۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

تیرگی

سکون. چند بار از پشت صخره پرت شدم. می خواست به ماه عسل برویم. اصرار می کرد. صورتش را به تنم می سایید. گریه می کرد. آدم خوش اقبالی بوده ام. تنم از زخم های سالیان پیش، تازه حالا درد گرفته بود. دستش را گرفتم و به صورتم مالیدم. گفتم: «نمی فهمی؟ توفان نزدیک است.» گریه کنان گفت: «توفان سالهاست که نزدیک است.» راست می گفت. چه جواب می دادم؟ گفتم: «چاره ای نیست. سرم از این مزخرفات پر است. چاره ای نیست جز سکون.» ساکت شد. فقط لباسش خش خش می کرد. خش خشی ممتد و بی نظم مثل رادیو، که از لابلای آن شاید بتوانی به زحمت، چند کلمه را تشخیص دهی و حتی از همان ها هم مطمئن نباشی. اما من از چند چیز مطمئن بودم: خرافه، بیماری، رخوت و سکون؛ این چهار یار قدیمی. گفتم: «جمع چهار نفری بهترین جمع ممکن است.» گفت: «یک عددِ آدم، دو عددِ عشق، سه... اتفاق، چهار دوستی، پنج دشمنی، شش تیرگی و هفت بی نهایت. من می روم.» رفت و همه جا ساکت شد. بعد شنیدم که رادیو خش خش کنان سرود ملی را پخش می کرد. تاب شنیدنش را نداشتم و پیچش را چرخاندم، اما هرچه بیشتر چرخاندم صدایش بلند و بلندتر شد. در جهت معکوس چرخاندم و پردۀ گوش هایم به لرزه افتاد. این سرود دلنشین... این سرود گوشخراش... سکون. با خود گفتم، سکون... تا یک لحظه انفجار. از فکر لحظۀ انفجار به وجد می آمدم و بقیۀ چیزها را برای مدت کوتاهی از یاد می بردم. توفان نزدیک بود. تلفن زنگ زد. شاید توفان باشد (؟) . گوشی را برداشتم. صدای قژقژ در بود. شاید هم قژقژ تیرک سقفی که دخترکی خود را از آن حلق آویز کرده باشد و در واپسین لحظات احتضار بتوانی از میان این قژقژ، آخرین کلماتش را تشخیص دهی. ولی من چیزی تشخیص ندادم. غیر از یک کلمه، که از همان هم مطمئن نبودم. یک عدد بود که شاید، بر وزن قژقژ تکرار می شد: شش. سکون. توفان نزدیک بود.

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

یک جای کار می لنگید

نظرت در مورد صفر چیست؟ می خواهی بیشتر بدانی؟ باران تندی می بارید. مردی از خیابان رد شد. پاکت سبز رنگی دستش بود. شاید هم خود پاکت رنگی نداشت و محتویاتش سبز بودند. بهر شکل مرد آن را نگه داشته بود. من نمی توانستم نگاهش کنم چون نور سبزش چشمم را می زد. اما آن مرد داشت به سمتم می آمد و هر لحظه هم نزدیک تر می شد، و پاکتی هم که در دست داشت هر لحظه بزرگ تر. جلویم ایستاد و با چشمانی پر محبت به من خیره شد. پاکت را به سمتم گرفته بود و در واقع داشت به من تعارفش می کرد. دستش را رد کردم. اخم هایش در هم رفت. زیر لب گفتم: «من حتی نمی توانم نگاهش کنم.» مرد طوری که انگار اصلاً حرفم را نشنیده باشد گفت: «یکی بردار.» عصبانی شدم. پیدا بود که قصد مزاحمت دارد. با اوقات تلخی گفتم: «نمی خواهم، مال خودت.» مرد در چهره ام دقیق شد. انگار داشت چین و شکن ها و نواقص احتمالیش را وارسی می کرد. مرد خوبی بود، اما من زن بهتری بودم. اگر می توانستم صدای شرشر جوی آب را از سرم بیرون کنم، آن وقت شاید نگاهم به هر جایی می افتاد. شاید آن وقت دست رد به سینه اش نمی زدم. آهسته در گوشم گفت: «با این به بهشت می روی. یکی بردار.» به دروغ گفتم: «همینجا جایم خوب است.» مرد گفت: «بهشت هم جای بدی نیست.» گفتم: «ارزانی خودت.» مرد آهی کشید و سرش را پایین انداخت. به گمانم داشت رقص منگول های دامنم را تماشا می کرد. دوباره سرش را بالا گرفت و این بار حتی مصمم تر از قبل. گفت: «تو در قدرتش شک داری؟» سرم را به علامت نفی تکان دادم. «در قدرت من شک داری؟» باز هم تکان دادم. «پس مشکلت چیست؟» گفتم: «باید کلمۀ رمز را بگویی.» گفت: «آن را که همه می دانند و همه می گویند. پس این دیگر چه رمزیست. چیزی که من تعارفت می کنم، نه هیچ کس تابحال شناخته و نه دیده. جای دیگری گیرش نمی آوری. پس معطل چه هستی؟»
گفتم: «هر کاری اصول و قواعد خودش را دارد.» در طول این مدت احساس می کردم که رفته رفته از شدت نور پاکت کم می شود. همچنان سبز بود، اما سوسو می زد و سوسویش، با آنکه چشم را می زد، اما نوید تاریکی قریب الوقوعی را می داد. چند گربه در کنارمان نشسته بودند و به نظر می رسید که منتظر بند آمدن باران باشند. خون مرد مدام به جوش می آمد و در همان حال باران بر سرش شره می کرد و خشمش را فرو می نشاند. اگر بنا بود از بین او و باران یکی را انتخاب کنم، انتخابم قطعاً دومی بود. هرچند که من هم مثل گربه ها از باران بیزار بودم. موهایم را کز می داد و لباسم را چروک می کرد. باید هرچه زودتر از دوستی خبر می گرفتم و آنجا را ترک می گفتم. آن خیابان کذایی، با آن آدم های کذایی، خبری از ویترین ها نبود. شک برم داشت که نکند اینجا اصلاً جزوی از شهر نباشد. نکند در ناکجا آبادی گیر حرامزاده ای نابکار افتادم؟ چه شد، چه شد ای حرامزاده، که سرانجام یادی از ما کردی؟ یادی از ما از خدا بیخبران، که دوزخ را به بهشت برینت ترجیح می دادیم. تکرار کردم: «هر چیزی اصول خودش را دارد.»
مرد گفت: «بله، بله. یک بار این را گفتی. دیگر چه؟» گفتم: «دیگر اینکه وقت تنگ است و من رفتنی. پس چه بهتر که هرچه زودتر راه را بر این گفتگوی بی ثمر و تمام ناشدنی ببندیم. من حتی قرار نیست به چیزی نگاه کنم، چه رسد به برداشتنش.» مرد گفت: «اگر کلمۀ رمز را بگویم چه؟» گفتم: «دیگر برای آن هم دیر شده است.» باران امان نمی داد. گفتم: «به عنوان آخرین راه حل، باید از طریق یک واسطه به من معرفی شوی.» مرد گفت: «انگار این منم که راه گم کرده ام.» گفتم: «معلوم است. معلوم است که راه گم کرده ای. بعد از این همه وقت تو را اینجا چه کار؟» مرد گفت: «یکی بردار.» برداشتم. دستم یخ زد. سرمای وحشتناکی بود. به دنبالش تمام بدنم به لرزه افتاد. در همان حال که دندان هایم به هم می خورد پرسیدم: «این چیست؟» گفت: «دیوانه شده ای؟» دیوانه نبودم. مگر چه عیبی داشت که کسی در سرما هوس بستنی کند؟ گفت: «اگر نمی خواهی نخور. فقط دیگر مرا پی نخود سیاه نفرست.» مگر چه عیبی داشت؟ تنم هنوز می لرزید. باران امان نمی داد.

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

از میان شکافها

تماشایت می کنم. دغدغۀ دیگری ندارم. بی آنکه در کنارم باشی. بی آنکه در گرداب افکار رنگارنگت، کمترین جایی داشته باشم. نقطه ای را دیده ام، که تو از آن بیرون جهیده ای. دریچه ای که هرگز وجود نداشت. سراغت را می گیرم، بر لبۀ پرتگاهی پشت به آن ایستاده ای، جرأت نگاه به پشت سر را نداری. من در آن پرتگاهم. نقطه ای نامعلوم در اعماق آن، که از آن دور بود و نبودش تفاوتی ندارد. سخت در فکر رفته ای. در خیابان قدم می زنی. شب است و چراغهای خیابان یکی در میان زرد و سفید. از تو هیچ نمی دانم. هرآنچه در سرت می گذرد، هرآنچه حملات بی محابا و ناشیانۀ من بر احساسات ظریفت تحمیل می کند، از آن بی خبرم. میلی هم به دانستنش نیست. دو جوی آب است که ما را بی اختیار به هم رسانده، دو جوی بویناک و پر پیچ و خم. صبر کن تا برایت از روزهای روشن بگویم. صبر کن تا نوید سحرگاهانت دهم. حالا زمان تلخکامی نیست. بر هر شبی پایانی است. سرخوردگی ناغافل آمد. چشمهایت دیگر نای باز ماندن نداشت. حالا تو را با خود به اوج می کشم. حالا تو را به پرتگاه می افکنم. سرانجام روزی صدایم را خواهی شنید. گمان می بری که مخاطب حرفهایم تو هستی. فکر می کنی می توانی نقش و نگار به زعم خود منحصر به فرد زندگیت را بر آنها تطبیق دهی. همیشه می دانستم، وجود چند شکاف در زندگیت کافی است، که پیش من بازگردی. و من از میانشان تو را می نگرم. کاش می دانستم که هستی. روزی سرد و دلگیر، اینجا و چنین نزدیک، و چندی بعد از دیدگان ناپدید. بازگشتت را می نگرم، و رفتنت را، از میان کوهها. در خیابان با کیف چرمی به زعم من بدقوارۀ خود قدم می زنی. آنگاه که می فهمی در تعقیبت افتاده ام گامهایت تندتر می شوند، نفست تنگتر، قلبت ملموس تر. عجله ای برای به چنگ آوردنت نیست. می دانم که با همین سرعت راه رفته را باز خواهی گشت. تماشایت می کنم. کار دیگری ندارم. می بینمت که چطور همۀ عمرت را می دوی، از میان شکافها.

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

پیدایش مگسها

سه حشرۀ کوچک مدام جلوی چشمانم پرواز می کنند. تفاوتی ندارد کجا را نگاه کنم، هر جا که نوری باشد آنها هم هستند. اگر بخواهم از شرشان خلاص شوم مجبورم چشمانم را ببندم یا اگر شب باشد، چراغها را خاموش کنم. تا جایی که به یاد می آورم، آنها را همیشه دیده ام. فکر می کنم در بیشتر لحظات زندگی با من بوده اند، شاهد و ناظر هر آنچه بر من گذشته است. فرض را بر این می گذارم که حتی وقتی تاریک است و دیده نمی شوند، همچنان حضور دارند و می توانند ببینند. نمی دانم در موردم چه فکر می کنند یا زندگیم را چگونه قضاوت می کنند. همیشه وقتی سرم به کاری گرم است حضورشان را نادیده می گیرم و اندک اوقاتی که به لذت و تفریح می گذرانم، از دیدگانم محو می شوند. اما در لحظات سخت و کسالت باز می گردند. گویی که همراه سختی هایم باشند هرچند که حضورشان همواره آزاردهنده است.

گاه میل شدیدی در خودم احساس می کنم تا دست به کارهایی دور از ذهن بزنم. دوست دارم همه چیز را زیرورو کنم. ولی بعد، مدتی می گذرد، اتفاقاتی می افتند و همه چیز خود به خود زیر و رو می شود و به این نتیجه می رسم که زیاد نباید خود را دردسر داد. خرق عادت انرژی زیادی می طلبد. دوست دارم جایی بنشینم و فساد تدریجی موجودات دور و بر را نظاره کنم. به نوعی از حس جاودانگی می رسم و خودم را فراموش می کنم.

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

رخوت

«چی شده؟» آرام و بی رمق از پله ها پایین می روم. فرش راه پله کف پاهایم را قلقلک می دهد. به سمت او می روم که روی مبل نشسته و با نگاهی پرسان و متعجب به من چشم دوخته. جلویش روی مبل می نشینم. می گویم: «چیزی نیست. خواب بودم.» «چرا این روزا اینقدر می خوابی؟» راست می گوید. حتی آنقدر انرژی برایم نمانده که دهان دره کنم. روزها تند و تند به همین شکل می گذرند. احساس می کنم ذهنم کرخت شده و پس از تنها چند ساعت بیداری ترجیح می دهد دوباره به خواب رود. «احتمالاً به خاطر گرماس. گرما خواب آلودم می کنه.» «چایی می خوری برات بیارم؟» بس کن. به مهربانی ات نیازی ندارم. مشکلی هم ندارم. اگر هم داشته باشم، آن مشکل تویی. خود تو! این رخوت مزمن که بلاگیرم شده، لحظه ای که تو از زندگیم حذف شوی برای همیشه محو می شود. آن لحظه که اراده کنم تا تو را از خود برانم، دورنمای زندگی عاری از تو به من جانی دوباره می دهد. سربازی دلیر و جان بر کف می شوم. رویین تن چنان که اگر تمامی مردمان دست به دست هم دهند و تیر کینۀ هزارسالۀ خود را بر من ببارند، اثری نخواهد کرد. تو را ترک می گویم، چیزی جلودارم نیست. سعی نکن با شیرین زبانی و تلقین رؤیاهای دروغین دوباره خوابم کنی. دیگر نخواهم خوابید. بیدارتر از همیشه، راه را به پایان می برم. دوباره برخواهم خواست... یکبار... قوی تر از همیشه... تنها مشکل اینجاست که احساس می کنم... پلکهایم دوباره سنگین می شوند...

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

زندگی پر ثمر

چند سکه در دست دارم که مدام در مشتم تکانشان می دهم و سبک سنگینشان می کنم. اتاقی که در آن نشسته ام تنگ و تاریک است و با اینحال احساس راحتی می کنم. دو دختر روبرویم نشسته اند و تند و بی وقفه با هم حرف می زنند، حرفهایی که من نمی شنوم و متوجهشان نیستم. یکیشان موهای صاف خرمایی دارد. لاغر است، دماغش را عمل کرده و خط مژه هایش را به طرزی عجیب در امتداد ابروانش ادامه داده. آن دیگری کمی فربه است و موهای فرفری دارد. بلاخره صحبتشان تمام می شود و آنکه لاغرتر است رو به من می گوید: «تو چرا ساکتی.» دهان دره ای می کنم و می گویم: «من همیشه ساکتم.» خودش را لوس می کند: «خب چرا همیشه ساکتی؟» آهی می کشم و چشمانم را تنگ می کنم. «چون حرفی برای گفتن ندارم.» دختر چاق لبخند ابلهانه ای می زند و می گوید: «مگه میشه؟ این همه موضوع واسه حرف زدن هست!» سعی می کنم لبخندی که در جوابش حواله می کنم همان بلاهت را در خود داشته باشد. «چی مثلاً؟» دختر چاق کمی مکث می کند و چون چیزی به فکرش نمی رسد می گوید: «خب اینهمه موضوع... اینهمه چیزهایی که ما اینهمه وقت داریم درباره شون حرف می زنیم.» می گویم: «من حواسم نبود. یکیشو بگو.» دختر چاق باز کمی مکث می کند و بعد نگاهش را به دوستش می دوزد. با خود می گویم: «عجیب است، این اتاق که ما در آن نشسته ایم حتی برای یک نفر هم می تواند تنگ باشد. بوی گند توالت در آن پیچیده، هوایش دم دارد و تهویه اش هم خراب است. گرما هم که پدر آدم را در می آورد. آنقدر کثیف است که هرجا پایت را می گذاری آشغال به آن می چسبد. پشه ها و مگسها هم که مدام دور سرت جولان می دهند. با اینحال من در آن کاملاً راحتم. هیچ مشکلی هم ندارم.» دو دختر هنوز نتوانسته اند موضوع صحبتشان را به یاد بیاورند. مثل دو جک بی مزه می مانند که به نوبت خودشان را برای هم تعریف کنند و خودشان هم بخندند. می گویم: «زحمت نکشید. اگه حرف زدن من مشکلو حل می کنه حاضرم کمکتون کنم.» چشمان دختر چاق برق می زند، اما دختر لاغر چهره در هم می کشد و می گوید: «واه، چه پر افاده. نمی خوای حرف نزن!» دختر چاق می گوید: «نه، بذار بگه. خیلی کنجکاوم بدونم چی می خواد بگه.» ساکت می مانم. چند لحظه می گذرد. دختر لاغر دستش را به طرفم تکان می دهد و می گوید: «ولش کن اصلاً. زیاد به خودت فشار نیار.» دختر چاق به میان حرف دوستش می دود: «هیس، داره فکر می کنه. راحتش بذار. بذار حرفشو راحت بزنه.» واقعاً این جایی که من در آن زندگی می کنم به یک زباله دانی شباهت دارد. هر چیزی را که به این اتاق بیاورم بوی تعفن می گیرد. همین دو دختر هنگام ورودشان دو شاخه گل برایم آوردند که بلافاصله خشک و پلاسیده شدند و حالا لاشه های متعفنشان بی مصرف روی میز افتاده. با خود می گویم: «این دو اینجا چه می کنند؟ به چه انگیزه ای آمده اند؟ آمده اند که همین یک جمله را از دهان من بشنوند و بروند؟ یعنی تا این حد ابلهند؟» می گویم: «شاید بتونم بگم که... بهرحال وقتی تمام شرایط رو در نظر می گیرم و همه چیز رو خوب سبک سنگین می کنم... می بینم از اونجایی که ما الان توی این اتاق با هم نشستیم و به ظاهر داریم صحبت می کنیم، پس با این اوصاف من نمی تونم چندان نسبت به شما بی علاقه باشم.» دختر چاق گل از گلش می شکفد و می گوید: «چه خوب! هر چند که بی احساس گفتی اما به نظر میاد حرف دلتو زدی.» دختر لاغر هم لبخندی می زند و می گوید: «مرسی!» سکه هایی را که در دست دارم داخل جیبم می گذارم. می دانم که پول در دست من بند نمی شود. اما از این بدتر آن است که مصرفی هم برایش پیدا نمی کنم.

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

بازی از پیش باخته

گفتم: «همه چیز به طرز اعجاب آوری بهتر است وقتی که تو اینجایی» لبخندی از سر سرخوشی و بی قیدی زد و شانه هایش را بالا انداخت. دستم را به دور گردنش حلقه کردم و فشار دادم. گویی می خواستم هرطور که هست مجبورش کنم مرا جدی بگیرد. اما او تنها در صورتی می توانست برایم اهمیت قائل شود که از من بیزار باشد. وعده دادمش: «به زودی تو را خواهم کشت.» گفـت: «حتی در آن صورت هم هیچ چیز عایدت نمی شود.» می دانستم حقیقت ندارد اما گفتم: «من هرچه که می خواستم از تو به دست آورده ام. در کنارت بوده ام. تو را بوسیده ام. با تو خوابیده ام. کتکت زده ام. » بخاری توان گرم کردن خانه را نداشت. باد سرما را از درز پنجره ها نفوذ می داد و دود غلیظی خانه را گرفته بود. نمی شد پنجره ها را باز کنی چون سردتر می شد. نمی شد بیش از آن با او تندی کنم چون بر می آشفت و معلوم نبود چه واکنشی نشان می دهد. نمی شد روی هیچ کاری تمرکز کنم چون هیچیک از کارهایم آنطور که باید پیش نرفته بود. خسته بودم. ناچار می شدم ساعت ها به شعله های دودزای آتش بخاری خیره بمانم. پرسیدم: «راستش را بگو. پای کس دیگری وسط است؟» گفت: «اگر هم باشد به تو ارتباطی ندارد.» گفتم: «دوست دارم بدانم کیست. دوست دارم بدانم با او چه می کنی. این کمترین کاری است که می توانی برایم انجام دهی.» شروع به قدم زدن در عرض خانه کرد، آن هم با ریتمی تند و عصبی. گفت: «باشد، اما اگر حتی یک بار به میان حرفهایم بپری دیگر ادامه نمی دهم.» منصفانه بود. قبول کردم. سیگارهایش پشت سر هم روشن و خاموش می شدند و در همان حال ماجراهای عشقی اش را برایم شرح می داد. من هم کاری جز سر تکان دادن نداشتم. با خود می گفتم حال که تعریف می کند بگذار همه را کامل بگوید. بعداً برای فکر کردن دربارۀ شان وقت هست. در آن لحظه بیش از هر چیز عطش شنیدن داشتم. دلم نمی خواست حتی کلمه ای از اعترافاتش را از دست بدهم. هر چه را که می گفت بی چون و چرا باور می کردم. می دانستم ممکن است بیشترشان دروغ بوده و تنها برای طعنه زدن به من سرهم کرده باشد ولی برایم مهم نبود. بعدها فهمیدم قسمت های دروغ اعترافاتش همان ها بودند که بیش از همه منقلبم کردند. ولی او خود حین بازگو کردنشان این را می دانست. گفتم: «صبر کن. خیلی سردم شده. بگذار برای خود پتویی بیاورم.» وقتی با پتویی پیچیده به دور خود بازگشتم ساکت شده بود. گفتم: «خب. ادامه بده.» بی حرکت به روبرویش زل زده بود. می دانستم دیگر حرفی نخواهد زد اما زیر بار نمی رفتم. ظلمی بزرگتر از این وجود نداشت که به این شکل بخواهد از من انتقام بگیرد. قاعدۀ بازی را بهتر از من می دانست و همین بیش از هر چیز دیگر مرا برآشفته می کرد. باید چیز دیگری می گفت حتی اگر شده یک جمله. حتی اگر آن یک جمله دروغی آشکار بود. حتی اگر هیچ معنایی نداشت. باید آن را می گفت. می دانستم که هرچه التماس کنم بی فایده است. صد بار در دل به خود لعنت فرستادم. باید سرما را تاب می آوردم. اگر در آن لحظه از جایم بلند نمی شدم صحبتش را به پایان می برد اما اکنون مرا در حسرت یک جمله باقی می گذاشت. طوری به نظر می آمد که انگار از قبل همۀ اینها را و حتی بلند شدن من برای آوردن پتو را هم برنامه ریزی کرده باشد. تهدیدش کردم: «خود را می کشم.» فایده ای نداشت. احمقانه بود. افسرده شدم و اشک از چشمانم سرازیر شد. سرم را میان دو دست گرفتم و از ته دل گریستم. چند لحظه با ترحم و پیروزمندانه مرا نگریست. بعد آرام نزدیک آمد و در گوشم گفت: «رفتیم به حمام. آنجا جلوی آینه ایستادیم و آرام آرام خود را برهنه کردیم. بعد از آنکه هر دو تماماً عریان شدیم دیدم که تا به غایت تحریک شده. اما او در من هیچ نمی دید. نمی توانست ببیند. من هم چیزی نمی گفتم. الان هم به تو نمی گویم.»