از بابت بزدلیت گلایه ای ندارم. من آن واقعیتی هستم که در آخر روزی بر سرت خراب خواهم شد. فعلاً اجازه می دهم چشمهایت را برویم ببندی. اجازه می دهم تا در شهر رؤیاییت با ملازمان خوش و خندان خود پرسه زنی و اوقات مفرحی را در آن سایه های دوردست سپری کنی. با هم از روزمرگی ها بگویید و با هم از لحظاتی که در پوچی محض می گذرند لذت برید. از بابت با هم بودنتان هم گلایه ای ندارم. سراغتان را از کفتارها می گیرم. شامۀ تان ضعیف است و بویشان را نمی شنوید. طعم تلخ حقیقت را به تو خواهم چشاند. می توانی فعلاً پشت سنگرهایت پنهان شوی. می توانی خودت را به دوردست ترین نقطۀ ممکن پرتاب کنی ولی من همه جا هستم. من در تو هستم. بخشی از گذشتۀ تو که رهایت نخواهد کرد. بخشی از آیندۀ تو که از آن فرار نتوانی کرد. در آن روز لمست نمی کنم. خودم را بیش از حد لزوم به تن رنجورت نزدیک نمی کنم. می ایستم و اجازه می دهم تا خودت بیایی. بیایی و از کانونت دردهایت آویزان شوی. فقط در آن صورت ممکن است درمان شوند. فعلاً خود را فریب بده. در من هم توانی نیست.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر