۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه
تیرگی
۱۳۸۹ مهر ۱۳, سهشنبه
یک جای کار می لنگید
گفتم: «هر کاری اصول و قواعد خودش را دارد.» در طول این مدت احساس می کردم که رفته رفته از شدت نور پاکت کم می شود. همچنان سبز بود، اما سوسو می زد و سوسویش، با آنکه چشم را می زد، اما نوید تاریکی قریب الوقوعی را می داد. چند گربه در کنارمان نشسته بودند و به نظر می رسید که منتظر بند آمدن باران باشند. خون مرد مدام به جوش می آمد و در همان حال باران بر سرش شره می کرد و خشمش را فرو می نشاند. اگر بنا بود از بین او و باران یکی را انتخاب کنم، انتخابم قطعاً دومی بود. هرچند که من هم مثل گربه ها از باران بیزار بودم. موهایم را کز می داد و لباسم را چروک می کرد. باید هرچه زودتر از دوستی خبر می گرفتم و آنجا را ترک می گفتم. آن خیابان کذایی، با آن آدم های کذایی، خبری از ویترین ها نبود. شک برم داشت که نکند اینجا اصلاً جزوی از شهر نباشد. نکند در ناکجا آبادی گیر حرامزاده ای نابکار افتادم؟ چه شد، چه شد ای حرامزاده، که سرانجام یادی از ما کردی؟ یادی از ما از خدا بیخبران، که دوزخ را به بهشت برینت ترجیح می دادیم. تکرار کردم: «هر چیزی اصول خودش را دارد.»
مرد گفت: «بله، بله. یک بار این را گفتی. دیگر چه؟» گفتم: «دیگر اینکه وقت تنگ است و من رفتنی. پس چه بهتر که هرچه زودتر راه را بر این گفتگوی بی ثمر و تمام ناشدنی ببندیم. من حتی قرار نیست به چیزی نگاه کنم، چه رسد به برداشتنش.» مرد گفت: «اگر کلمۀ رمز را بگویم چه؟» گفتم: «دیگر برای آن هم دیر شده است.» باران امان نمی داد. گفتم: «به عنوان آخرین راه حل، باید از طریق یک واسطه به من معرفی شوی.» مرد گفت: «انگار این منم که راه گم کرده ام.» گفتم: «معلوم است. معلوم است که راه گم کرده ای. بعد از این همه وقت تو را اینجا چه کار؟» مرد گفت: «یکی بردار.» برداشتم. دستم یخ زد. سرمای وحشتناکی بود. به دنبالش تمام بدنم به لرزه افتاد. در همان حال که دندان هایم به هم می خورد پرسیدم: «این چیست؟» گفت: «دیوانه شده ای؟» دیوانه نبودم. مگر چه عیبی داشت که کسی در سرما هوس بستنی کند؟ گفت: «اگر نمی خواهی نخور. فقط دیگر مرا پی نخود سیاه نفرست.» مگر چه عیبی داشت؟ تنم هنوز می لرزید. باران امان نمی داد.
۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه
از میان شکافها
۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه
پیدایش مگسها
سه حشرۀ کوچک مدام جلوی چشمانم پرواز می کنند. تفاوتی ندارد کجا را نگاه کنم، هر جا که نوری باشد آنها هم هستند. اگر بخواهم از شرشان خلاص شوم مجبورم چشمانم را ببندم یا اگر شب باشد، چراغها را خاموش کنم. تا جایی که به یاد می آورم، آنها را همیشه دیده ام. فکر می کنم در بیشتر لحظات زندگی با من بوده اند، شاهد و ناظر هر آنچه بر من گذشته است. فرض را بر این می گذارم که حتی وقتی تاریک است و دیده نمی شوند، همچنان حضور دارند و می توانند ببینند. نمی دانم در موردم چه فکر می کنند یا زندگیم را چگونه قضاوت می کنند. همیشه وقتی سرم به کاری گرم است حضورشان را نادیده می گیرم و اندک اوقاتی که به لذت و تفریح می گذرانم، از دیدگانم محو می شوند. اما در لحظات سخت و کسالت باز می گردند. گویی که همراه سختی هایم باشند هرچند که حضورشان همواره آزاردهنده است.
گاه میل شدیدی در خودم احساس می کنم تا دست به کارهایی دور از ذهن بزنم. دوست دارم همه چیز را زیرورو کنم. ولی بعد، مدتی می گذرد، اتفاقاتی می افتند و همه چیز خود به خود زیر و رو می شود و به این نتیجه می رسم که زیاد نباید خود را دردسر داد. خرق عادت انرژی زیادی می طلبد. دوست دارم جایی بنشینم و فساد تدریجی موجودات دور و بر را نظاره کنم. به نوعی از حس جاودانگی می رسم و خودم را فراموش می کنم.