چند سوسمار بازی مضحکی را بین خود ترتیب داده بودند. آنها موشی را دیده بودند که قادر بود از سه جهت به آنها نگاه کند. جهت اول مسیر حرکتشان را تعیین می کرد. جهت دوم مسیر نگاهشان را و جهت سوم نیز مسیر آیندۀ شان. سوسمار ها سعی می کردند با حرکات سریع دم خود از همزمانی و به تبع آن تلاقی این سه نگاه مستقیم به خود جلوگیری کنند تا بدین وسیله در هر لحظه خود را تنها از یک جهت در معرض نگاه موش قرار دهند. سوسمار اول در این بین قدری مأیوس بود. تعلل او در بازی موجب میشد این تلاقی ها در درازمدت شکل منظمی به خود بگیرد و موش مسیر آینده را از آن خود کرده و بدین وسیله بازی سوسمارها را مضحک جلوه دهد. سه سوسمار دیگر از این موضوع سخت دلخور بودند و سوسمار اول را سرزنش می کردند. اما سوسمار اول چنین استدلال می کرد: "در شرایطی که هر یک از جهت های نگاه موش به تنهایی در درازمدت خود به خود کارکرد جهت دهی به آیندۀ مان را خواهد داشت چه اهمیتی دارد اگر توأمان مسیر حرکت و مسیر نگاهمان نیز در اختیار موش قرار گیرد؟" این استدلال آنقدر قوی بود که معمولاً سه سوسمار دیگر را قانع می کرد و اجازه می دادند که سوسمار اول در بازی سهل انگاری کند اما بهرشکل در درازمدت هر از گاهی داغشان تازه می شد و فیلشان یاد هندوستان می کرد. موش با خود اندیشید: "کار که می تواند باشد؟"
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
آقا شما هم برگشتی؟ کار خوبی کردی
پاسخ دادنحذف