یک شب مانده به روز تولدم، دوباره همانجا دیدمش. در آن لحظه تصمیم داشتم بی توجه از کنارش بگذرم چرا که باید تدارک ضیافت فردا را که در باغ بزرگی به دور از این شهر کثیف برگزار می شد می دیدم. اما وقتی نزدیک شدم، نور شمعها وسوسه ام کرد و خواستم دوباره همه را از نو فوت کنم. به محض آنکه خم شدم، ظرف کمتر از یک ثانیه چهرۀ شیطانی پیرمرد در فاصلۀ دو بند انگشت از صورتم قرار گرفت و از وحشت به عقب پرتاب شدم. تن مسلولش اکنون همچون مردی تنومند از جا برخاست و از دایرۀ شمع ها به سمت من خارج شد. ولی به محض خارج شدن، دوباره همان موجود نحیف گدا را دیدم که با نگاهی رقت آور و ترحم بر انگیز از من تقاضای کمک می کرد. من تحت تأثیر صحنه ای که از چند ثانیه قبل در ذهنم برای همیشه به یادگار مانده بود، هنوز غرق وحشت بودم و برای آنکه بیش از آن نزدیکم نشود، سکه ای از جیبم در آوردم و به داخل آن حلقۀ شوم انداختم. برقی در چشمان پیرمرد درخشید. به سمت شمع ها برگشت و این بار خود همه را به دهان خود فوت کرد. در تاریکی سیاهۀ تنش به سمت من آمد و در گوشم گفت: «من خدا هستم و تو را به جاهای خوبی می رسانم. حالا برو به جشن تولدت برس و سعی کن از این پس خرده بورژوای بهتری باشی.» دوان دوان دور شدم و به خانه رفتم.
فردا در باغ بودم و حدود 100 مهمان که دعوت کرده بودم همگی پیش از موعد آمدند. موسیقی محبوبم را گذاشتم و با هم شروع به رقصیدن کردیم. سعی داشتم تصویر پیرمرد را حتی شده برای لحظه ای از جلوی چشمانم محو کنم اما نمی شد. به طرز عجیبی دعاهای او در گوشم خوانده می شدند. دعاهایی که مفهومشان با کاری که در لحظه به آن مشغول بودم در ارتباط بود. «خدایا پاهایش را روی زمین قرار بده. خدایا نگذار چشمش به تن برهنۀ نامحرم بیافتد. خدایا لذتهای حرام را از او بگیر. خدایا تنش را بیمار کن تا که از افتادن به دام گناه مصون بماند. خدایا گوشش را کر کن تا صدای زن نامحرم را نشنود. خدایا ذلیلش کن تا اسیر نخوت کاذبی که سرمایه اش برایش ساخته نگردد. خدایا بگذار تا همه به چشم تحقیر نگاهش کنند تا فکر نکند آرزوهای شوم و خامی که در سر دارد، روزی محقق می شوند. خدایا جانش را بگیر تا بیش از این به دعاهای من نیاز نداشته باشد.» بر زمین غلطیدم و خون از گوشۀ دهانم جاری شد. در واپسین لحظات عمر، زیر لب به نزدیک ترین قوم و خویشم که وحشت زده بالای سرم ایستاده بود گفتم: «وصیتی دارم.» گوشش را بر دهانم چسباند. گفتم: «همۀ ثروتم... همۀ ثروتم را می بخشم به...» دیگر نای حرف زدن نداشتم. کاش آن قوم و خویش هم می توانست تصویری را که جلوی چشمانم هر لحظه وضوح بیشتری می یافت، ببیند.