سکون. چند بار از پشت صخره پرت شدم. می خواست به ماه عسل برویم. اصرار می کرد. صورتش را به تنم می سایید. گریه می کرد. آدم خوش اقبالی بوده ام. تنم از زخم های سالیان پیش، تازه حالا درد گرفته بود. دستش را گرفتم و به صورتم مالیدم. گفتم: «نمی فهمی؟ توفان نزدیک است.» گریه کنان گفت: «توفان سالهاست که نزدیک است.» راست می گفت. چه جواب می دادم؟ گفتم: «چاره ای نیست. سرم از این مزخرفات پر است. چاره ای نیست جز سکون.» ساکت شد. فقط لباسش خش خش می کرد. خش خشی ممتد و بی نظم مثل رادیو، که از لابلای آن شاید بتوانی به زحمت، چند کلمه را تشخیص دهی و حتی از همان ها هم مطمئن نباشی. اما من از چند چیز مطمئن بودم: خرافه، بیماری، رخوت و سکون؛ این چهار یار قدیمی. گفتم: «جمع چهار نفری بهترین جمع ممکن است.» گفت: «یک عددِ آدم، دو عددِ عشق، سه... اتفاق، چهار دوستی، پنج دشمنی، شش تیرگی و هفت بی نهایت. من می روم.» رفت و همه جا ساکت شد. بعد شنیدم که رادیو خش خش کنان سرود ملی را پخش می کرد. تاب شنیدنش را نداشتم و پیچش را چرخاندم، اما هرچه بیشتر چرخاندم صدایش بلند و بلندتر شد. در جهت معکوس چرخاندم و پردۀ گوش هایم به لرزه افتاد. این سرود دلنشین... این سرود گوشخراش... سکون. با خود گفتم، سکون... تا یک لحظه انفجار. از فکر لحظۀ انفجار به وجد می آمدم و بقیۀ چیزها را برای مدت کوتاهی از یاد می بردم. توفان نزدیک بود. تلفن زنگ زد. شاید توفان باشد (؟) . گوشی را برداشتم. صدای قژقژ در بود. شاید هم قژقژ تیرک سقفی که دخترکی خود را از آن حلق آویز کرده باشد و در واپسین لحظات احتضار بتوانی از میان این قژقژ، آخرین کلماتش را تشخیص دهی. ولی من چیزی تشخیص ندادم. غیر از یک کلمه، که از همان هم مطمئن نبودم. یک عدد بود که شاید، بر وزن قژقژ تکرار می شد: شش. سکون. توفان نزدیک بود.
۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه
۱۳۸۹ مهر ۱۳, سهشنبه
یک جای کار می لنگید
نظرت در مورد صفر چیست؟ می خواهی بیشتر بدانی؟ باران تندی می بارید. مردی از خیابان رد شد. پاکت سبز رنگی دستش بود. شاید هم خود پاکت رنگی نداشت و محتویاتش سبز بودند. بهر شکل مرد آن را نگه داشته بود. من نمی توانستم نگاهش کنم چون نور سبزش چشمم را می زد. اما آن مرد داشت به سمتم می آمد و هر لحظه هم نزدیک تر می شد، و پاکتی هم که در دست داشت هر لحظه بزرگ تر. جلویم ایستاد و با چشمانی پر محبت به من خیره شد. پاکت را به سمتم گرفته بود و در واقع داشت به من تعارفش می کرد. دستش را رد کردم. اخم هایش در هم رفت. زیر لب گفتم: «من حتی نمی توانم نگاهش کنم.» مرد طوری که انگار اصلاً حرفم را نشنیده باشد گفت: «یکی بردار.» عصبانی شدم. پیدا بود که قصد مزاحمت دارد. با اوقات تلخی گفتم: «نمی خواهم، مال خودت.» مرد در چهره ام دقیق شد. انگار داشت چین و شکن ها و نواقص احتمالیش را وارسی می کرد. مرد خوبی بود، اما من زن بهتری بودم. اگر می توانستم صدای شرشر جوی آب را از سرم بیرون کنم، آن وقت شاید نگاهم به هر جایی می افتاد. شاید آن وقت دست رد به سینه اش نمی زدم. آهسته در گوشم گفت: «با این به بهشت می روی. یکی بردار.» به دروغ گفتم: «همینجا جایم خوب است.» مرد گفت: «بهشت هم جای بدی نیست.» گفتم: «ارزانی خودت.» مرد آهی کشید و سرش را پایین انداخت. به گمانم داشت رقص منگول های دامنم را تماشا می کرد. دوباره سرش را بالا گرفت و این بار حتی مصمم تر از قبل. گفت: «تو در قدرتش شک داری؟» سرم را به علامت نفی تکان دادم. «در قدرت من شک داری؟» باز هم تکان دادم. «پس مشکلت چیست؟» گفتم: «باید کلمۀ رمز را بگویی.» گفت: «آن را که همه می دانند و همه می گویند. پس این دیگر چه رمزیست. چیزی که من تعارفت می کنم، نه هیچ کس تابحال شناخته و نه دیده. جای دیگری گیرش نمی آوری. پس معطل چه هستی؟»
گفتم: «هر کاری اصول و قواعد خودش را دارد.» در طول این مدت احساس می کردم که رفته رفته از شدت نور پاکت کم می شود. همچنان سبز بود، اما سوسو می زد و سوسویش، با آنکه چشم را می زد، اما نوید تاریکی قریب الوقوعی را می داد. چند گربه در کنارمان نشسته بودند و به نظر می رسید که منتظر بند آمدن باران باشند. خون مرد مدام به جوش می آمد و در همان حال باران بر سرش شره می کرد و خشمش را فرو می نشاند. اگر بنا بود از بین او و باران یکی را انتخاب کنم، انتخابم قطعاً دومی بود. هرچند که من هم مثل گربه ها از باران بیزار بودم. موهایم را کز می داد و لباسم را چروک می کرد. باید هرچه زودتر از دوستی خبر می گرفتم و آنجا را ترک می گفتم. آن خیابان کذایی، با آن آدم های کذایی، خبری از ویترین ها نبود. شک برم داشت که نکند اینجا اصلاً جزوی از شهر نباشد. نکند در ناکجا آبادی گیر حرامزاده ای نابکار افتادم؟ چه شد، چه شد ای حرامزاده، که سرانجام یادی از ما کردی؟ یادی از ما از خدا بیخبران، که دوزخ را به بهشت برینت ترجیح می دادیم. تکرار کردم: «هر چیزی اصول خودش را دارد.»
مرد گفت: «بله، بله. یک بار این را گفتی. دیگر چه؟» گفتم: «دیگر اینکه وقت تنگ است و من رفتنی. پس چه بهتر که هرچه زودتر راه را بر این گفتگوی بی ثمر و تمام ناشدنی ببندیم. من حتی قرار نیست به چیزی نگاه کنم، چه رسد به برداشتنش.» مرد گفت: «اگر کلمۀ رمز را بگویم چه؟» گفتم: «دیگر برای آن هم دیر شده است.» باران امان نمی داد. گفتم: «به عنوان آخرین راه حل، باید از طریق یک واسطه به من معرفی شوی.» مرد گفت: «انگار این منم که راه گم کرده ام.» گفتم: «معلوم است. معلوم است که راه گم کرده ای. بعد از این همه وقت تو را اینجا چه کار؟» مرد گفت: «یکی بردار.» برداشتم. دستم یخ زد. سرمای وحشتناکی بود. به دنبالش تمام بدنم به لرزه افتاد. در همان حال که دندان هایم به هم می خورد پرسیدم: «این چیست؟» گفت: «دیوانه شده ای؟» دیوانه نبودم. مگر چه عیبی داشت که کسی در سرما هوس بستنی کند؟ گفت: «اگر نمی خواهی نخور. فقط دیگر مرا پی نخود سیاه نفرست.» مگر چه عیبی داشت؟ تنم هنوز می لرزید. باران امان نمی داد.
گفتم: «هر کاری اصول و قواعد خودش را دارد.» در طول این مدت احساس می کردم که رفته رفته از شدت نور پاکت کم می شود. همچنان سبز بود، اما سوسو می زد و سوسویش، با آنکه چشم را می زد، اما نوید تاریکی قریب الوقوعی را می داد. چند گربه در کنارمان نشسته بودند و به نظر می رسید که منتظر بند آمدن باران باشند. خون مرد مدام به جوش می آمد و در همان حال باران بر سرش شره می کرد و خشمش را فرو می نشاند. اگر بنا بود از بین او و باران یکی را انتخاب کنم، انتخابم قطعاً دومی بود. هرچند که من هم مثل گربه ها از باران بیزار بودم. موهایم را کز می داد و لباسم را چروک می کرد. باید هرچه زودتر از دوستی خبر می گرفتم و آنجا را ترک می گفتم. آن خیابان کذایی، با آن آدم های کذایی، خبری از ویترین ها نبود. شک برم داشت که نکند اینجا اصلاً جزوی از شهر نباشد. نکند در ناکجا آبادی گیر حرامزاده ای نابکار افتادم؟ چه شد، چه شد ای حرامزاده، که سرانجام یادی از ما کردی؟ یادی از ما از خدا بیخبران، که دوزخ را به بهشت برینت ترجیح می دادیم. تکرار کردم: «هر چیزی اصول خودش را دارد.»
مرد گفت: «بله، بله. یک بار این را گفتی. دیگر چه؟» گفتم: «دیگر اینکه وقت تنگ است و من رفتنی. پس چه بهتر که هرچه زودتر راه را بر این گفتگوی بی ثمر و تمام ناشدنی ببندیم. من حتی قرار نیست به چیزی نگاه کنم، چه رسد به برداشتنش.» مرد گفت: «اگر کلمۀ رمز را بگویم چه؟» گفتم: «دیگر برای آن هم دیر شده است.» باران امان نمی داد. گفتم: «به عنوان آخرین راه حل، باید از طریق یک واسطه به من معرفی شوی.» مرد گفت: «انگار این منم که راه گم کرده ام.» گفتم: «معلوم است. معلوم است که راه گم کرده ای. بعد از این همه وقت تو را اینجا چه کار؟» مرد گفت: «یکی بردار.» برداشتم. دستم یخ زد. سرمای وحشتناکی بود. به دنبالش تمام بدنم به لرزه افتاد. در همان حال که دندان هایم به هم می خورد پرسیدم: «این چیست؟» گفت: «دیوانه شده ای؟» دیوانه نبودم. مگر چه عیبی داشت که کسی در سرما هوس بستنی کند؟ گفت: «اگر نمی خواهی نخور. فقط دیگر مرا پی نخود سیاه نفرست.» مگر چه عیبی داشت؟ تنم هنوز می لرزید. باران امان نمی داد.
اشتراک در:
پستها (Atom)