ظرف یک دقیقه برای سومین بار همان سؤال را پرسید. گفتم: «نمی دانم از چه حرف می زنی.» اصرار داشت که حقیقت چیز دیگریست و می خواست که بیهوده سعی در لاپوشانی نکنم. گفتم: «چیزهایی را می بینم که وجود خارجی ندارند. چیزهایی که جرأت بازگو کردنشان را هم ندارم چون می دانم که مضحکند و موجب خنده می شوند. مایۀ سرافکندگی. با این حال دقیقاً همین چیزها هستند که دلیلی برای زنده ماندن می شوند.» گفت: «بگو، قول می دهم نخندم. می خواهم بدانم. می خواهم به تو نزدیک تر باشم.» از روی صندلی بلند شدم و صورتم را به دیوار اتاق چسباندم. آرام جلو رفتم و صدای سایش گونه ام را بر دیوار به دقت گوش کردم. او روی تختم چمباتمه زده بود. بغضی در گلو داشت که سعی می کرد به هر قیمتی پنهانش کند. اما آن دو چشم خیس اسرارش را برملا می کردند. احساس می کردم هیچ گاه تا بدین حد ذلیل و بدبخت نبوده ام. به یکباره رویم را به سمتش چرخاندم و گفتم: «بیا این فرش را جمع کنیم.» با تعجب به من خیره شده و دودل بود. گفتم: «جدی می گویم، اینطوری همه چیز روشن می شود.» قبول کرد. با هزار مصیبت فرش را جمع و لوله کردیم و ایستاده به دیوار تکیه اش دادیم. نگاهی پرسشگرانه به من انداخت. گفتم: «کمی صبر کن. همه چیز روشن می شود.» چند دقیقه در سکوت و کسالت محض گذشت. آخر خونش به جوش آمد، از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش محکم بهم زد. سه سال بعد هنوز جواب سؤالش را نگرفته بود. پرسید: «راستی قضیۀ آن فرش چه بود؟» گفتم: «هیچ. همینقدر که تو می دانی در آن روز سؤالت بی جواب نماند، همین کافی است. همینقدر که یک چیز برای فکر کردن وجود دارد، همین کافی است.» براستی مرور آن خاطره اکنون برای هردومان لذت بخش بود. دیگر چه می خواستیم؟
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر