مثل اینکه حواسم نیست دارم به چی فکر می کنم. دارم لخت میشم و تمایلی ندارم کسی من رو ببینه ولی ظاهراً نمی تونم از نگاه ها مصون باشم. لخت شدن من ارادی نیست. چه موقع و چرا اتفاق افتاد؟ حسرت نمی خورم. با جریان وقایع جلو میرم. همونطور که همیشه رفتم. ولی گاهی تاریکی فضای این اتاق رو پر می کنه. این اتاق می تونه مأمن تبلور خیال به نقاط خیلی دوردستی باشه، یا که همینطور تاریک بمونه. یکی از مهره ها رو جابجا می کنی کل بازی به هم می ریزه. من حالا صفر شدم. خوبه که از نو شروع بشه. حالتی شبیه تهوع بهت دست میده. برای گه خوری های بیشتر یک استفراغ جانانه لازمه. یه چیزی داره از دست میره. این رو می دونم. باید دید چه چیزهایی می خوان جاش رو بگیرن. روزها دیگه به ندرت شبیه هم ان. همه چیز تغییر می کنه غیر از یک چیز. شاید هم چند چیز. در هر حال ثبات مهمترین چیزه ولی نه در بیرون. همه چیز ثابت نمونده. بیرون از من خیلی چیزها متحول شده. ولی نه به اندازۀ من. اما یه چیز در من ثابت مونده ولی نه به اندازۀ رکودی که همه جا رو گرفته. بلکه ثابت تر. سعی می کنم روزها رو نشمرم. عادت زشتیه. گاهی موفق میشم گاهی نه. از چیزهایی که در گذشته می نوشتم خوشم میاد ولی حالا نه. اون موقع هم همینطور بود. ولی واقعاً تردید دارم یه روزی از این مزخرفاتی که الان می نویسم خوشم بیاد. اینها هیچ چیز رو نشون نمیده. پوچ. خلاء محض. کاملاً فاقد علائم حیاتی. کاملاً بی اثر. چیزهای زیادی الهام بخش من بودن ولی من ازشون الهامی نگرفتم. انرژی زیادی صرف کردم پشیمون نیستم ولی از بابتش مطمئن نمی تونم باشم. حرف های تکراری زیادی شنیدم. آدمها تکراری زیادی دیدم. دوست دارم فکر کنم با این روند می تونم مدتها زنده بمونم و همینطور دگرگون شم ولی واقعیات چیز دیگه ای رو میگن. کنترل شرایط بیش از پیش سخت شده. هیچ چیز با هیچ چیز جور در نمیاد. فکر کن سالها این همه راه رو طی کردی و هنوز به اندازۀ 10 سال قبل تنهایی. مصمم بودی. مصمم می مونی چون تنها چیزیه که میشه همیشه نگهش داری.
من برای روزی ساخته شده ام که نمی دانم کی فرا می رسد. از بابت چیزهایی که دیده ام متأسف نیستم. حسرت نمی خورم ولی آنان را که می خورند را نیز باکیم نیست. با آنان به مانند خودشان تا نکرده ام چه اگر بنا بود چنین کنم اکنون زنده نبودم. من از بابت هر آنچه کرده ام مسرورم لیکن وضعم این است که می بینی. یکی دو سالی است که در حسرت چنین شبی هستم که بنشینم و چیزی بنگارم لیکن ثمره اش این است که می بینی. به هیچ چیز امید ندارم و نمی توانم داشته باشم جز خودم اما توصیف خود، دشوار می توانم کرد نشسته در این دخمه، مملو از آرزوها، سایه های هراسان دور و برم روی دیوار می پرند و مزاحم اوقات شبانه ام می شوند. امروز روزی بود که هیچ کاری از پیش نرفت. پس تعجبی ندارد اگر ثمره اش چنین نوشته ای باشد. ترجمان آنچه در ذهنم می گذرد را هیچ جمله ای نمی تواند بر عهده گیرد اما شاید یک تصویر بتواند. تصویر سنجابی که با یک دست از شاخۀ درختی آویزان است و دره ای بس ژرف را زیر پای خود می بیند و مطلقاً هیچ نگرانی ندارد. ولی راه فراری هم ندارد. ولی نگرانی هم ندارد. غذایش معدود گردوانی است بر درخت که دست آزادش به آنها می رسد ولی در این مدت همه را خورده است و اکنون تنها دو گردو مانده است. یک سومی هم هست که اگر خوش شانس باشد و نیرومند شاید بتواند بچیندش اما هم خطر سقوط هست، هم ضعف اراده. ببینیم چه می شود.
من برای روزی ساخته شده ام که نمی دانم کی فرا می رسد. از بابت چیزهایی که دیده ام متأسف نیستم. حسرت نمی خورم ولی آنان را که می خورند را نیز باکیم نیست. با آنان به مانند خودشان تا نکرده ام چه اگر بنا بود چنین کنم اکنون زنده نبودم. من از بابت هر آنچه کرده ام مسرورم لیکن وضعم این است که می بینی. یکی دو سالی است که در حسرت چنین شبی هستم که بنشینم و چیزی بنگارم لیکن ثمره اش این است که می بینی. به هیچ چیز امید ندارم و نمی توانم داشته باشم جز خودم اما توصیف خود، دشوار می توانم کرد نشسته در این دخمه، مملو از آرزوها، سایه های هراسان دور و برم روی دیوار می پرند و مزاحم اوقات شبانه ام می شوند. امروز روزی بود که هیچ کاری از پیش نرفت. پس تعجبی ندارد اگر ثمره اش چنین نوشته ای باشد. ترجمان آنچه در ذهنم می گذرد را هیچ جمله ای نمی تواند بر عهده گیرد اما شاید یک تصویر بتواند. تصویر سنجابی که با یک دست از شاخۀ درختی آویزان است و دره ای بس ژرف را زیر پای خود می بیند و مطلقاً هیچ نگرانی ندارد. ولی راه فراری هم ندارد. ولی نگرانی هم ندارد. غذایش معدود گردوانی است بر درخت که دست آزادش به آنها می رسد ولی در این مدت همه را خورده است و اکنون تنها دو گردو مانده است. یک سومی هم هست که اگر خوش شانس باشد و نیرومند شاید بتواند بچیندش اما هم خطر سقوط هست، هم ضعف اراده. ببینیم چه می شود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر