به آن ساعت مچی که نه سال پیش برای خود خریده بودم علاقۀ وافری داشتم. مدتی پیش بندش پاره شده بود و از دوستی خواستم آن را برایم تعمیر کند. آن دوست علی رغم حسن نیت اش چند هفته، بلکه چند ماهی را سهل انگاری کرد ولی سرانجام آن را مثل روز اول برایم باز گرداند. بلافاصله به دور مچم بستمش. مچ دستم پس از آن همه وقت به جای خالی آن عادت کرده بود و اکنون حضور آن برایش بیگانه می نمود. فکر می کردم مرور زمان مسأله را حل کند و همه چیز به حالت قبل برگردد اما اینگونه نشد. ساعت گران قیمتی بود و به صرافت افتادم در آن وضع بد مالی، حال که دلبستگی ام به آن از میان رفته بود بفروشمش. دیروز دوباره دوستم را احضار کردم و از او خواستم ترتیب فروشش را برایم بدهد. با تعجب نگاهم کرد و ساعت را به دست خود بست. حال بدی داشتم. حس می کردم از آن ساعت و دوستم به یک اندازه بیزار شده ام و دلیلش برایم روشن نبود. دوستم در فاصلۀ یک متری من ایستاده بود. کتری آبی که روی اجاق گذاشته بودم شروع به سوت کشیدن کرد. می خواستم بروم و چای دم کنم تا هر دو بخوریم بلکه از آن وضع بغرنج در آییم اما قدرتش را نداشتم. نمی توانستم فاصله ام را با آن دوست بیشتر کنم چون می ترسیدم در آن صورت دیگر هیچ وقت نبینمش. منتظر بودم ببینم خودش چه تصمیمی می گیرد. اگر می خواست فروش ساعت را هم به مانند تعمیرش ماه ها به تعویق بیاندازد برایم مهم نبود، هرچند شدیداً به پولش نیاز داشتم اما صرف آنکه او مرا از شرش خلاص کند برایم در اولویت قرار داشت. پس از دقیقه ای سکوت در میانمان که با سوت نه چندان ممتد کتری همراه بود دوستم قدمی به جلو برداشت. دختری بود قد بلند با موهایی صاف و کشیده و چهره ای پر محبت. نمی دانم چرا از نزدیک شدنش به شدت دچار هراس شدم. گفتم: "کاری ندارد. اگر بخواهیم می شود زندگی را برای خودمان آسان کنیم." لبخندی زد و با حفظ همان فاصلۀ کم یک دور دورم چرخید. او را با نگاهم دنبال نکردم. گفت: "گاهی طوری حرف می زنی انگار که مردی در حال کابوس دیدن هذیان بگوید." پرسیدم: "تا کنون همچین مردی را دیده ای؟" گفت: "بله. خودت." متعجب پرسیدم: "من هذیان می گفتم؟ کی؟ پس چرا همان وقت نگفتی؟" به سمت کتری آب رفت و زیرش را خاموش کرد. گفت: "گمان نمی کنم هیچ یک میلی به چای داشته باشیم." سرم را به علامت تأیید تکان دادم. روی مبلی آن سوی اتاق پذیرائی نشست و چانه اش را با دست نوازش کرد. "یادم است می گفتی: از هر سه زنی که با آنها خوابیده ای یکیشان به تو خیانت کرده است." گفتم: "اما الان کاملاً بیدارم و روبروی تو ایستاده ام. هذیان هم نمی گویم. آن ساعت هم که به دستت دادم پیشکش تو. بلاخره یک یادگاری هم از من داشتی باشی بد نیست. هرچند وضع مالی ام بد است ولی تحمل می کنم. حتی شاید بتوانی با کمی پول جبرانش کنی. به هر حال تو در مقابل دنیای اطرافت صد در صد هم نمی شود که بی اعتنا باشی."
امروز از خواب که بیدار شدم حالم کمی بهتر بود. جای خالی دختر و ساعت را می دیدم اما به روی خود نمی آوردم. پیش خود امیدوار بودم این بی اعتنایی ام دوام بیاورد و دوباره شاهد جوشش دلتنگی ها و غم ها در خود نباشم. خانه ام در فاصله ای نزدیک از شرکت دوستم قرار داشت و می خواستم هرطور شده سری به آنجا بزنم. او مدیر آنجا بود و شرکتش جزو معتبرترین شرکت های بازرگانی در شهر بود. موهایش را در راه شرکتش سپید کرده و هر روز یک پایش این ور آب و پای دیگرش آن ور بود. وقتی پس از سه ماه بی خبری دیدمش چندان شعفی از دیدارم به او دست نداده بود. در کمال تعجب دوستم نیز به همراه ساعت مچی ام آنجا در کنارش نشسته بود و او نیز کمترین اعتنایی به من و افکارم نداشت. از اینکه مسائل کاری و زندگی شخصی ام با هم در یکجا به طرز اسفناکی ادغام شده بود منقلب بودم. دست و پایم را گم کرده و بی حرکت سرجایم روبروی مدیرعامل و دختر خشکم زده بود. مدیرعامل با مشاهدۀ وضع نزارم دلش سوخت و اشاره کرد که روی صندلی بنشینم. نا خود آگاه اطاعت کرده و وا رفتم. هیچگاه تصور نمی کردم با آن وضع همچون ارباب رجوع جلوی دوست دختر خود بنشینم و ساکت شوم. ساعت مچی ام را بی اعتنا به مردانه بودنش در دست انداخته بود و تیک تاکش به خوبی شنیده میشد. خطاب به مدیرعامل گفتم: "از وضعی که پیش آمده متأسفم. ولی خوب می دانید که من چندان در به وجود آمدن آن دخیل نبوده ام. این خانم... نمی دانم تا چه حد در جریان باشید ولی از دوستان نزدیک من هستند... یا بودند، زیاد هم فرقی نمی کند... به حال ایشان منظورم است. برای من چرا. برای من هر چیزی با دیگر چیزها فرق دارد. هر چیزی سرجایش نباشد دیوانه می شوم. خب آن ساعت که ایشان به دست کرده اند... آن ساعت مال من است. جایش دور مچ ایشان نیست. این را خود دخترخانم بهتر می داند." مدیر ساکت بود. دختر ساعتم را از دستش جدا کرد و به من باز گرداند. گفتم: "خب. اینطور بهتر شد. حال می توانم با خیال راحت حقیقت را بگویم." مدیر حرفم را قطع کرد: "برای گفتن حقیقت کمی دیر شده، اینطور نیست؟ پاسی از شب گذشته و من به همراه دوست سابقتان باید اکنون در رختخواب روی هم افتاده باشیم." گفتم: "ولی او شبها هذیان می گوید. ناراحتتان می کند حالا می بینید. نمی خواهم خصائل نیکش را منکر شوم ولی باید اعتراف کنم بسیار سهل انگار و بی ملاحظه است و شبها در خواب ناگهان فریاد دلهره آوری می کشد آن طور که اجدادش در گور بلرزند." مدیر با جدیت از صحبت هایم یادداشت بر می داشت. دختر دل نگران ماجرا را دنبال می کرد. پس از مدتی دلشوره امانش را برید و از جایش برخاست. به من گفت: "ممکن است چند لحظه با من بیایی؟" از مدیر عذرخواهی کرده و به دنبالش رفتم. مرا به کنار پنجره ای در شرکت که رو به منظرۀ بی نظیری از شهر باز می شد کشاند و در فاصلۀ بسیار کمی از من ایستاد طوری که نفسش به صورتم می خورد. گفت: "هنوز دوستت دارم. بسیار بیش از آنچه لایقش هستی."
امروز از خواب که بیدار شدم حالم کمی بهتر بود. جای خالی دختر و ساعت را می دیدم اما به روی خود نمی آوردم. پیش خود امیدوار بودم این بی اعتنایی ام دوام بیاورد و دوباره شاهد جوشش دلتنگی ها و غم ها در خود نباشم. خانه ام در فاصله ای نزدیک از شرکت دوستم قرار داشت و می خواستم هرطور شده سری به آنجا بزنم. او مدیر آنجا بود و شرکتش جزو معتبرترین شرکت های بازرگانی در شهر بود. موهایش را در راه شرکتش سپید کرده و هر روز یک پایش این ور آب و پای دیگرش آن ور بود. وقتی پس از سه ماه بی خبری دیدمش چندان شعفی از دیدارم به او دست نداده بود. در کمال تعجب دوستم نیز به همراه ساعت مچی ام آنجا در کنارش نشسته بود و او نیز کمترین اعتنایی به من و افکارم نداشت. از اینکه مسائل کاری و زندگی شخصی ام با هم در یکجا به طرز اسفناکی ادغام شده بود منقلب بودم. دست و پایم را گم کرده و بی حرکت سرجایم روبروی مدیرعامل و دختر خشکم زده بود. مدیرعامل با مشاهدۀ وضع نزارم دلش سوخت و اشاره کرد که روی صندلی بنشینم. نا خود آگاه اطاعت کرده و وا رفتم. هیچگاه تصور نمی کردم با آن وضع همچون ارباب رجوع جلوی دوست دختر خود بنشینم و ساکت شوم. ساعت مچی ام را بی اعتنا به مردانه بودنش در دست انداخته بود و تیک تاکش به خوبی شنیده میشد. خطاب به مدیرعامل گفتم: "از وضعی که پیش آمده متأسفم. ولی خوب می دانید که من چندان در به وجود آمدن آن دخیل نبوده ام. این خانم... نمی دانم تا چه حد در جریان باشید ولی از دوستان نزدیک من هستند... یا بودند، زیاد هم فرقی نمی کند... به حال ایشان منظورم است. برای من چرا. برای من هر چیزی با دیگر چیزها فرق دارد. هر چیزی سرجایش نباشد دیوانه می شوم. خب آن ساعت که ایشان به دست کرده اند... آن ساعت مال من است. جایش دور مچ ایشان نیست. این را خود دخترخانم بهتر می داند." مدیر ساکت بود. دختر ساعتم را از دستش جدا کرد و به من باز گرداند. گفتم: "خب. اینطور بهتر شد. حال می توانم با خیال راحت حقیقت را بگویم." مدیر حرفم را قطع کرد: "برای گفتن حقیقت کمی دیر شده، اینطور نیست؟ پاسی از شب گذشته و من به همراه دوست سابقتان باید اکنون در رختخواب روی هم افتاده باشیم." گفتم: "ولی او شبها هذیان می گوید. ناراحتتان می کند حالا می بینید. نمی خواهم خصائل نیکش را منکر شوم ولی باید اعتراف کنم بسیار سهل انگار و بی ملاحظه است و شبها در خواب ناگهان فریاد دلهره آوری می کشد آن طور که اجدادش در گور بلرزند." مدیر با جدیت از صحبت هایم یادداشت بر می داشت. دختر دل نگران ماجرا را دنبال می کرد. پس از مدتی دلشوره امانش را برید و از جایش برخاست. به من گفت: "ممکن است چند لحظه با من بیایی؟" از مدیر عذرخواهی کرده و به دنبالش رفتم. مرا به کنار پنجره ای در شرکت که رو به منظرۀ بی نظیری از شهر باز می شد کشاند و در فاصلۀ بسیار کمی از من ایستاد طوری که نفسش به صورتم می خورد. گفت: "هنوز دوستت دارم. بسیار بیش از آنچه لایقش هستی."
از اين كه از فضاي افسرده و خيالات واقعي متن هايت خوشم ميايد كمي براي خودم نگران ميشوم
پاسخ دادنحذف