پنج روز از آشناییمان می گذرد. روی مبل چمبر زده ای و به
حیاط ماتم گرفته خیره مانده ای. سرت میان دستهایت خشکیده و موهایت از فرط ژولیدگی
بی شباهت به رشتۀ افکارم نیست. عمق کسالت حضورت را از یاد برده ام. سرم به نغمه
های تازه ای گرم است. گرمای تازه ای که از شومینه بیرون می تراود و آتشی که سایه
های غریبی از ما روی دیوار انداخته. در سکوت به وجد می آیم. آنچه در سرم فت و
فراوان است سایه است. سایه هایی منفرد، درجات تیرگیشان متغیر، بی آنکه در بند
پنهان کردن عدم تطابق خود با هر آنچه بر سر راه نور آنها را ساخته است باشند. با هم
قدم رو می رویم، آهسته می رویم و بی رمق باز می گردیم. در جستجوی یک ماده، ماده ای
از جنس شیر. دست هایم ملتهب اند. زخم هایی مدام روی چهره ام پدیدار و محو می شوند.
تو را به یاد می آورم، همچون یک سایه. سایه ای که از اصل خود صد بار زیباتر
است. سایه ای در سرم که مرددم هرگز مستحقش
باشم. تقلید مضحک و ناشیانهات از حرکات او مرا بیش از پیش از تو بیزار میکند.
حرکات دلفریبی که بروی دیوار، بروی آن کاغذ دیواری پر نقش و نگار، دایرۀ خیالم را
مدام عریض تر کرده و امیالم را شدتی دوچندان می بخشد. می گویم: «از اینجا برو. من خود
برای خود کافیم. من خود با سایۀ خود که در واقع سایۀ تو باشد تحت امر من، برای خود
و سایر سایههای تحت امرم کاملاً کافیم و تو با حضورت ممکن است غایت این
کفایت را زیر سؤال بری پس همان به که بروی.» اما داشتی نزدیک میآمدی. به نیت یکی
شدن با سایه، به امید در آمیختن با او، غژغژ کف پارکت اتاق با هر قدم که نزدیک میشدی شدیدتر و
شدیدتر میشد. چراغ باید از نو خاموش شود.
۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)