۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

رخوت

«چی شده؟» آرام و بی رمق از پله ها پایین می روم. فرش راه پله کف پاهایم را قلقلک می دهد. به سمت او می روم که روی مبل نشسته و با نگاهی پرسان و متعجب به من چشم دوخته. جلویش روی مبل می نشینم. می گویم: «چیزی نیست. خواب بودم.» «چرا این روزا اینقدر می خوابی؟» راست می گوید. حتی آنقدر انرژی برایم نمانده که دهان دره کنم. روزها تند و تند به همین شکل می گذرند. احساس می کنم ذهنم کرخت شده و پس از تنها چند ساعت بیداری ترجیح می دهد دوباره به خواب رود. «احتمالاً به خاطر گرماس. گرما خواب آلودم می کنه.» «چایی می خوری برات بیارم؟» بس کن. به مهربانی ات نیازی ندارم. مشکلی هم ندارم. اگر هم داشته باشم، آن مشکل تویی. خود تو! این رخوت مزمن که بلاگیرم شده، لحظه ای که تو از زندگیم حذف شوی برای همیشه محو می شود. آن لحظه که اراده کنم تا تو را از خود برانم، دورنمای زندگی عاری از تو به من جانی دوباره می دهد. سربازی دلیر و جان بر کف می شوم. رویین تن چنان که اگر تمامی مردمان دست به دست هم دهند و تیر کینۀ هزارسالۀ خود را بر من ببارند، اثری نخواهد کرد. تو را ترک می گویم، چیزی جلودارم نیست. سعی نکن با شیرین زبانی و تلقین رؤیاهای دروغین دوباره خوابم کنی. دیگر نخواهم خوابید. بیدارتر از همیشه، راه را به پایان می برم. دوباره برخواهم خواست... یکبار... قوی تر از همیشه... تنها مشکل اینجاست که احساس می کنم... پلکهایم دوباره سنگین می شوند...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر