۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

سالی پر از نقطه

از کابوس سالی با هزار نقطه در حواشی آن بیدار شده ام. درست نمی دانم کجا هستم و چند ساعت خواب بوده ام. هوا هنوز تاریک است. ساعت را نگاه می کنم، چهار صبح است. یادم نیست کی خوابیده بودم. فکر می کنم هوا هنوز روشن بود. فکر می کنم بیداری ام در این لحظات بی حاصل خواهد بود و تصمیم می گیرم خوابم را ادامه دهم. شک دارم که دوباره خوابم ببرد. به هزار نقطه فکر می کنم و به سالی که در انتهایش بودم. پلکهایم خود به خود بسته می شوند. نوری قرمز را می بینم که جلوی چشمانم بروی پسزمینه ای کاملاً تیره روشن و خاموش می شود. بعد آخرین لحظات کابوسم را دوباره به یاد می آورم. داشتم غرق می شدم. موجی از آب به داخل بینی ام نفوذ می کند و دیگر هیچ صدایی نمی شنوم. با خود می گویم: «دیگر همه چیز تمام شد. این دیگر پایان راه است.» ولی به یاد می آورم که این سال، این سال کذایی تا کنون هزاران بار به همین نقطه رسیده اما پایان نیافته است. بعد تو را می بینم. روبرویم ایستاده ای و لبخند می زنی. سعی می کنی با لبخندت نجاتم دهی. مقصر همۀ اینها تویی. سرم را از زیر آب بیرون می آورم و تماشایت می کنم. شیر دستشویی را باز می کنی، آبی به دستهایت می زنی و انگشتان خیست را در موهایت فرو می بری. می گویم: «این همه وقت کجا بودی؟» درحالیکه خودت را در آینه نگاه می کنی می گویی: «توی اتاق. داشتم برف رو تماشا می کردم. صدات زدم. جوابی نیومد. اومدم تو دیدم توی وان غیبت زده. فکر کردم شاید مرده باشی.» از وان بیرون می آیم و حوله ای دور تنم می پیچم. می گویم: «در هر حال تو زیباتر از اونی که اینجا باشی.» کلید درب دستشویی را از سوراخ در می آورم و وارد راهرو می شوم. در را پشت سرم می بندم و قفل می کنم. دیگر نمی خواهم ببینمت. نمی خواهم نگران بودن و نبودنت باشم. به سمت پنجره می روم. بیرون برف می آید. روی مبل می نشینم و تماشا می کنم. خوشحالم از اینکه می دانم این سال لعنتی به زودی تمام می شود.

۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

یک وقت نگویند پوچ است

ظرف یک دقیقه برای سومین بار همان سؤال را پرسید. گفتم: «نمی دانم از چه حرف می زنی.» اصرار داشت که حقیقت چیز دیگریست و می خواست که بیهوده سعی در لاپوشانی نکنم. گفتم: «چیزهایی را می بینم که وجود خارجی ندارند. چیزهایی که جرأت بازگو کردنشان را هم ندارم چون می دانم که مضحکند و موجب خنده می شوند. مایۀ سرافکندگی. با این حال دقیقاً همین چیزها هستند که دلیلی برای زنده ماندن می شوند.» گفت: «بگو، قول می دهم نخندم. می خواهم بدانم. می خواهم به تو نزدیک تر باشم.» از روی صندلی بلند شدم و صورتم را به دیوار اتاق چسباندم. آرام جلو رفتم و صدای سایش گونه ام را بر دیوار به دقت گوش کردم. او روی تختم چمباتمه زده بود. بغضی در گلو داشت که سعی می کرد به هر قیمتی پنهانش کند. اما آن دو چشم خیس اسرارش را برملا می کردند. احساس می کردم هیچ گاه تا بدین حد ذلیل و بدبخت نبوده ام. به یکباره رویم را به سمتش چرخاندم و گفتم: «بیا این فرش را جمع کنیم.» با تعجب به من خیره شده و دودل بود. گفتم: «جدی می گویم، اینطوری همه چیز روشن می شود.» قبول کرد. با هزار مصیبت فرش را جمع و لوله کردیم و ایستاده به دیوار تکیه اش دادیم. نگاهی پرسشگرانه به من انداخت. گفتم: «کمی صبر کن. همه چیز روشن می شود.» چند دقیقه در سکوت و کسالت محض گذشت. آخر خونش به جوش آمد، از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش محکم بهم زد. سه سال بعد هنوز جواب سؤالش را نگرفته بود. پرسید: «راستی قضیۀ آن فرش چه بود؟» گفتم: «هیچ. همینقدر که تو می دانی در آن روز سؤالت بی جواب نماند، همین کافی است. همینقدر که یک چیز برای فکر کردن وجود دارد، همین کافی است.» براستی مرور آن خاطره اکنون برای هردومان لذت بخش بود. دیگر چه می خواستیم؟

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

هیچ چیز

بگذارید دمی ساکت باشیم. در عمق میدانهای دیدمان اجسامی تهدیدگر در جنب و جوشند. وقتی به دیروز فکر می کنیم از حرکت باز می ایستند. وقتی به هم نزدیک می شویم به سمتمان یورش می آورند. تصورمان بر این است که هالۀ شوم حضورشان را در جای جای زندگیمان به یاد می آوریم. اما در اشتباهیم. ما هیچ شناختی از آنها نداریم. حتی رنگشان را هم به درستی تشخیص نمی دهیم. من به نوبۀ خود بارها نیمه راه نردبان ترقی را طی کرده و در آخر از پشت بر زمین افتاده ام. من از میان جمع شما دوستان، تنها آنانی را به خاطر سپرده ام که این اجسام بی شکل را حتی شده برای لحظه ای در سکوت به نظاره نشسته اند.
با چه رویی سفرۀ دلم را پیش رویت باز کنم. تلی از خاک بر سرم ریخته و به تماشا نشسته ای. برای جلب رضایت تو چه رنج ها که نبرده ام. هشیار باش تا در این واپسین لحظات دقایق با هم بودنمان، سرم را از میان این خاک بر نیاورم، تیر نگاهم را بر قلبت ننشانم. گمان می کردی که مرده ام. آسودگی آن لحظات وسوسه ات می کرد تا مطمئن شوی. چه اطمینان بی حاصل، آن هم زمانی که زنده بودنم نیز حکم مرگم را داشت. چه آسایشی؟ خودت آن را خواستی و خودت آن را از خود دریغ داشتی. حالا پشیمانی. حالا که همچون آتشفشانی گدازه می افشانم. حالا که دستت را می گیرم و تو را با خود به زیر فرش می کشم. حالا که خنده هایت را به جان می خرم و در مقابل مویه هایت شانه بالا می اندازم. با چه رویی رازهایم را بگویم؟ همه را هم اگر بگویم باز یک چیز می ماند. همان که خود می دانی چه آشوبی به پا خواهد کرد. تو به زیر سنگ ها برو، این بهتر است. یکبار رفتی و بازگشتی و حتی ساکت تر از قبل بودی. حتی ساکت تر از قبل بودم و اما رازم برای تو مهم تر بود. وسوسه شدی تا از آن پرده برداری. می خواستی حفره های تنم را ببینی. می خواستی خودت را بشناسی. پرسیدی: «در مورد من چه فکر می کنی؟» گفتم: «نمی دانم.» نیم ساعت قبل گفته بودم: «دوستت دارم، می دانی؟» پوزخندی زده بودی. من هم پوزخند دلخراش تری زده بودم. ساکت تر از قبل شدم بلکه آن راز پنهان بماند. اما چه شد؟ هرچه می گفتم پنهان می ماند. تنها سکوتم بود که می توانست از آن پرده بردارد. کلمات گمراهمان می کنند، یادم رفته بود. گریه کردی و دلیلش را نگفتی. مرده ای متحرک بودی و حالا دیگر تکان هم نمی خوردی، بلکه این بادها آغاز به وزیدن کنند و آن مردمان به نیابت از دردمندان سلاخی شوند شاید که آن گلوله ها مرهمی باشد بر زخمهایمان که تنها چارۀ دوباره برخاستنمان از گور توانند بود و ما دو نفر از شر یکدیگر خلاص توانیم شد. نه! اگر هیچ چیز نگویم تو هرگز از جایت تکان نمی خوری. همینطور سر جایت می نشینی و من هم مجبورم برایت دروغ ببافم. پس می گویم برو! برو تا دفعۀ بعد ببینیم چطور خودت را فریب می دهی.

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

یک بخش از دو

نشانی ات را می دانم. نیمه شب به سراغت می آیم. تو دراز کشیده بروی تخت، با چشمانی بسته به وجوه تشابه افکارمان می اندیشی. دریای ترسی که در سرت متلاطم است به ذهن من هم سرایت کرده و همین است که مرا اینجا، بر سر بالینت کشانده. منشأ ترسهای مشترکمان، بر پایۀ خیالات واهی جلوۀ حقیقت را به خود گرفته است. وحشتی کاملاً بی پایه و اساس، ساخته و پرداختۀ ذهن بیمار تو، حال در سر من نیز می جوشد. اما تو نمی دانی، آنچه واقعاً باید از آن بترسی حضور من در سکوت این نیمه شب، راکد و ساکن در گوشۀ ذهنت، در حال خزیدن بروی تختت است. برای رهایی از این ترس، ترس بی معنایی که به جان من انداخته ای اکنون وحشت راستین را بر تو تحمیل خواهم کرد. پیش از آنکه جهانی را با افکار مریضت آلوده کنی.

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

علت مرگ: خنده بر سر یک چیز

در خیابانها می چرخم و برای مستمندان شهرمان اعانه جمع می کنم. چه کاری از این بالاتر؟ خودم را برای انجام تکالیف الهی آماده کرده ام. با جیبهایی مالامال از بذل و بخشش انسانهای بزرگ و کوچک کار را به پایان برده، سوار تاکسی شده و رهسپار منزل می شوم. منتظر پیشامدی بس خطیرم. مردی آنجاست که قطرات درشت عرق از چهره اش فرو نمی ریزند، بلکه در جایشان ثابت مانده و در گذر نور چراغ ماشینها بر چهره اش می درخشند. ابروانش تاب برداشته و چشمان بدخواهش یک نگاه به خیابان دارد و یک نگاه هم از درون آینه به من و بغل دستی ام که از قضا دخترکی بس زیبارو باشد. پشت چراغ قرمز می ایستد. بازتاب بدخیم سرخی نور در چشمانش هولناک است. دختر نگاهش را تاب نمی آورد. رویش را به سمت من می چرخاند، دستگیرۀ در را می کشد و می خواهد مرا به زور از ماشین بیرون بیاندازد. من به دیدن وضع بغرنجی که پیش آمده خود را به سمت راننده خم می کنم و آینۀ ماشین را کمی رو به بالا می چرخانم. راننده با عصبانیت فریاد می زند: «چه مرگت است؟ پسرۀ الدنگ بیکار مسخره!» می گویم: «ترسیدم نور بالای ماشین عقبی چشمتان را اذیت کند.» راننده آینه را سرجایش بر می گرداند و زیر لب دشنامی می دهد. دختر خود را عقب می کشد و تسلیم می شود. در را می بندم. راننده دیگر چشمش به ما نیست. دختر سرش را روی شانه ام خم می کند و لالۀ گوشم را می بوسد. می گوید: «متأسفم. واقعاً.» لبخندی می زنم و سری تکان می دهم. می گویم: «ابداً. هر کسی جای شما بود همین کار را می کرد.» سکوت جانکاهی حکمفرما می شود. پس از چند لحظه دختر که به ستوه آمده می پرسد: «چرا با من حرف نمی زنی؟» احساس می کنم آن پیشامد خطیری که انتظارش را می کشیدم اتفاق افتاده. قلبم از مداومت تماس بازویم با بازوی لطیف دختر هر لحظه تندتر می تپد. چشمانم را می بندم و در این خلسۀ بی تب و تاب غرق می شوم. در عین حال می دانم که او هم همین کار را کرده است. شمارش معکوس آغاز شده. می دانم که این ماجرا پایانی ندارد. چشمانم را که باز می کنم می بینم راننده سرش را به سمت زنی که جلویم نشسته خم می کند و زن به نجوا در گوشش می گوید: «جواب سؤالم را ندادی.» زن میان سال و نیمه چاقی است از آن دسته که در نگاه اول با نمک به نظر می رسند، اما فقط در نگاه اول. شوهرش نعرۀ هولناکی می کشد که ما را از جا می پراند. قفل فرمان ماشین را از زیر پایش در آورده و سه بار بر سر زن می کوبد. زن ضربه ها را طوری که انگار خود بداند که سزاوارشان است پذیرا می شود. من و دختر به دیدن این صحنه خنده سر می دهیم. صدای خندۀ مان در میان بوق ماشین های پشت سر گم می شود. دختر در میان این خنده ها خودش را بیشتر به من می فشارد. به هم خیره می شویم و خنده از رخسارمان محو می شود. راننده روی ترمز می زند و ماشین ناگهان می ایستد. سرش را به سمت من می چرخاند و می گوید: «بدبخت تر از من پیدا نمی کنی.» به یاد پول خردهایی می افتم که در جیب دارم. یک اسکناس در می آورم و در دست راننده می گذارم. بسیار بیش از آنچه که لایقش هست. می خواهم از ماشین پیاده شوم اما دختر دستم را می گیرد. هرچه تقلا می کنم بی فایده است. رهایش نمی کند تا آنکه راننده سرش را می چرخاند و خصمانه به او چشم می دوزد. دختر تسلیم می شود. در ماشین را محکم می بندم و دوان دوان دور می شوم. حالا می دانم که عاشق شده ام.

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

از فرط درماندگی

از بابت بزدلیت گلایه ای ندارم. من آن واقعیتی هستم که در آخر روزی بر سرت خراب خواهم شد. فعلاً اجازه می دهم چشمهایت را برویم ببندی. اجازه می دهم تا در شهر رؤیاییت با ملازمان خوش و خندان خود پرسه زنی و اوقات مفرحی را در آن سایه های دوردست سپری کنی. با هم از روزمرگی ها بگویید و با هم از لحظاتی که در پوچی محض می گذرند لذت برید. از بابت با هم بودنتان هم گلایه ای ندارم. سراغتان را از کفتارها می گیرم. شامۀ تان ضعیف است و بویشان را نمی شنوید. طعم تلخ حقیقت را به تو خواهم چشاند. می توانی فعلاً پشت سنگرهایت پنهان شوی. می توانی خودت را به دوردست ترین نقطۀ ممکن پرتاب کنی ولی من همه جا هستم. من در تو هستم. بخشی از گذشتۀ تو که رهایت نخواهد کرد. بخشی از آیندۀ تو که از آن فرار نتوانی کرد. در آن روز لمست نمی کنم. خودم را بیش از حد لزوم به تن رنجورت نزدیک نمی کنم. می ایستم و اجازه می دهم تا خودت بیایی. بیایی و از کانونت دردهایت آویزان شوی. فقط در آن صورت ممکن است درمان شوند. فعلاً خود را فریب بده. در من هم توانی نیست.

متن حوادث به روایت کلاغها

سالها بود که امنیت دراز کشیدن، زیر همنوایی بی وقفۀ قارقار دستۀ کلاغها را حس نکرده بودم. امنیت حاصل از وصلۀ نچسب کلاغها، که ما را به زور هم که شده با سقف آسمان پیوند می دهند. گویی وساطت می کنند. با دست اشاره ای کردم. یکیشان از شاخۀ صنوبر پایین پرید و آمد کنارم نشست. یک دقیقۀ کامل را بی آنکه کمترین تکانی بخورد و یا حتی پلک بزند، چشم در چشم من خیره ماند. بعد ناگهان صدای نکره اش که از فاصلۀ نزدیک، به صدای تراشکاری فلز شباهت داشت، مو بر تنم راست کرد: «چه کار داری؟» گفتم: «حال خوشی دارم و آرامشی که می خواهم با تو قسمت کنم.» از فرق سر تا نوک پا عریان بودم، اما نمی دانستم او به عنوان یک کلاغ می تواند این را تشخیص دهد یا نه. تردیدم خیلی زود با نگاه شهوت آلود کلاغ به تن سفیدم برطرف شد. ساکت بود و احتمالاً داشت به ماحصل آمیزش آن سیاهی و این سپیدی می اندیشید. در این فاصله یک کلاغ دیگر هم در کنارش بر زمین نشست و به ضیافتمان اضافه شد. گفتم: «بهتر نیست بقیه هم بیایند تا همنوایی را اینجا روی زمین در کنار هم ادامه دهیم؟» کلاغ اولی گفت: «آسمان لخت است. باید تا شب صبر کنیم. آن هم اگر مهتاب نباشد یا که در پس ابری پنهان باشد.»
خوب گفتی. صبر می کنیم. منتظریم تا کار به جایی برسد که چشم چشم را نبیند. در این صبر بی پایان، در انتظار تاریکی مطلق، خبردار شدم که حوادثی بسیار مهم پیرامونمان در جریان است. هرچه بود آنها کلاغ بودند و خبرها را به سرعت پخش می کردند. به یکیشان که حرفی بزنی بلافاصله بقیه هم شنیده اند. این حوادث بسیار مهم مرا بر آن داشتند تا از صبر کردن دست کشم و لخت و عریان از جایم بلند شوم. در حین دور شدن از کلاغ پرسیدم: «این حوالی زنی را ندیده ای که مثل من لخت و عور باشد؟» قاه قاه خنده جمع کلاغان را فرا گرفت. من از اینجا می روم و به متن حوادث می پیوندم.