۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

خرده بورژوا

چند شب مانده به سالروز تولدم، شمایی از آن مرد سالخورده را دیدم، با تن مسلولش غرق در افکار خود، کف خیابان دراز کشیده بود و نای تکان خوردن نداشت. گرد و غبار شاپرک ها را از زیر لامپ تیرهای چراغ برق خیابان تارانده بود و من سعی می کردم نزدیک شوم تا تصویر بهتری را از آن پیرمرد در ذهنم به یادگار بسپرم. نفس کشیدن در آن هوا دشوار بود و زندگی کمرم را زیر بار حماقت خود خم کرده بود. به دو قدمی اش که رسیدم، پیرمرد تکانی خورد و به یکباره نشست. دورش دایره ای از شمع های روشن به مانند رسم شیطان پرستان چیده بود و با دیدن من کتابی قطور را که در کنارش بود، برداشت و بر سر گذاشت. در چشم من زل زده بود و دست آزادش را با انگشت اشاره ای که به من نشانه رفته بود، خیلی آهسته به چپ و راست حرکت می داد. مطمئن نبودم چه می خواهد یا در انتظار چیست. اما سرانجام دل به دریا زدم، سکه ای را از جیبم در آوردم و به داخل حریم شمع ها انداختم. به محض شنیدن صدای جرنگ سکه با صدای بلند شروع به دعا خواندن کرد. «خدایا این جوان را سلامتش بدار. خدایا به راه راست هدایتش کن. جوان بدی نیست، مشخص است. فقط کمی سرگشته و درمانده شده. تو این لغزش ها را بر او ببخش و بیامرزش.» جا خوردم و پرسیدم: «کدام لغزش ها را می گویی پیرمرد؟» دوباره انگشتش را به سوی من نشانه رفت و ساکت شد. سکۀ دیگری انداختم و به تماشا نشستم. این یکی کمی دیر اثر کرد. «خدایا اگر نسنجیده حرف می زند، اما چیزی در دلش نیست. من پیر مسلول شفاعتش را می کنم و از تو طلب خیرش را دارم. لباسهای خوبی به تن کرده اما اخلاق خوبی ندارد. عشق هنوز در قلبش جای نکرده است.» دیوانه ای بیش نبود. شمع هایش را یکی یکی فوت کردم تا این بندۀ شیطان را از منظر دیگران دور بدارم. در تاریکی فرو رفت و در همانجا دوباره بر زمین دراز کشید. محض اطمینان سکۀ دیگری انداختم اما دیگر از جایش تکان نخورد. سکه را برداشتم و دور شدم.
یک شب مانده به روز تولدم، دوباره همانجا دیدمش. در آن لحظه تصمیم داشتم بی توجه از کنارش بگذرم چرا که باید تدارک ضیافت فردا را که در باغ بزرگی به دور از این شهر کثیف برگزار می شد می دیدم. اما وقتی نزدیک شدم، نور شمعها وسوسه ام کرد و خواستم دوباره همه را از نو فوت کنم. به محض آنکه خم شدم، ظرف کمتر از یک ثانیه چهرۀ شیطانی پیرمرد در فاصلۀ دو بند انگشت از صورتم قرار گرفت و از وحشت به عقب پرتاب شدم. تن مسلولش اکنون همچون مردی تنومند از جا برخاست و از دایرۀ شمع ها به سمت من خارج شد. ولی به محض خارج شدن، دوباره همان موجود نحیف گدا را دیدم که با نگاهی رقت آور و ترحم بر انگیز از من تقاضای کمک می کرد. من تحت تأثیر صحنه ای که از چند ثانیه قبل در ذهنم برای همیشه به یادگار مانده بود، هنوز غرق وحشت بودم و برای آنکه بیش از آن نزدیکم نشود، سکه ای از جیبم در آوردم و به داخل آن حلقۀ شوم انداختم. برقی در چشمان پیرمرد درخشید. به سمت شمع ها برگشت و این بار خود همه را به دهان خود فوت کرد. در تاریکی سیاهۀ تنش به سمت من آمد و در گوشم گفت: «من خدا هستم و تو را به جاهای خوبی می رسانم. حالا برو به جشن تولدت برس و سعی کن از این پس خرده بورژوای بهتری باشی.» دوان دوان دور شدم و به خانه رفتم.
فردا در باغ بودم و حدود 100 مهمان که دعوت کرده بودم همگی پیش از موعد آمدند. موسیقی محبوبم را گذاشتم و با هم شروع به رقصیدن کردیم. سعی داشتم تصویر پیرمرد را حتی شده برای لحظه ای از جلوی چشمانم محو کنم اما نمی شد. به طرز عجیبی دعاهای او در گوشم خوانده می شدند. دعاهایی که مفهومشان با کاری که در لحظه به آن مشغول بودم در ارتباط بود. «خدایا پاهایش را روی زمین قرار بده. خدایا نگذار چشمش به تن برهنۀ نامحرم بیافتد. خدایا لذتهای حرام را از او بگیر. خدایا تنش را بیمار کن تا که از افتادن به دام گناه مصون بماند. خدایا گوشش را کر کن تا صدای زن نامحرم را نشنود. خدایا ذلیلش کن تا اسیر نخوت کاذبی که سرمایه اش برایش ساخته نگردد. خدایا بگذار تا همه به چشم تحقیر نگاهش کنند تا فکر نکند آرزوهای شوم و خامی که در سر دارد، روزی محقق می شوند. خدایا جانش را بگیر تا بیش از این به دعاهای من نیاز نداشته باشد.» بر زمین غلطیدم و خون از گوشۀ دهانم جاری شد. در واپسین لحظات عمر، زیر لب به نزدیک ترین قوم و خویشم که وحشت زده بالای سرم ایستاده بود گفتم: «وصیتی دارم.» گوشش را بر دهانم چسباند. گفتم: «همۀ ثروتم... همۀ ثروتم را می بخشم به...» دیگر نای حرف زدن نداشتم. کاش آن قوم و خویش هم می توانست تصویری را که جلوی چشمانم هر لحظه وضوح بیشتری می یافت، ببیند.

چیزهای خوب نصیب کسانی می شوند که انتظار می کشند

منتظر بودم. می دانستم پشت در ایستاده و گوش به زنگ است. منتظر بودم دستش را روی زنگ بگذارد و دیگر رها نکند. شاید هم منتظر بودم تا در را هل بدهد و خودش داخل شود، چون مطمئن نبودم اگر زنگ می زد، در را برایش باز می کردم. به محض آنکه زنگ زد، همچون برق گرفته ها از جایم پریدم. صورتم سرخ شد، آنقدر که نیازی به نگاه کردن در آینه نبود. قلبم انگار که فرا رسیدن آخر الزمان را حس کرده باشد، هشدار داد اگر این وضع همینطور ادامه یابد تا یک دقیقه بعد از جا کنده می شود. از پشت در فریاد زدم: «کیست؟» پاسخی نیامد. احتمالاً صدا از در رد نمی شد. ولی حس می کردم دارد پشت در لبخند می زند. پیش خود فکر کردم چطور آشوب می توانست تنها با اشارۀ انگشت او به یکباره این گونه وجودم را فرا گیرد. خودم را برای ورودش آماده می کردم. همۀ احتمالات ممکن را در مورد آنچه پس از ورودش می توانست رخ دهد از سر گذراندم. هر حرفی که به او می زدم می توانست سرنوشت ساز باشد. دستگیرۀ در را انگار که عضوی از بدن او باشد نوازش می کردم و می لیسیدم. در را خودش باز کرد و داخل شد. حدسم درست بود. لبخند کریهی بر لبانش داشت که البته کراهتش را تنها یک ساعت بعد درک کردم و در آن لحظه فقط مسحورش شدم. اگر تنها می دانستم طی یک ساعت آینده چه رخ می دهد...
طی یک ساعت بعد هیچ اتفاقی نیافتاد. تنها روبروی هم نشسته بودیم و من در جواب لبخند احمقانه اش، خود را وادار به لبخند زدن می کردم. ابتدا پرسیدم: «از کجا اینقدر از خودت مطمئنی؟» جوابی نداد. تصمیم گرفتم جای زخم های روی تنش را بشمارم اما قبول نکرد. کمی غذا آوردم و جلویش ریختم، تا بلکه شکمش سیر شود و قدری پذیرا تر، اما توفیری نداشت. پرسیدم: «چه چیزی تو را به اینجا آورده است؟» گفت: «من خیلی راحت اینجا آمده ام.» گفتم: «حالا که آمده ای پس بمان. لباسهایت را در آور.» امتناع کرد. سماجت بی فایده بود. محض رفع تکلیف سیگار دود می کردم. از خودم و دیگرانی از قماش خودم خجالت می کشیدم. پیروزی نزدیک بود اما نه برای من. من آن را به قیمت هیچ می خواستم اما حتی هیچ هم در این دوره زمانه برای خود قیمتی داشت. در آن شبها بی خوابی عجیبی سراغم آمده بود و روزها را هم به تحمل نور آفتاب می گذراندم. منتظر بودم هرچه زودتر از جایش بلند شود، برود و مرا در بدبختی ام تنها رها کند.
دیگر دارد حوصله ام سر می رود. بس که به او زل زده ام و او به من زل زده می خواهم چشمان هردومان را از کاسه در آورم و در مخلوط کن بریزم تا مشکل برای همیشه حل شود. شاید هم این کار را بکنم. اما به جایش با دو دست از جا بلندش می کنم و تا نزدیکی های سقف او را بالا می برم. به اجبار کمی واکنش نشان می دهد. مردم از فرط بی قیدی نمی دانند کجا را ویران کنند. خانۀ من خوب است؟ اگر هرچه تلمبه می زنید، بادکنک زندگیتان باد نمی شود تقصیر من است؟ خانه ام در طبقۀ شانزدهم برجی مخروبه است. دخنرک را در همان حال که روی دو دست نگه داشته ام به سمت پنجره می برم و خیلی ساده به پایین پرت می کنم. صدای جرنگی پس از چند ثانیه از پایین شنیده می شود. احساس راحتی می کنم و با خود می گویم ای کاش زودتر این کار را کرده بودم. در عین حال سرم را از پنجره بیرون می دهم و او را می بینم که از جایش بر می خیزد و لباسهایش را می تکاند. صدایش که می زنم با بی میلی به آسمانی که من در مرکزش قرار دارم نگاهی می اندازد. من هم در مقام خدای آن موجود حقیری که به قدر پشه ای برایم اهمیت ندارد، اشک ریزان فریاد می زنم: «چه راه دوری را رفتی. حالا که آن پایین هستی همه چیز طور دیگری به نظر می آید.» رویش را بر می گرداند و می رود. زنگ در به صدا در می آید. مسئول ساختمان است. در را به اندازۀ یک کف دست باز می کنم و از لای آن چشمانم را به دهانش می دوزم. می گوید: «این عمارت بسیار فرسوده شده و تا چند روز دیگر فرو می ریزد.» مدتی را منتظر واکنش من می ماند و بعد چشمهایش را می بندد و شروع به خرناس کشیدن می کند. از خواب سرپا بیدارش می کنم و می گویم: «در پوست خود نمی گنجم.» سرش را به نشان تأیید تکان می دهد و می رود. در را می بندم و منتظر می شوم.

۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

پیرامون سکوت فعلی

هرچند من در ابتدا ساکت بودم، ساکت بودم زان رو که این آتش خانمان سوز بلای جان من، می سوخت و من در هر لحظه به هیچش می گرفتم. به هیچ هیچ. هیچی که در پسش به یقین هیچ نبوده و نیست. نه از آن هیچ ها که در گذر زمان چون دیواری فرو ریخته و سیلابی از عقده ها، اشک ها و خونابه ها از پسشان فرو می ریزد. نه از آن هیچ ها که در پشت خود، پرسش محوری ویرانگر آیا دوستم داری را پنهان کرده اند. ساکت بودم و می گذاشتم تنم را بجود. برایم همین بس بود که می دانستم جویدنش از سر لذت است. از سر لذت ناب خاکساری محض معشوق که در جویدن آهسته و رخوت انگیز پوست تن و سپس بلعیدن شهوتناک تکه های خون آلود آن تبلور می یابد. آرام ایستاده بودم و طعم شیرین بردباری عشق را می چشیدم. وقتی از خود می پرسیدم چگونه وارد این مغاک شده ام، پاسخ اش را از دیگری می شنیدم. می خندیدم و در دل می گفتم: "از تو بعید است که مرا با چنین شعف ماورائی خلسه آوری دوست بداری." او خنده ام را نمی شنید و بانگ می زد: "تنها از آن زمان عاشقت شدم که چراغ زندگی ات را در ذهنم خاموش کردم." روزگاری دوستی داشتم که طعنه می زد: "این سیه نگاری ها ره به کجا می برد؟" اگر آن دوست جسارت زیستن در این روزها را داشت می گفتمش. سرش را با دو دستم گرفته و نیم دور به دور گردنش می پیچاندم همچون که اکنون این جانور جونده را، طوری که صدای جقجقه از مهره های آن برخواست و بر دلم نشست. ظفرمندانه آهی کشیدم و گذاشتم تا از منارۀ پاره پاره و خون آلود تنم سقوط کند. از فرط سستی به ورطۀ فراموشی افتاده ام. آن قسم از سستی که تنها پس از یک پیروزی دشوار به تن دست می دهد. آن قسم از فراموشی که تو را در وجود قربانیان آن پیروزی مستحیل می کند و خودت به سرعت رنگ می بازی. رخوت مرگ است در این فراموشی. نوبت به دیگرانی می رسد، تا دیروز به خون هم تشنه، که اکنون به این بهانه دست به دست هم داده اند تا بیایند و خون های ریخته را جاروب کنند. خون های ریخته بر سر و روی این زندگی که من از آن تنها یک چیز خواستم: اینکه مرا به هر کجا که خواست با خود ببرد. این سستی همگام با اوج گیری منازعاتی است که در پی آنچه از دستان من سر زد به پا می خیزند. مرا با آنها کاری نیست. زمان فرو خواهد نشاند. بعد همه جا ساکت می شود و چهره ای یخ زده و تخت جلوی چشمانم را گرفته و نمی گذارد تا از ورای آن به افکار شومی که ممکن است پنهان کرده باشد پی برم. شرم زده می شوم زمانیکه او به میل شدید من برای یک شهوترانی بی عذر و دلیل پی می برد. فارغ از عشق. فارغ از احساس. در خلاء محض فراموشی و رخوت مرگ. می پرسد: "برای شهوت خود چه عذری داری؟ این عضوی که سخت از تنت بیرون زده چه توجیهی دارد؟" می گویم: "در آمیختن با تو" می پرسد: "به کدامین دلیل؟" پاسخش می دهم: "آفتاب آمد دلیل آفتاب." می گوید: "برای من هیچ آفتابی نیست. برای من تاریکی مطلق است." دهانم را می بندم و دیگر تا به غایت هیچ حرفی نمی زنم. همانطور که از ابتدا ساکت بودم. اما این سکوت نشانی از رضایت ندارد. کوهی از دردها و شکنجه های ناشی از یادآوری است که زبان را برای همیشه در کام می گیرد. با این حال به عنوان آخرین جمله می گویم: "گمانم می دانم چه می گویی." شاید هم به دروغ می گویم: "من تو را دوستت دارم."

پیرامون وقایع اخیر و مناظرۀ جنجالی

سه مرد خرفت که به ترتیب اولی چشمش دودو می زد، دومی پایش کج بود و سومی سرش گر، داشتند راجع به من حرف می زدند بی آنکه بدانند در پس مهتابی های تابیده به چشمان رذلشان سیاهۀ تن من نظاره گر حماقت لایتناهی بشریت است. داشتند از گذشته ای حرف می زدند که متعلق به آنها نبود با این حال در کندوکاو این گذشتۀ موهومی که این سه برایم بافته بودند به نکاتی درخور توجه رسیدم که شاید حافظۀ علیلم آنها را در فقدان طنین رعشه آور صدای زنگدار آنها برای همیشه از یاد می زدود. حافظۀ علیلی که چون این نکات حائز توجه در پیش رویش تلنبار شده و بسان کوهی بر سرش خراب گشتند به یاد مردی افتاد که در سالیان دور، من را در آن حال نزار به میان متعفن ترین زباله های برگشت ناپذیر شهرمان افکنده و خود پرواز کرده بود. سه مرد خرفت داستان او را برایم یادآور می شدند. مردی که بسان آفتابی سوزان تن دردمندم را برنزه کرده و لایق تماشای جنده پاپتی ها کرده بود. آفتاب آمد دلیل آفتاب. از پس مهتابی ها در آمده، بر سرشان خراب می شوم: "چیست که شما را لایق حرف زدن دربارۀ گذشتۀ من کرده است؟ کجاست آن رذالتی که رو در روی من بایستد و بار تحقیر سزای این بد نهادی اش را متحمل شود؟" هر سه همزمان بسان موریانه گریختند غافل از آنکه گلایۀ من نه از بابت حتاکی شان، بلکه از بازگو کردن حقیقتی بود که در این زندگی کمتر از نکبت، تاب دوباره شنیدنش را نداشتم. یک بار بس بود. یک بار دستی آمد و مرا از جایم بلند کرد و سپس برای همیشه بر زمین ام نشاند. کجا بود آن دست اکنون؟ سهل انگاری من در لاپوشانی آن، عذری بود بسان شماتت سگ خود را از بابت تسری دادن جنون هاری به صاحبش. ملعون باد آن سگی که حین عبور از سر نعش من حتی بزاق دهانش را هم بر صورتم نچکاند. این من بودم اکنون؟ نشسته در کنج دیوار در معرض باد و بارانی که کوته فکر ترین آدمیان را از گزند آن بیم است؟ این گذشته برای پنهان داشتن خود از من تا کنون از هیچ رذالتی فرو گذار نکرده است و من این را در محکمۀ عدل الهی بر صورتش تف خواهم نمود. او حتی به خود اجازه می دهد نام و آوازۀ خود را به مصلحت مقدراتی که ذهن کوته نگرش برای آیندۀ پوچ خود در رهپویی دولا دولایش به سوی مدینۀ فاضلۀ پتیاره ها منظور داشته دگرگون کند و خلاف واقع جلوه دهد. مرگ بر او. مرگ بر او که چنین بازی سخیفی را بر شرافت من و اقیانوس کرامت و امکانات الهی تحمیل می دارد. مگر او از این لاشۀ سراسر تعفن به اصطلاح زندگی چه روی خوشی دیده که چنین خیره سرانه به نیت بریدن آن بندهای خیالی که همچون منی صد سال هوس از نو بستن چنین پیمان ذلتی را بر خود روا نمی دارم، خود را برای دور کردن از انظار من به لودگی تمام دیگری می نامد؟ من از این قلت فهم و شعور است که نفسم می برد وگرنه گور پدر هرچه او می کند و هر پندار منحوسی که در ذهن بی شکل او شکل می یابد. سه مرد خرفت باید که خاطره ای چنین سخیف را بر من باز نماید. خاطره ای محو و تاریک از این ذلت، این ذلت مردی که عهد بسته ام فرزندان و نوادگانم را به خونخواهی از قلب ریش ریش خود بر علیه آن دل از سنگ سخت ترش بشورانم. در انتظار بهشت برین، در انتظار نگاهی فهیم نومید نشسته بودم که ناگاه، پس از سالها، مردی دوباره آمد و تاریکی چشمانم را مسخر کرد.