نشانی ات را می دانم. نیمه شب به سراغت می آیم. تو دراز کشیده بروی تخت، با چشمانی بسته به وجوه تشابه افکارمان می اندیشی. دریای ترسی که در سرت متلاطم است به ذهن من هم سرایت کرده و همین است که مرا اینجا، بر سر بالینت کشانده. منشأ ترسهای مشترکمان، بر پایۀ خیالات واهی جلوۀ حقیقت را به خود گرفته است. وحشتی کاملاً بی پایه و اساس، ساخته و پرداختۀ ذهن بیمار تو، حال در سر من نیز می جوشد. اما تو نمی دانی، آنچه واقعاً باید از آن بترسی حضور من در سکوت این نیمه شب، راکد و ساکن در گوشۀ ذهنت، در حال خزیدن بروی تختت است. برای رهایی از این ترس، ترس بی معنایی که به جان من انداخته ای اکنون وحشت راستین را بر تو تحمیل خواهم کرد. پیش از آنکه جهانی را با افکار مریضت آلوده کنی.
۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه
۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه
علت مرگ: خنده بر سر یک چیز
در خیابانها می چرخم و برای مستمندان شهرمان اعانه جمع می کنم. چه کاری از این بالاتر؟ خودم را برای انجام تکالیف الهی آماده کرده ام. با جیبهایی مالامال از بذل و بخشش انسانهای بزرگ و کوچک کار را به پایان برده، سوار تاکسی شده و رهسپار منزل می شوم. منتظر پیشامدی بس خطیرم. مردی آنجاست که قطرات درشت عرق از چهره اش فرو نمی ریزند، بلکه در جایشان ثابت مانده و در گذر نور چراغ ماشینها بر چهره اش می درخشند. ابروانش تاب برداشته و چشمان بدخواهش یک نگاه به خیابان دارد و یک نگاه هم از درون آینه به من و بغل دستی ام که از قضا دخترکی بس زیبارو باشد. پشت چراغ قرمز می ایستد. بازتاب بدخیم سرخی نور در چشمانش هولناک است. دختر نگاهش را تاب نمی آورد. رویش را به سمت من می چرخاند، دستگیرۀ در را می کشد و می خواهد مرا به زور از ماشین بیرون بیاندازد. من به دیدن وضع بغرنجی که پیش آمده خود را به سمت راننده خم می کنم و آینۀ ماشین را کمی رو به بالا می چرخانم. راننده با عصبانیت فریاد می زند: «چه مرگت است؟ پسرۀ الدنگ بیکار مسخره!» می گویم: «ترسیدم نور بالای ماشین عقبی چشمتان را اذیت کند.» راننده آینه را سرجایش بر می گرداند و زیر لب دشنامی می دهد. دختر خود را عقب می کشد و تسلیم می شود. در را می بندم. راننده دیگر چشمش به ما نیست. دختر سرش را روی شانه ام خم می کند و لالۀ گوشم را می بوسد. می گوید: «متأسفم. واقعاً.» لبخندی می زنم و سری تکان می دهم. می گویم: «ابداً. هر کسی جای شما بود همین کار را می کرد.» سکوت جانکاهی حکمفرما می شود. پس از چند لحظه دختر که به ستوه آمده می پرسد: «چرا با من حرف نمی زنی؟» احساس می کنم آن پیشامد خطیری که انتظارش را می کشیدم اتفاق افتاده. قلبم از مداومت تماس بازویم با بازوی لطیف دختر هر لحظه تندتر می تپد. چشمانم را می بندم و در این خلسۀ بی تب و تاب غرق می شوم. در عین حال می دانم که او هم همین کار را کرده است. شمارش معکوس آغاز شده. می دانم که این ماجرا پایانی ندارد. چشمانم را که باز می کنم می بینم راننده سرش را به سمت زنی که جلویم نشسته خم می کند و زن به نجوا در گوشش می گوید: «جواب سؤالم را ندادی.» زن میان سال و نیمه چاقی است از آن دسته که در نگاه اول با نمک به نظر می رسند، اما فقط در نگاه اول. شوهرش نعرۀ هولناکی می کشد که ما را از جا می پراند. قفل فرمان ماشین را از زیر پایش در آورده و سه بار بر سر زن می کوبد. زن ضربه ها را طوری که انگار خود بداند که سزاوارشان است پذیرا می شود. من و دختر به دیدن این صحنه خنده سر می دهیم. صدای خندۀ مان در میان بوق ماشین های پشت سر گم می شود. دختر در میان این خنده ها خودش را بیشتر به من می فشارد. به هم خیره می شویم و خنده از رخسارمان محو می شود. راننده روی ترمز می زند و ماشین ناگهان می ایستد. سرش را به سمت من می چرخاند و می گوید: «بدبخت تر از من پیدا نمی کنی.» به یاد پول خردهایی می افتم که در جیب دارم. یک اسکناس در می آورم و در دست راننده می گذارم. بسیار بیش از آنچه که لایقش هست. می خواهم از ماشین پیاده شوم اما دختر دستم را می گیرد. هرچه تقلا می کنم بی فایده است. رهایش نمی کند تا آنکه راننده سرش را می چرخاند و خصمانه به او چشم می دوزد. دختر تسلیم می شود. در ماشین را محکم می بندم و دوان دوان دور می شوم. حالا می دانم که عاشق شده ام.
۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه
از فرط درماندگی
از بابت بزدلیت گلایه ای ندارم. من آن واقعیتی هستم که در آخر روزی بر سرت خراب خواهم شد. فعلاً اجازه می دهم چشمهایت را برویم ببندی. اجازه می دهم تا در شهر رؤیاییت با ملازمان خوش و خندان خود پرسه زنی و اوقات مفرحی را در آن سایه های دوردست سپری کنی. با هم از روزمرگی ها بگویید و با هم از لحظاتی که در پوچی محض می گذرند لذت برید. از بابت با هم بودنتان هم گلایه ای ندارم. سراغتان را از کفتارها می گیرم. شامۀ تان ضعیف است و بویشان را نمی شنوید. طعم تلخ حقیقت را به تو خواهم چشاند. می توانی فعلاً پشت سنگرهایت پنهان شوی. می توانی خودت را به دوردست ترین نقطۀ ممکن پرتاب کنی ولی من همه جا هستم. من در تو هستم. بخشی از گذشتۀ تو که رهایت نخواهد کرد. بخشی از آیندۀ تو که از آن فرار نتوانی کرد. در آن روز لمست نمی کنم. خودم را بیش از حد لزوم به تن رنجورت نزدیک نمی کنم. می ایستم و اجازه می دهم تا خودت بیایی. بیایی و از کانونت دردهایت آویزان شوی. فقط در آن صورت ممکن است درمان شوند. فعلاً خود را فریب بده. در من هم توانی نیست.
متن حوادث به روایت کلاغها
سالها بود که امنیت دراز کشیدن، زیر همنوایی بی وقفۀ قارقار دستۀ کلاغها را حس نکرده بودم. امنیت حاصل از وصلۀ نچسب کلاغها، که ما را به زور هم که شده با سقف آسمان پیوند می دهند. گویی وساطت می کنند. با دست اشاره ای کردم. یکیشان از شاخۀ صنوبر پایین پرید و آمد کنارم نشست. یک دقیقۀ کامل را بی آنکه کمترین تکانی بخورد و یا حتی پلک بزند، چشم در چشم من خیره ماند. بعد ناگهان صدای نکره اش که از فاصلۀ نزدیک، به صدای تراشکاری فلز شباهت داشت، مو بر تنم راست کرد: «چه کار داری؟» گفتم: «حال خوشی دارم و آرامشی که می خواهم با تو قسمت کنم.» از فرق سر تا نوک پا عریان بودم، اما نمی دانستم او به عنوان یک کلاغ می تواند این را تشخیص دهد یا نه. تردیدم خیلی زود با نگاه شهوت آلود کلاغ به تن سفیدم برطرف شد. ساکت بود و احتمالاً داشت به ماحصل آمیزش آن سیاهی و این سپیدی می اندیشید. در این فاصله یک کلاغ دیگر هم در کنارش بر زمین نشست و به ضیافتمان اضافه شد. گفتم: «بهتر نیست بقیه هم بیایند تا همنوایی را اینجا روی زمین در کنار هم ادامه دهیم؟» کلاغ اولی گفت: «آسمان لخت است. باید تا شب صبر کنیم. آن هم اگر مهتاب نباشد یا که در پس ابری پنهان باشد.»
خوب گفتی. صبر می کنیم. منتظریم تا کار به جایی برسد که چشم چشم را نبیند. در این صبر بی پایان، در انتظار تاریکی مطلق، خبردار شدم که حوادثی بسیار مهم پیرامونمان در جریان است. هرچه بود آنها کلاغ بودند و خبرها را به سرعت پخش می کردند. به یکیشان که حرفی بزنی بلافاصله بقیه هم شنیده اند. این حوادث بسیار مهم مرا بر آن داشتند تا از صبر کردن دست کشم و لخت و عریان از جایم بلند شوم. در حین دور شدن از کلاغ پرسیدم: «این حوالی زنی را ندیده ای که مثل من لخت و عور باشد؟» قاه قاه خنده جمع کلاغان را فرا گرفت. من از اینجا می روم و به متن حوادث می پیوندم.
خوب گفتی. صبر می کنیم. منتظریم تا کار به جایی برسد که چشم چشم را نبیند. در این صبر بی پایان، در انتظار تاریکی مطلق، خبردار شدم که حوادثی بسیار مهم پیرامونمان در جریان است. هرچه بود آنها کلاغ بودند و خبرها را به سرعت پخش می کردند. به یکیشان که حرفی بزنی بلافاصله بقیه هم شنیده اند. این حوادث بسیار مهم مرا بر آن داشتند تا از صبر کردن دست کشم و لخت و عریان از جایم بلند شوم. در حین دور شدن از کلاغ پرسیدم: «این حوالی زنی را ندیده ای که مثل من لخت و عور باشد؟» قاه قاه خنده جمع کلاغان را فرا گرفت. من از اینجا می روم و به متن حوادث می پیوندم.
اشتراک در:
پستها (Atom)