نمی دانست از کجا باید شروع کند. بلاتکلیفی رقت آورش مرا واداشت تا سرش فریاد بکشم: "بیا از اینجا شروع کن. اینجا را بکن." ظرف ده دقیقه چاله ای به عمق یک متر را جلوی پایم کنده بود. در کارش مهارت زیادی داشت. مرد پیر و فرتوتی بود که عمرش را در اداره جات دولتی به هدر داده و اکنون خودش را برای رویارویی با هر پیشامدی آماده می کرد و به همین نحو بی چون و چرا از من فرمان می برد. دختر را صدا زدم تا بیاید و از نزدیک حاصل کار پیرمرد را تماشا کند. در تاریکی شب تنها سایۀ محوی از دختر پیدا بود که در حین نزدیک شدن به من و چاله روی تنم بالا می آمد. اگر در آن لحظه سلاحی در دست گرفته و قصد کشتنم را با آن داشت در هیبت سیاهش قابل تشخیص نبود و چه بسا... گفتم: "چاله را برای تو کنده ام. این پیرمرد زحمتش را کشید." پیرمرد عرقش را با آستین پیراهن خشک کرد. دختر لب چاله ایستاد و رو به من گفت: "تا صبح صبر کنیم ببینیم چه می شود." و از پیرمرد هم با لبخندی تشکر کرد. دم صبح که با کابوسی دردناک از خواب پریدم غمگین تر از آن می نمود که بخواهد سوء قصدی به من داشته باشد. تمام شب را نخوابیده بود. پیرمرد اما همچنان در کنار کنده های ذغال شده دراز افتاده بود. دختر چند لحظه ای اصلاً متوجه بیدار شدن من نشد. بعد هم که فهمید تا مدتی به صحبت با من علاقه نشان نمی داد. درکش می کردم. از او خواستم که در چاله فرو رود. سری تکان داد و گفت: "هنوز زود است. بگذریم که عمقش برای من کافی نیست. باید عمیق تر شود." گفتم: "ولی پیرمرد برای عمیق کردن آن دستمزد بیشتری خواهد خواست و من دیگر آه در بساط ندارم." گفت: "طوری نیست. می رویم از خانه پول می آوریم. به نظر نمی آید به این زودی ها بیدار شود. فرصت داریم." خنده ام گرفت. طوری حرف می زد انگار نه انگار که با خانه پنج دقیقه بیشتر فاصله نداشتیم. پنجرۀ آپارتمان مان در طبقۀ دهم را از همانجا نشانش دادم و گفتم: "نیازی به آمدن من نیست. خودت برو و پول را بیاور." سرخورده تر از قبل مرا ترک گفت و با پیرمرد خفته تنها گذاشت. پس از رفتنش کابوس شب قبل جلوی چشمانم آمد. سرم کمی درد می کرد و نای نگه داشتن سیگار لای انگشتانم را نداشتم. خاکستر سیگار مدام روی لباسم می افتاد و کاری از دستم ساخته نبود. چند اسب سوار را دیدم که از دور نزدیک شدند و زبان به تهدید من گشودند. اعتنایی نکردم و به تاخت دور شدند. عاقله مردی در کنارم روی صندلی نشسته بود و برایم کتاب شعری را روخوانی می کرد. مضمون آن اشعار تنم را مور مور می کرد و از نفرت می آکند. هر بیتی را که می خواند من با بارانی از فحش و دشنام پاسخ می گفتم. دختر از پنجرۀ آپارتمان پایین پرید و راست در گودال افتاد. تنش خرد و خمیر شد و مشکل کم عمقی گودال از میان رفت. مانده بود پیرمرد که نمی دانستم کی باید از خواب بیدارش کنم. عاقله مرد از شعر خواندنش دست کشید و بیل را برداشت. گفت: "قول می دهم به کسی نگویم. این گودال باید پر شود." گفتم: "خطر مرگ مرا تهدید می کند. این دختر قصد جانم را داشت." "شاید این مرگ است که از ما می گریزد نه ما از او." با عصبانیت گفتم: "پیرمرد را بیدار کن." با بیل چند ضربۀ آرام به او زد و وقتی ناله اش بلند شد بیل را دستش داد و خود دوان دوان گریخت. به پیرمرد گفتم: "تا شب صبر می کنیم." گفت: "طوری نیست. همۀ عمرم را صبر کرده ام." اسکناس ها را از جیب دختر در آوردم و دور از چشم پیرمرد در لباسم پنهان کردم. به فکر انتظار تا شب افتادم و بعد از آن، اینکه شب دشواری را باید به صبح می رساندم. ترجیح می دادم که دختر همچنان بیدار کنارم نشسته باشد و اشک بریزد و من در خواب، اشک هایش را با نوک انگشتانم پاک کنم. هرچند به محض آنکه چهره اش را لمس می کردم اندوهش به خشمی عنان گسیخته بدل گردد و قصد کشتنم را بکند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر