سه حشرۀ کوچک مدام جلوی چشمانم پرواز می کنند. تفاوتی ندارد کجا را نگاه کنم، هر جا که نوری باشد آنها هم هستند. اگر بخواهم از شرشان خلاص شوم مجبورم چشمانم را ببندم یا اگر شب باشد، چراغها را خاموش کنم. تا جایی که به یاد می آورم، آنها را همیشه دیده ام. فکر می کنم در بیشتر لحظات زندگی با من بوده اند، شاهد و ناظر هر آنچه بر من گذشته است. فرض را بر این می گذارم که حتی وقتی تاریک است و دیده نمی شوند، همچنان حضور دارند و می توانند ببینند. نمی دانم در موردم چه فکر می کنند یا زندگیم را چگونه قضاوت می کنند. همیشه وقتی سرم به کاری گرم است حضورشان را نادیده می گیرم و اندک اوقاتی که به لذت و تفریح می گذرانم، از دیدگانم محو می شوند. اما در لحظات سخت و کسالت باز می گردند. گویی که همراه سختی هایم باشند هرچند که حضورشان همواره آزاردهنده است.
گاه میل شدیدی در خودم احساس می کنم تا دست به کارهایی دور از ذهن بزنم. دوست دارم همه چیز را زیرورو کنم. ولی بعد، مدتی می گذرد، اتفاقاتی می افتند و همه چیز خود به خود زیر و رو می شود و به این نتیجه می رسم که زیاد نباید خود را دردسر داد. خرق عادت انرژی زیادی می طلبد. دوست دارم جایی بنشینم و فساد تدریجی موجودات دور و بر را نظاره کنم. به نوعی از حس جاودانگی می رسم و خودم را فراموش می کنم.