سالها بود که امنیت دراز کشیدن، زیر همنوایی بی وقفۀ قارقار دستۀ کلاغها را حس نکرده بودم. امنیت حاصل از وصلۀ نچسب کلاغها، که ما را به زور هم که شده با سقف آسمان پیوند می دهند. گویی وساطت می کنند. با دست اشاره ای کردم. یکیشان از شاخۀ صنوبر پایین پرید و آمد کنارم نشست. یک دقیقۀ کامل را بی آنکه کمترین تکانی بخورد و یا حتی پلک بزند، چشم در چشم من خیره ماند. بعد ناگهان صدای نکره اش که از فاصلۀ نزدیک، به صدای تراشکاری فلز شباهت داشت، مو بر تنم راست کرد: «چه کار داری؟» گفتم: «حال خوشی دارم و آرامشی که می خواهم با تو قسمت کنم.» از فرق سر تا نوک پا عریان بودم، اما نمی دانستم او به عنوان یک کلاغ می تواند این را تشخیص دهد یا نه. تردیدم خیلی زود با نگاه شهوت آلود کلاغ به تن سفیدم برطرف شد. ساکت بود و احتمالاً داشت به ماحصل آمیزش آن سیاهی و این سپیدی می اندیشید. در این فاصله یک کلاغ دیگر هم در کنارش بر زمین نشست و به ضیافتمان اضافه شد. گفتم: «بهتر نیست بقیه هم بیایند تا همنوایی را اینجا روی زمین در کنار هم ادامه دهیم؟» کلاغ اولی گفت: «آسمان لخت است. باید تا شب صبر کنیم. آن هم اگر مهتاب نباشد یا که در پس ابری پنهان باشد.»
خوب گفتی. صبر می کنیم. منتظریم تا کار به جایی برسد که چشم چشم را نبیند. در این صبر بی پایان، در انتظار تاریکی مطلق، خبردار شدم که حوادثی بسیار مهم پیرامونمان در جریان است. هرچه بود آنها کلاغ بودند و خبرها را به سرعت پخش می کردند. به یکیشان که حرفی بزنی بلافاصله بقیه هم شنیده اند. این حوادث بسیار مهم مرا بر آن داشتند تا از صبر کردن دست کشم و لخت و عریان از جایم بلند شوم. در حین دور شدن از کلاغ پرسیدم: «این حوالی زنی را ندیده ای که مثل من لخت و عور باشد؟» قاه قاه خنده جمع کلاغان را فرا گرفت. من از اینجا می روم و به متن حوادث می پیوندم.
خوب گفتی. صبر می کنیم. منتظریم تا کار به جایی برسد که چشم چشم را نبیند. در این صبر بی پایان، در انتظار تاریکی مطلق، خبردار شدم که حوادثی بسیار مهم پیرامونمان در جریان است. هرچه بود آنها کلاغ بودند و خبرها را به سرعت پخش می کردند. به یکیشان که حرفی بزنی بلافاصله بقیه هم شنیده اند. این حوادث بسیار مهم مرا بر آن داشتند تا از صبر کردن دست کشم و لخت و عریان از جایم بلند شوم. در حین دور شدن از کلاغ پرسیدم: «این حوالی زنی را ندیده ای که مثل من لخت و عور باشد؟» قاه قاه خنده جمع کلاغان را فرا گرفت. من از اینجا می روم و به متن حوادث می پیوندم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر