحال برای خودت هر که می خواهی باش." معلوم نبود زن است یا مرد. برای من هم فرق چندانی نداشت. در خانه را آنگونه بستم تا در حکم لگدی باشد به او که خودم را به محل کارم پرتاب می کند، چرا که او بهرحال سخت بر سر جایش می ایستاد و تکان نمی خورد. جزیرۀ کوچکی بود در سرم در روزگار خشکسالی. سر کار رسیدم. سه نفر ارباب رجوع در اتاق انتظارم را می کشیدند. اولی گفت: "باید به عرضتان برسانم که سخت بتوانم برایتان ارزشی قائل شوم." گفتم: "عادت خوبی است اگر بتوانید این سختی را به هر چیز دیگری هم تعمیم دهید." دومی گفت: "برای ما بلبل زبانی نکنید. ما ممکن است مثل شما شیرین سخن نباشیم ولی در ازای آن مرد عملیم. و وای بر کسی که مورد عمل قهرآمیز ما واقع شود." جو ارعاب حاکم بود. منتظر بودم سومی هم به نوبۀ خود پرخاش کند ولی در کمال تعجب او که دختری جوان و موبور بود در حمایت از من چنین نغمه سر داد: "با شما در خلوت سخن خواهم گفت. یکبار برای همیشه." پیش خود گفتم این یکی چه مرگش می تواند باشد؟ آن دوتای اولی که یکیشان پیرمردی هفتاد ساله بود و دیگری مرد قلچماقی میانسال، بر و بر نگاهش می کردند و برایش خط و نشان می کشیدند. در خلوت؟ آن هم با من؟ در خواب هم نمی دیدم. حتماً توطئه ای چیده بودند و دستشان در یک کاسه بود. وقتی تلفن روی میز کارم زنگ زد تازه یادم افتاد آنجا اتاق کار من است که آن موجودات غریب درش ایستاده و فرمانروایی می کنند. گوشی را برداشتم. پدرم بود. پرسیدم: "چه می خواهی؟" گفت: "هر چه در چنته داری. فرار از من بی فایده است. همه جا چون سایه در تعقیبت هستم. همسر تو نیاز دارد تو را در هر کجا که باشی لای انگشتان خود لمس کند." گفتم: "شما کی هستید؟ الو؟ متأسفم ولی شما کی هستید؟" گوشی را به دختر دادم و گفتم: "اگر ممکن است ببینید این صدای زن است یا مرد." دختر چند لحظه ای بی آنکه حرفی بزند گوشی را نگه داشت. سپس آن را به من باز گرداند و گفت: "نمی توان گفت. تشخیص اش دشوار است." پیرمرد از جایش پرید و سرم فریاد زد: "پس کار ما چه می شود؟" پرسیدم: "کارتان چیست پدرجان؟" گفت: "می خواهم هر چه سریعتر جواز ساخت بگیرم." گفتم: "خواستتان منطقی و مطابق با قانون است منتها باید دید که سرعت مورد نظر شما چقدر است و چه پشتوانه ای دارد." پیرمرد گفت: "رشوه می خواهی هان؟ رشوه ات را هم می دهم. ولی بیش از این حق نداری مرا معطل کنی." مرد دوم گفت: "من هم مجوز می خواهم و رشوه هم نمی دهم. آن هم به سرعت!" رو به دختر کرده و پرسیدم: "شما چه می خواهید؟" دختر گفت: "اول گوشی تلفن را بگذارید. بعد کار این آقایان را راه بیاندازید. تنها که شدید بهتان می گویم." آقایان را با وعده ای تو خالی بیرون کردم و گوشی را هم گذاشتم. گفتم: "مطمئنید جنس صدا قابل تشخیص نبود؟" دختر گفت: "می ترسم قضاوتی بکنم و شما را به اشتباه بیاندازم." گفتم: "خب، کارتان چه بود؟" گفت: "آمده ام که با شما خداحافظی کنم. دیگر نخواهم دیدتان. سراغ مرا از هیچکس نگیرید. آن صدایی که شنیدم حتی لحظه ای ما را به حال خود نخواهد گذاشت." گفتم: "من شما را می شناسم؟" جواب داد: "میشد که همدیگر را بهتر بشناسیم اگر..." اتاق کارم نیز پنجره ای داشت که رو به پارک بزرگی باز می شد. از دختر دعوت کردم با من چند لحظه ای روی لبۀ آن بیاستد تا بیرون را تماشا کنیم. قبول کرد. دستم را گرفت و در همان حال که پرتگاه سرسبز زیر پایمان نسیم خنکی را به سویمان روانه می کرد، قطره ای اشک ریخت و گفت: "از بابت یک چیز خوشحالم. اینکه هرگز پایین نخواهیم پرید."

سکوت شهر

اتاق آکنده از جماعت بی ایمانان بود. لوزی شکل، با پنجره هایی سرتاسری و میزی حلقوی به شکل لوزی در میان آن. مرد جوان به دوستش گفت: "اینجا را خانۀ خودت بدان." دوستش پاسخ داد: "بله، اسلحه ام را با خود آورده ام." مرد جوان گفت: "نه، حقیقتاً. برای آنکه مبلغ هنگفتی تنها خرج برقراری امنیت آن شده است." پنجره های سرتاسری اتاق دریچه ای بود به شهر شلوغی که اتاق در مرکزی ترین و بلندترین نقطه اش قرار گرفته بود. دختر جوانی که دزدکی مکالمۀ دو دوست را شنیده بود از پشت میز حلقوی ناگهان برخاست و فریاد زد: "چه جالب. پس بیخود نبود که در این مدت اینهمه احساس آرامش می کردم. خوشحالم که برای احساساتم دلایل عقلانی محکمی وجود دارد." حدود 100 نفر در اتاق حضور داشتند. نیمی از آنها دور میز بیضی شکل نشسته بودند و نیمۀ دیگر پشت و رو به پنجره های سرتاسری ایستاده و با هم گپ می زدند. همگی به شنیدن صدای دختر سر برگرداندند. دختر گویی که در انتظار دلایل محکم تری باشد ادامه داد: "اما گردنم... گردنم حین چرخش به چپ و راست، صدای وحشتناکی می دهد. می شنوید؟" راست می گفت. صدایش به صدای سمباده ای که بر دیوار گچی کشیده شود می مانست. مرد جوان گفت: "به زودی فنا می شوید." دختر مغموم سر پایین انداخت و حاضرین از صدای گردنش ابرو در هم کشیدند. دختر گفت: "بله. اینطور حس می کردم. اما چرا؟ هنوز جوانم و به زحمت 21 سال دارم." مرد پاسخ داد: "حتماً قدر زحمات والدین خود را ندانسته اید." همه جای تنم خیس بود. خود را قدری به پنجرۀ کنارم مالیدم. شهر ساکت بود اگرچه علت سکوتش می توانست شیشه های دوجدارۀ ضد گلوله باشد. سکوتش را همهمۀ 100 بی ایمان بر هم می زد. خود را جزوی از آنان نمی دانستم. در بدترین شرایط ترجیح می دادم دختر را بچسبم و قدری از لزاجتش را لمس کنم. اگر بذر ایمان را در آن اتاق می فشاندی شهر در سکوت فرو می رفت. مرد جوان با نگاه هایی مشکوک خبث طینت مرا گمانه می زد و مرا با دست به دوستش نشان می داد. کم کم می فهمیدند که غریبه ام. می خواستند به دورم حلقه تشکیل دهند. می خواستند مرا در کانون توجهاتشان قرار دهند. زیر بار نمی رفتم. هرچند که بذر ایمان را در دل نهفته داشتم اما یارای اشاعه اش جهت نیل به سکوت شهر نبود. دختر گفت: "اما سرانجام روزی این شهر باید ساکت شود." همه با نگاهی خیره او را دریدند. گفتم: "حال که به شمارش آخرین لحظات افتاده ای چشم دیدن هیاهوی پس از خود را نداری؟" دختر خندید و گفت: "ای کاش تو همیشه یار من بودی تا مرا از نیات واقعی خود با خبر می ساختی. دلایل محکم برای آرزوهایم چیزی است که پیش از مرگ نیاز دارم." به کانون میز بیضی شکل جستم و زیر لب غریدم: "این پایان دنیا نیست. حال متوجه می شوید." ساعتم را نگاه کردم و مچ دستم را رو به حضار بالا گرفتم تا تیک تاک آن را خوب بشنوند. به فاصلۀ 10 ثانیه از حالا همگی به خواب می روید." همانگونه شد. من ماندم و دخترک رو به موت. شهر دیگر واقعاً ساکت بود.

شروع از صفر

مثل اینکه حواسم نیست دارم به چی فکر می کنم. دارم لخت میشم و تمایلی ندارم کسی من رو ببینه ولی ظاهراً نمی تونم از نگاه ها مصون باشم. لخت شدن من ارادی نیست. چه موقع و چرا اتفاق افتاد؟ حسرت نمی خورم. با جریان وقایع جلو میرم. همونطور که همیشه رفتم. ولی گاهی تاریکی فضای این اتاق رو پر می کنه. این اتاق می تونه مأمن تبلور خیال به نقاط خیلی دوردستی باشه، یا که همینطور تاریک بمونه. یکی از مهره ها رو جابجا می کنی کل بازی به هم می ریزه. من حالا صفر شدم. خوبه که از نو شروع بشه. حالتی شبیه تهوع بهت دست میده. برای گه خوری های بیشتر یک استفراغ جانانه لازمه. یه چیزی داره از دست میره. این رو می دونم. باید دید چه چیزهایی می خوان جاش رو بگیرن. روزها دیگه به ندرت شبیه هم ان. همه چیز تغییر می کنه غیر از یک چیز. شاید هم چند چیز. در هر حال ثبات مهمترین چیزه ولی نه در بیرون. همه چیز ثابت نمونده. بیرون از من خیلی چیزها متحول شده. ولی نه به اندازۀ من. اما یه چیز در من ثابت مونده ولی نه به اندازۀ رکودی که همه جا رو گرفته. بلکه ثابت تر. سعی می کنم روزها رو نشمرم. عادت زشتیه. گاهی موفق میشم گاهی نه. از چیزهایی که در گذشته می نوشتم خوشم میاد ولی حالا نه. اون موقع هم همینطور بود. ولی واقعاً تردید دارم یه روزی از این مزخرفاتی که الان می نویسم خوشم بیاد. اینها هیچ چیز رو نشون نمیده. پوچ. خلاء محض. کاملاً فاقد علائم حیاتی. کاملاً بی اثر. چیزهای زیادی الهام بخش من بودن ولی من ازشون الهامی نگرفتم. انرژی زیادی صرف کردم پشیمون نیستم ولی از بابتش مطمئن نمی تونم باشم. حرف های تکراری زیادی شنیدم. آدمها تکراری زیادی دیدم. دوست دارم فکر کنم با این روند می تونم مدتها زنده بمونم و همینطور دگرگون شم ولی واقعیات چیز دیگه ای رو میگن. کنترل شرایط بیش از پیش سخت شده. هیچ چیز با هیچ چیز جور در نمیاد. فکر کن سالها این همه راه رو طی کردی و هنوز به اندازۀ 10 سال قبل تنهایی. مصمم بودی. مصمم می مونی چون تنها چیزیه که میشه همیشه نگهش داری.
من برای روزی ساخته شده ام که نمی دانم کی فرا می رسد. از بابت چیزهایی که دیده ام متأسف نیستم. حسرت نمی خورم ولی آنان را که می خورند را نیز باکیم نیست. با آنان به مانند خودشان تا نکرده ام چه اگر بنا بود چنین کنم اکنون زنده نبودم. من از بابت هر آنچه کرده ام مسرورم لیکن وضعم این است که می بینی. یکی دو سالی است که در حسرت چنین شبی هستم که بنشینم و چیزی بنگارم لیکن ثمره اش این است که می بینی. به هیچ چیز امید ندارم و نمی توانم داشته باشم جز خودم اما توصیف خود، دشوار می توانم کرد نشسته در این دخمه، مملو از آرزوها، سایه های هراسان دور و برم روی دیوار می پرند و مزاحم اوقات شبانه ام می شوند. امروز روزی بود که هیچ کاری از پیش نرفت. پس تعجبی ندارد اگر ثمره اش چنین نوشته ای باشد. ترجمان آنچه در ذهنم می گذرد را هیچ جمله ای نمی تواند بر عهده گیرد اما شاید یک تصویر بتواند. تصویر سنجابی که با یک دست از شاخۀ درختی آویزان است و دره ای بس ژرف را زیر پای خود می بیند و مطلقاً هیچ نگرانی ندارد. ولی راه فراری هم ندارد. ولی نگرانی هم ندارد. غذایش معدود گردوانی است بر درخت که دست آزادش به آنها می رسد ولی در این مدت همه را خورده است و اکنون تنها دو گردو مانده است. یک سومی هم هست که اگر خوش شانس باشد و نیرومند شاید بتواند بچیندش اما هم خطر سقوط هست، هم ضعف اراده. ببینیم چه می شود.