چند شب مانده به سالروز تولدم، شمایی از آن مرد سالخورده را دیدم، با تن مسلولش غرق در افکار خود، کف خیابان دراز کشیده بود و نای تکان خوردن نداشت. گرد و غبار شاپرک ها را از زیر لامپ تیرهای چراغ برق خیابان تارانده بود و من سعی می کردم نزدیک شوم تا تصویر بهتری را از آن پیرمرد در ذهنم به یادگار بسپرم. نفس کشیدن در آن هوا دشوار بود و زندگی کمرم را زیر بار حماقت خود خم کرده بود. به دو قدمی اش که رسیدم، پیرمرد تکانی خورد و به یکباره نشست. دورش دایره ای از شمع های روشن به مانند رسم شیطان پرستان چیده بود و با دیدن من کتابی قطور را که در کنارش بود، برداشت و بر سر گذاشت. در چشم من زل زده بود و دست آزادش را با انگشت اشاره ای که به من نشانه رفته بود، خیلی آهسته به چپ و راست حرکت می داد. مطمئن نبودم چه می خواهد یا در انتظار چیست. اما سرانجام دل به دریا زدم، سکه ای را از جیبم در آوردم و به داخل حریم شمع ها انداختم. به محض شنیدن صدای جرنگ سکه با صدای بلند شروع به دعا خواندن کرد. «خدایا این جوان را سلامتش بدار. خدایا به راه راست هدایتش کن. جوان بدی نیست، مشخص است. فقط کمی سرگشته و درمانده شده. تو این لغزش ها را بر او ببخش و بیامرزش.» جا خوردم و پرسیدم: «کدام لغزش ها را می گویی پیرمرد؟» دوباره انگشتش را به سوی من نشانه رفت و ساکت شد. سکۀ دیگری انداختم و به تماشا نشستم. این یکی کمی دیر اثر کرد. «خدایا اگر نسنجیده حرف می زند، اما چیزی در دلش نیست. من پیر مسلول شفاعتش را می کنم و از تو طلب خیرش را دارم. لباسهای خوبی به تن کرده اما اخلاق خوبی ندارد. عشق هنوز در قلبش جای نکرده است.» دیوانه ای بیش نبود. شمع هایش را یکی یکی فوت کردم تا این بندۀ شیطان را از منظر دیگران دور بدارم. در تاریکی فرو رفت و در همانجا دوباره بر زمین دراز کشید. محض اطمینان سکۀ دیگری انداختم اما دیگر از جایش تکان نخورد. سکه را برداشتم و دور شدم.
یک شب مانده به روز تولدم، دوباره همانجا دیدمش. در آن لحظه تصمیم داشتم بی توجه از کنارش بگذرم چرا که باید تدارک ضیافت فردا را که در باغ بزرگی به دور از این شهر کثیف برگزار می شد می دیدم. اما وقتی نزدیک شدم، نور شمعها وسوسه ام کرد و خواستم دوباره همه را از نو فوت کنم. به محض آنکه خم شدم، ظرف کمتر از یک ثانیه چهرۀ شیطانی پیرمرد در فاصلۀ دو بند انگشت از صورتم قرار گرفت و از وحشت به عقب پرتاب شدم. تن مسلولش اکنون همچون مردی تنومند از جا برخاست و از دایرۀ شمع ها به سمت من خارج شد. ولی به محض خارج شدن، دوباره همان موجود نحیف گدا را دیدم که با نگاهی رقت آور و ترحم بر انگیز از من تقاضای کمک می کرد. من تحت تأثیر صحنه ای که از چند ثانیه قبل در ذهنم برای همیشه به یادگار مانده بود، هنوز غرق وحشت بودم و برای آنکه بیش از آن نزدیکم نشود، سکه ای از جیبم در آوردم و به داخل آن حلقۀ شوم انداختم. برقی در چشمان پیرمرد درخشید. به سمت شمع ها برگشت و این بار خود همه را به دهان خود فوت کرد. در تاریکی سیاهۀ تنش به سمت من آمد و در گوشم گفت: «من خدا هستم و تو را به جاهای خوبی می رسانم. حالا برو به جشن تولدت برس و سعی کن از این پس خرده بورژوای بهتری باشی.» دوان دوان دور شدم و به خانه رفتم.
فردا در باغ بودم و حدود 100 مهمان که دعوت کرده بودم همگی پیش از موعد آمدند. موسیقی محبوبم را گذاشتم و با هم شروع به رقصیدن کردیم. سعی داشتم تصویر پیرمرد را حتی شده برای لحظه ای از جلوی چشمانم محو کنم اما نمی شد. به طرز عجیبی دعاهای او در گوشم خوانده می شدند. دعاهایی که مفهومشان با کاری که در لحظه به آن مشغول بودم در ارتباط بود. «خدایا پاهایش را روی زمین قرار بده. خدایا نگذار چشمش به تن برهنۀ نامحرم بیافتد. خدایا لذتهای حرام را از او بگیر. خدایا تنش را بیمار کن تا که از افتادن به دام گناه مصون بماند. خدایا گوشش را کر کن تا صدای زن نامحرم را نشنود. خدایا ذلیلش کن تا اسیر نخوت کاذبی که سرمایه اش برایش ساخته نگردد. خدایا بگذار تا همه به چشم تحقیر نگاهش کنند تا فکر نکند آرزوهای شوم و خامی که در سر دارد، روزی محقق می شوند. خدایا جانش را بگیر تا بیش از این به دعاهای من نیاز نداشته باشد.» بر زمین غلطیدم و خون از گوشۀ دهانم جاری شد. در واپسین لحظات عمر، زیر لب به نزدیک ترین قوم و خویشم که وحشت زده بالای سرم ایستاده بود گفتم: «وصیتی دارم.» گوشش را بر دهانم چسباند. گفتم: «همۀ ثروتم... همۀ ثروتم را می بخشم به...» دیگر نای حرف زدن نداشتم. کاش آن قوم و خویش هم می توانست تصویری را که جلوی چشمانم هر لحظه وضوح بیشتری می یافت، ببیند.
یک شب مانده به روز تولدم، دوباره همانجا دیدمش. در آن لحظه تصمیم داشتم بی توجه از کنارش بگذرم چرا که باید تدارک ضیافت فردا را که در باغ بزرگی به دور از این شهر کثیف برگزار می شد می دیدم. اما وقتی نزدیک شدم، نور شمعها وسوسه ام کرد و خواستم دوباره همه را از نو فوت کنم. به محض آنکه خم شدم، ظرف کمتر از یک ثانیه چهرۀ شیطانی پیرمرد در فاصلۀ دو بند انگشت از صورتم قرار گرفت و از وحشت به عقب پرتاب شدم. تن مسلولش اکنون همچون مردی تنومند از جا برخاست و از دایرۀ شمع ها به سمت من خارج شد. ولی به محض خارج شدن، دوباره همان موجود نحیف گدا را دیدم که با نگاهی رقت آور و ترحم بر انگیز از من تقاضای کمک می کرد. من تحت تأثیر صحنه ای که از چند ثانیه قبل در ذهنم برای همیشه به یادگار مانده بود، هنوز غرق وحشت بودم و برای آنکه بیش از آن نزدیکم نشود، سکه ای از جیبم در آوردم و به داخل آن حلقۀ شوم انداختم. برقی در چشمان پیرمرد درخشید. به سمت شمع ها برگشت و این بار خود همه را به دهان خود فوت کرد. در تاریکی سیاهۀ تنش به سمت من آمد و در گوشم گفت: «من خدا هستم و تو را به جاهای خوبی می رسانم. حالا برو به جشن تولدت برس و سعی کن از این پس خرده بورژوای بهتری باشی.» دوان دوان دور شدم و به خانه رفتم.
فردا در باغ بودم و حدود 100 مهمان که دعوت کرده بودم همگی پیش از موعد آمدند. موسیقی محبوبم را گذاشتم و با هم شروع به رقصیدن کردیم. سعی داشتم تصویر پیرمرد را حتی شده برای لحظه ای از جلوی چشمانم محو کنم اما نمی شد. به طرز عجیبی دعاهای او در گوشم خوانده می شدند. دعاهایی که مفهومشان با کاری که در لحظه به آن مشغول بودم در ارتباط بود. «خدایا پاهایش را روی زمین قرار بده. خدایا نگذار چشمش به تن برهنۀ نامحرم بیافتد. خدایا لذتهای حرام را از او بگیر. خدایا تنش را بیمار کن تا که از افتادن به دام گناه مصون بماند. خدایا گوشش را کر کن تا صدای زن نامحرم را نشنود. خدایا ذلیلش کن تا اسیر نخوت کاذبی که سرمایه اش برایش ساخته نگردد. خدایا بگذار تا همه به چشم تحقیر نگاهش کنند تا فکر نکند آرزوهای شوم و خامی که در سر دارد، روزی محقق می شوند. خدایا جانش را بگیر تا بیش از این به دعاهای من نیاز نداشته باشد.» بر زمین غلطیدم و خون از گوشۀ دهانم جاری شد. در واپسین لحظات عمر، زیر لب به نزدیک ترین قوم و خویشم که وحشت زده بالای سرم ایستاده بود گفتم: «وصیتی دارم.» گوشش را بر دهانم چسباند. گفتم: «همۀ ثروتم... همۀ ثروتم را می بخشم به...» دیگر نای حرف زدن نداشتم. کاش آن قوم و خویش هم می توانست تصویری را که جلوی چشمانم هر لحظه وضوح بیشتری می یافت، ببیند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر