۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

یک چیز

بسیار گرسنه بودم. اما گرسنگی ام در مقابل سردردی که توأمان داشتم هیچ نبود. سه بار سعی کردم از پنجرۀ اتاقم پایین بپرم اما نشد. هوا خوب و آفتابی بود و ایستاده بر لبۀ پنجره وزش نسیم بر صورتم دردناک بود. یک نفر از پشت سر صدایم کرد. باید سر کار می رفتم و دیر شده بود. خیالم از بابت یک چیز راحت بود. اینکه هرگز قادر نخواهم بود پایین بپرم. صبحانه روی میز انتظارم را می کشید و می توانست راه گشا باشد. با بی میلی خوردمش و به راه افتادم. پیش از رفتن دوباره از پشت سرم صدایی آمد: "ولخرجی نکن. حواست به انسانهای دور و برت باشد اما در عین حال نباشد. می دانی که منظورم چیست؟" جوابی لازم نداشت. می دانست که می دانم. هر که جای من بود می گفت پدر خوبی است اما من مادرزاد حق ناشناس بودم. یکبار که به صورتم سیلی زد توی رویش درآمدم اما بلافاصله پس از پایان مشاجره گفتم: "لطفاً از من دلگیر نشو. من هم از بابت حماقتت دلخور نیستم. زندگی من همینطور که هست خوب است. تو هم پدر من نیستی. زنم هم نیستی. قرار هم نبوده که باشی. ولی بهرحال برای خودت هر که می خواهی باش." معلوم نبود زن است یا مرد. برای من هم فرق چندانی نداشت. در خانه را آنگونه بستم تا در حکم لگدی باشد به او که خودم را به محل کارم پرتاب می کند، چرا که او بهرحال سخت بر سر جایش می ایستاد و تکان نمی خورد. جزیرۀ کوچکی بود در سرم در روزگار خشکسالی. سر کار رسیدم. سه نفر ارباب رجوع در اتاق انتظارم را می کشیدند. اولی گفت: "باید به عرضتان برسانم که سخت بتوانم برایتان ارزشی قائل شوم." گفتم: "عادت خوبی است اگر بتوانید این سختی را به هر چیز دیگری هم تعمیم دهید." دومی گفت: "برای ما بلبل زبانی نکنید. ما ممکن است مثل شما شیرین سخن نباشیم ولی در ازای آن مرد عملیم. و وای بر کسی که مورد عمل قهرآمیز ما واقع شود." جو ارعاب حاکم بود. منتظر بودم سومی هم به نوبۀ خود پرخاش کند ولی در کمال تعجب او که دختری جوان و موبور بود در حمایت از من چنین نغمه سر داد: "با شما در خلوت سخن خواهم گفت. یکبار برای همیشه." پیش خود گفتم این یکی چه مرگش می تواند باشد؟ آن دوتای اولی که یکیشان پیرمردی هفتاد ساله بود و دیگری مرد قلچماقی میانسال، بر و بر نگاهش می کردند و برایش خط و نشان می کشیدند. در خلوت؟ آن هم با من؟ در خواب هم نمی دیدم. حتماً توطئه ای چیده بودند و دستشان در یک کاسه بود. وقتی تلفن روی میز کارم زنگ زد تازه یادم افتاد آنجا اتاق کار من است که آن موجودات غریب درش ایستاده و فرمانروایی می کنند. گوشی را برداشتم. پدرم بود. پرسیدم: "چه می خواهی؟" گفت: "هر چه در چنته داری. فرار از من بی فایده است. همه جا چون سایه در تعقیبت هستم. همسر تو نیاز دارد تو را در هر کجا که باشی لای انگشتان خود لمس کند." گفتم: "شما کی هستید؟ الو؟ متأسفم ولی شما کی هستید؟" گوشی را به دختر دادم و گفتم: "اگر ممکن است ببینید این صدای زن است یا مرد." دختر چند لحظه ای بی آنکه حرفی بزند گوشی را نگه داشت. سپس آن را به من باز گرداند و گفت: "نمی توان گفت. تشخیص اش دشوار است." پیرمرد از جایش پرید و سرم فریاد زد: "پس کار ما چه می شود؟" پرسیدم: "کارتان چیست پدرجان؟" گفت: "می خواهم هر چه سریعتر جواز ساخت بگیرم." گفتم: "خواستتان منطقی و مطابق با قانون است منتها باید دید که سرعت مورد نظر شما چقدر است و چه پشتوانه ای دارد." پیرمرد گفت: "رشوه می خواهی هان؟ رشوه ات را هم می دهم. ولی بیش از این حق نداری مرا معطل کنی." مرد دوم گفت: "من هم مجوز می خواهم و رشوه هم نمی دهم. آن هم به سرعت!" رو به دختر کرده و پرسیدم: "شما چه می خواهید؟" دختر گفت: "اول گوشی تلفن را بگذارید. بعد کار این آقایان را راه بیاندازید. تنها که شدید بهتان می گویم." آقایان را با وعده ای تو خالی بیرون کردم و گوشی را هم گذاشتم. گفتم: "مطمئنید جنس صدا قابل تشخیص نبود؟" دختر گفت: "می ترسم قضاوتی بکنم و شما را به اشتباه بیاندازم." گفتم: "خب، کارتان چه بود؟" گفت: "آمده ام که با شما خداحافظی کنم. دیگر نخواهم دیدتان. سراغ مرا از هیچکس نگیرید. آن صدایی که شنیدم حتی لحظه ای ما را به حال خود نخواهد گذاشت." گفتم: "من شما را می شناسم؟" جواب داد: "میشد که همدیگر را بهتر بشناسیم اگر..." اتاق کارم نیز پنجره ای داشت که رو به پارک بزرگی باز می شد. از دختر دعوت کردم با من چند لحظه ای روی لبۀ آن بیاستد تا بیرون را تماشا کنیم. قبول کرد. دستم را گرفت و در همان حال که پرتگاه سرسبز زیر پایمان نسیم خنکی را به سویمان روانه می کرد، قطره ای اشک ریخت و گفت: "از بابت یک چیز خوشحالم. اینکه هرگز پایین نخواهیم پرید."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر