هرچند من در ابتدا ساکت بودم، ساکت بودم زان رو که این آتش خانمان سوز بلای جان من، می سوخت و من در هر لحظه به هیچش می گرفتم. به هیچ هیچ. هیچی که در پسش به یقین هیچ نبوده و نیست. نه از آن هیچ ها که در گذر زمان چون دیواری فرو ریخته و سیلابی از عقده ها، اشک ها و خونابه ها از پسشان فرو می ریزد. نه از آن هیچ ها که در پشت خود، پرسش محوری ویرانگر آیا دوستم داری را پنهان کرده اند. ساکت بودم و می گذاشتم تنم را بجود. برایم همین بس بود که می دانستم جویدنش از سر لذت است. از سر لذت ناب خاکساری محض معشوق که در جویدن آهسته و رخوت انگیز پوست تن و سپس بلعیدن شهوتناک تکه های خون آلود آن تبلور می یابد. آرام ایستاده بودم و طعم شیرین بردباری عشق را می چشیدم. وقتی از خود می پرسیدم چگونه وارد این مغاک شده ام، پاسخ اش را از دیگری می شنیدم. می خندیدم و در دل می گفتم: "از تو بعید است که مرا با چنین شعف ماورائی خلسه آوری دوست بداری." او خنده ام را نمی شنید و بانگ می زد: "تنها از آن زمان عاشقت شدم که چراغ زندگی ات را در ذهنم خاموش کردم." روزگاری دوستی داشتم که طعنه می زد: "این سیه نگاری ها ره به کجا می برد؟" اگر آن دوست جسارت زیستن در این روزها را داشت می گفتمش. سرش را با دو دستم گرفته و نیم دور به دور گردنش می پیچاندم همچون که اکنون این جانور جونده را، طوری که صدای جقجقه از مهره های آن برخواست و بر دلم نشست. ظفرمندانه آهی کشیدم و گذاشتم تا از منارۀ پاره پاره و خون آلود تنم سقوط کند. از فرط سستی به ورطۀ فراموشی افتاده ام. آن قسم از سستی که تنها پس از یک پیروزی دشوار به تن دست می دهد. آن قسم از فراموشی که تو را در وجود قربانیان آن پیروزی مستحیل می کند و خودت به سرعت رنگ می بازی. رخوت مرگ است در این فراموشی. نوبت به دیگرانی می رسد، تا دیروز به خون هم تشنه، که اکنون به این بهانه دست به دست هم داده اند تا بیایند و خون های ریخته را جاروب کنند. خون های ریخته بر سر و روی این زندگی که من از آن تنها یک چیز خواستم: اینکه مرا به هر کجا که خواست با خود ببرد. این سستی همگام با اوج گیری منازعاتی است که در پی آنچه از دستان من سر زد به پا می خیزند. مرا با آنها کاری نیست. زمان فرو خواهد نشاند. بعد همه جا ساکت می شود و چهره ای یخ زده و تخت جلوی چشمانم را گرفته و نمی گذارد تا از ورای آن به افکار شومی که ممکن است پنهان کرده باشد پی برم. شرم زده می شوم زمانیکه او به میل شدید من برای یک شهوترانی بی عذر و دلیل پی می برد. فارغ از عشق. فارغ از احساس. در خلاء محض فراموشی و رخوت مرگ. می پرسد: "برای شهوت خود چه عذری داری؟ این عضوی که سخت از تنت بیرون زده چه توجیهی دارد؟" می گویم: "در آمیختن با تو" می پرسد: "به کدامین دلیل؟" پاسخش می دهم: "آفتاب آمد دلیل آفتاب." می گوید: "برای من هیچ آفتابی نیست. برای من تاریکی مطلق است." دهانم را می بندم و دیگر تا به غایت هیچ حرفی نمی زنم. همانطور که از ابتدا ساکت بودم. اما این سکوت نشانی از رضایت ندارد. کوهی از دردها و شکنجه های ناشی از یادآوری است که زبان را برای همیشه در کام می گیرد. با این حال به عنوان آخرین جمله می گویم: "گمانم می دانم چه می گویی." شاید هم به دروغ می گویم: "من تو را دوستت دارم."
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر