۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

شکرگذاری

فرمان حرکت را صادر کردم. سه مرد قوی هیکل طناب متصل به گاری را می کشیدند و در سراشیبی تند خیابان بالا می بردند. با خود گفتم: "یعنی تا کجا می تواند ادامه پیدا کند؟" سرم گیج می رفت. منگی دلپذیری در آن بود که دوست داشتم. اگر طناب از دستشان رها می شد و گاری به ته خیابان می سرید هشیار می شدم. اگر می توانستم از روی گاری پایین بپرم نیز همینطور. خوشحال بودم از اینکه گاری می تواند مرا فرسنگ ها از زادگاه خود دور کند. مقصد برایم نامشخص بود و خود را صرفاً به غریزۀ آن سه مرد سپرده بودم. پس از دقایقی یکیشان گفت: "دیگر نایی برایمان نمانده است. توقف کنیم." پاسخ دادم: "تو از جانب خودت حرف بزن." بلافاصله دو مرد دیگر نیز حرف او را تأیید کردند.
شب که شد گوشۀ خیابان دراز به دراز افتاده بودم. گویی خستگی آن سه مرد که مرا ترک کرده و گاری را رها کرده بودند تا به قعر خیابان باز گردد، به تنم سرایت کرده بود. بالای خیابان به فاصلۀ چند متری جایی که من افتاده بودم پارکی بود که میشد روی چمن هایش شب را به صبح برسانم. اما وضعیت دردناکی بود و سخت می توانستم خود را تکان دهم. به دوستی که خانه اش در آن اطراف بود زنگ زدم و ناله کنان خواستم به یاری ام بشتابد. در انتظار برای آمدنش خیابان به ناگه دستخوش ازدحام شدیدی شد و مردان و زنان بی شماری به همراه ماشین هایشان هجوم آوردند. از دیدنشان دچار شگفتی مسرت بخشی شدم. چشمهای وق زدۀ شان برایم آشنا می نمود و بزدلیشان به خنده ام وا می داشت. خود را از خلال فریاد های دیوانه وارشان، الکی خوش بودن و بی خیالیشان باز می شناختم. با دیدن من نزدیک شدند و سؤال پیچم کردند. حرف مرا نمی فهمیدند و برایشان مهم نبود. تنها دوست داشتند تأثیر حضور خود را بر کسی که برایشان غریب می نمود محک بزنند. دختری جوان از بینشان پرسید: "اینجا چه می کنید؟ این وقت شب، افتاده وسط خیابان؟ نمی ترسید ماشینی بیاید و از رویتان رد شود؟" گفتم: "از کجا می دانید که به همین دلیل اینجا نخوابیده ام؟" مرد میانسال و ریشویی پرسید: "یعنی می خواهید... منظورتان این است که قصد خودکشی دارید؟" گفتم: "نه الزاماً. فقط خواستم به این دخترخانم بفهمانم همه چیز را نباید از پیش مسلم فرض کرد." همهمه ای بینشان در گرفت: "منظورتان را درست بیان کنید... ما در این خیابان... ما اینجا زندگی می کنیم... خانه هایمان اینجا هستند همینطور خانواده هایمان... ما اینجا این قبیل رفتارها را تحمل نمی کنیم." کف خیابان سرمای مطبوعی داشت که به کمرم آرامش می داد. سرم روی آسفالت جای مناسبی پیدا کرده بود و چشمانم در عطش بسته شدن می سوختند. اگر فقط این جماعت مرا به حال خود رها می کردند... به یکباره خشمی سوزان وجودم را فرا گرفت طوری که انگار منشأ تمامی بدبختی های زندگیم را یافته بودم و اکنون جلوی چشمانم می دیدمش. از جایم پریدم و خطاب به آن جماعت فریاد زدم: "من... من آن دستی را که بخواهد در زندگی ام دخالت کند از بازو قطع می کنم!" ظرف یک لحظه همۀ شان محو شدند. از قضا دوستی هم که برای کمک به من آمده بود مرا در آن وضع دیده و گریخته بود. دوباره روی زمین ولو شدم. آخرین ذرۀ نیرویی که در تنم باقی مانده بود را صرف آن فریاد کرده و حال دیگر شکی نبود که باید شب را همانجا وسط خیابان به صبح می رساندم. هرچه بود، دیگر آدمی در آن حوالی دیده نمیشد و همین خود بزرگترین نعمتی بود که خداوند می توانست در آن شب پرستاره بر من ارزانی دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر