۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

از میان شکافها

تماشایت می کنم. دغدغۀ دیگری ندارم. بی آنکه در کنارم باشی. بی آنکه در گرداب افکار رنگارنگت، کمترین جایی داشته باشم. نقطه ای را دیده ام، که تو از آن بیرون جهیده ای. دریچه ای که هرگز وجود نداشت. سراغت را می گیرم، بر لبۀ پرتگاهی پشت به آن ایستاده ای، جرأت نگاه به پشت سر را نداری. من در آن پرتگاهم. نقطه ای نامعلوم در اعماق آن، که از آن دور بود و نبودش تفاوتی ندارد. سخت در فکر رفته ای. در خیابان قدم می زنی. شب است و چراغهای خیابان یکی در میان زرد و سفید. از تو هیچ نمی دانم. هرآنچه در سرت می گذرد، هرآنچه حملات بی محابا و ناشیانۀ من بر احساسات ظریفت تحمیل می کند، از آن بی خبرم. میلی هم به دانستنش نیست. دو جوی آب است که ما را بی اختیار به هم رسانده، دو جوی بویناک و پر پیچ و خم. صبر کن تا برایت از روزهای روشن بگویم. صبر کن تا نوید سحرگاهانت دهم. حالا زمان تلخکامی نیست. بر هر شبی پایانی است. سرخوردگی ناغافل آمد. چشمهایت دیگر نای باز ماندن نداشت. حالا تو را با خود به اوج می کشم. حالا تو را به پرتگاه می افکنم. سرانجام روزی صدایم را خواهی شنید. گمان می بری که مخاطب حرفهایم تو هستی. فکر می کنی می توانی نقش و نگار به زعم خود منحصر به فرد زندگیت را بر آنها تطبیق دهی. همیشه می دانستم، وجود چند شکاف در زندگیت کافی است، که پیش من بازگردی. و من از میانشان تو را می نگرم. کاش می دانستم که هستی. روزی سرد و دلگیر، اینجا و چنین نزدیک، و چندی بعد از دیدگان ناپدید. بازگشتت را می نگرم، و رفتنت را، از میان کوهها. در خیابان با کیف چرمی به زعم من بدقوارۀ خود قدم می زنی. آنگاه که می فهمی در تعقیبت افتاده ام گامهایت تندتر می شوند، نفست تنگتر، قلبت ملموس تر. عجله ای برای به چنگ آوردنت نیست. می دانم که با همین سرعت راه رفته را باز خواهی گشت. تماشایت می کنم. کار دیگری ندارم. می بینمت که چطور همۀ عمرت را می دوی، از میان شکافها.