۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

رخوت

«چی شده؟» آرام و بی رمق از پله ها پایین می روم. فرش راه پله کف پاهایم را قلقلک می دهد. به سمت او می روم که روی مبل نشسته و با نگاهی پرسان و متعجب به من چشم دوخته. جلویش روی مبل می نشینم. می گویم: «چیزی نیست. خواب بودم.» «چرا این روزا اینقدر می خوابی؟» راست می گوید. حتی آنقدر انرژی برایم نمانده که دهان دره کنم. روزها تند و تند به همین شکل می گذرند. احساس می کنم ذهنم کرخت شده و پس از تنها چند ساعت بیداری ترجیح می دهد دوباره به خواب رود. «احتمالاً به خاطر گرماس. گرما خواب آلودم می کنه.» «چایی می خوری برات بیارم؟» بس کن. به مهربانی ات نیازی ندارم. مشکلی هم ندارم. اگر هم داشته باشم، آن مشکل تویی. خود تو! این رخوت مزمن که بلاگیرم شده، لحظه ای که تو از زندگیم حذف شوی برای همیشه محو می شود. آن لحظه که اراده کنم تا تو را از خود برانم، دورنمای زندگی عاری از تو به من جانی دوباره می دهد. سربازی دلیر و جان بر کف می شوم. رویین تن چنان که اگر تمامی مردمان دست به دست هم دهند و تیر کینۀ هزارسالۀ خود را بر من ببارند، اثری نخواهد کرد. تو را ترک می گویم، چیزی جلودارم نیست. سعی نکن با شیرین زبانی و تلقین رؤیاهای دروغین دوباره خوابم کنی. دیگر نخواهم خوابید. بیدارتر از همیشه، راه را به پایان می برم. دوباره برخواهم خواست... یکبار... قوی تر از همیشه... تنها مشکل اینجاست که احساس می کنم... پلکهایم دوباره سنگین می شوند...

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

زندگی پر ثمر

چند سکه در دست دارم که مدام در مشتم تکانشان می دهم و سبک سنگینشان می کنم. اتاقی که در آن نشسته ام تنگ و تاریک است و با اینحال احساس راحتی می کنم. دو دختر روبرویم نشسته اند و تند و بی وقفه با هم حرف می زنند، حرفهایی که من نمی شنوم و متوجهشان نیستم. یکیشان موهای صاف خرمایی دارد. لاغر است، دماغش را عمل کرده و خط مژه هایش را به طرزی عجیب در امتداد ابروانش ادامه داده. آن دیگری کمی فربه است و موهای فرفری دارد. بلاخره صحبتشان تمام می شود و آنکه لاغرتر است رو به من می گوید: «تو چرا ساکتی.» دهان دره ای می کنم و می گویم: «من همیشه ساکتم.» خودش را لوس می کند: «خب چرا همیشه ساکتی؟» آهی می کشم و چشمانم را تنگ می کنم. «چون حرفی برای گفتن ندارم.» دختر چاق لبخند ابلهانه ای می زند و می گوید: «مگه میشه؟ این همه موضوع واسه حرف زدن هست!» سعی می کنم لبخندی که در جوابش حواله می کنم همان بلاهت را در خود داشته باشد. «چی مثلاً؟» دختر چاق کمی مکث می کند و چون چیزی به فکرش نمی رسد می گوید: «خب اینهمه موضوع... اینهمه چیزهایی که ما اینهمه وقت داریم درباره شون حرف می زنیم.» می گویم: «من حواسم نبود. یکیشو بگو.» دختر چاق باز کمی مکث می کند و بعد نگاهش را به دوستش می دوزد. با خود می گویم: «عجیب است، این اتاق که ما در آن نشسته ایم حتی برای یک نفر هم می تواند تنگ باشد. بوی گند توالت در آن پیچیده، هوایش دم دارد و تهویه اش هم خراب است. گرما هم که پدر آدم را در می آورد. آنقدر کثیف است که هرجا پایت را می گذاری آشغال به آن می چسبد. پشه ها و مگسها هم که مدام دور سرت جولان می دهند. با اینحال من در آن کاملاً راحتم. هیچ مشکلی هم ندارم.» دو دختر هنوز نتوانسته اند موضوع صحبتشان را به یاد بیاورند. مثل دو جک بی مزه می مانند که به نوبت خودشان را برای هم تعریف کنند و خودشان هم بخندند. می گویم: «زحمت نکشید. اگه حرف زدن من مشکلو حل می کنه حاضرم کمکتون کنم.» چشمان دختر چاق برق می زند، اما دختر لاغر چهره در هم می کشد و می گوید: «واه، چه پر افاده. نمی خوای حرف نزن!» دختر چاق می گوید: «نه، بذار بگه. خیلی کنجکاوم بدونم چی می خواد بگه.» ساکت می مانم. چند لحظه می گذرد. دختر لاغر دستش را به طرفم تکان می دهد و می گوید: «ولش کن اصلاً. زیاد به خودت فشار نیار.» دختر چاق به میان حرف دوستش می دود: «هیس، داره فکر می کنه. راحتش بذار. بذار حرفشو راحت بزنه.» واقعاً این جایی که من در آن زندگی می کنم به یک زباله دانی شباهت دارد. هر چیزی را که به این اتاق بیاورم بوی تعفن می گیرد. همین دو دختر هنگام ورودشان دو شاخه گل برایم آوردند که بلافاصله خشک و پلاسیده شدند و حالا لاشه های متعفنشان بی مصرف روی میز افتاده. با خود می گویم: «این دو اینجا چه می کنند؟ به چه انگیزه ای آمده اند؟ آمده اند که همین یک جمله را از دهان من بشنوند و بروند؟ یعنی تا این حد ابلهند؟» می گویم: «شاید بتونم بگم که... بهرحال وقتی تمام شرایط رو در نظر می گیرم و همه چیز رو خوب سبک سنگین می کنم... می بینم از اونجایی که ما الان توی این اتاق با هم نشستیم و به ظاهر داریم صحبت می کنیم، پس با این اوصاف من نمی تونم چندان نسبت به شما بی علاقه باشم.» دختر چاق گل از گلش می شکفد و می گوید: «چه خوب! هر چند که بی احساس گفتی اما به نظر میاد حرف دلتو زدی.» دختر لاغر هم لبخندی می زند و می گوید: «مرسی!» سکه هایی را که در دست دارم داخل جیبم می گذارم. می دانم که پول در دست من بند نمی شود. اما از این بدتر آن است که مصرفی هم برایش پیدا نمی کنم.

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

بازی از پیش باخته

گفتم: «همه چیز به طرز اعجاب آوری بهتر است وقتی که تو اینجایی» لبخندی از سر سرخوشی و بی قیدی زد و شانه هایش را بالا انداخت. دستم را به دور گردنش حلقه کردم و فشار دادم. گویی می خواستم هرطور که هست مجبورش کنم مرا جدی بگیرد. اما او تنها در صورتی می توانست برایم اهمیت قائل شود که از من بیزار باشد. وعده دادمش: «به زودی تو را خواهم کشت.» گفـت: «حتی در آن صورت هم هیچ چیز عایدت نمی شود.» می دانستم حقیقت ندارد اما گفتم: «من هرچه که می خواستم از تو به دست آورده ام. در کنارت بوده ام. تو را بوسیده ام. با تو خوابیده ام. کتکت زده ام. » بخاری توان گرم کردن خانه را نداشت. باد سرما را از درز پنجره ها نفوذ می داد و دود غلیظی خانه را گرفته بود. نمی شد پنجره ها را باز کنی چون سردتر می شد. نمی شد بیش از آن با او تندی کنم چون بر می آشفت و معلوم نبود چه واکنشی نشان می دهد. نمی شد روی هیچ کاری تمرکز کنم چون هیچیک از کارهایم آنطور که باید پیش نرفته بود. خسته بودم. ناچار می شدم ساعت ها به شعله های دودزای آتش بخاری خیره بمانم. پرسیدم: «راستش را بگو. پای کس دیگری وسط است؟» گفت: «اگر هم باشد به تو ارتباطی ندارد.» گفتم: «دوست دارم بدانم کیست. دوست دارم بدانم با او چه می کنی. این کمترین کاری است که می توانی برایم انجام دهی.» شروع به قدم زدن در عرض خانه کرد، آن هم با ریتمی تند و عصبی. گفت: «باشد، اما اگر حتی یک بار به میان حرفهایم بپری دیگر ادامه نمی دهم.» منصفانه بود. قبول کردم. سیگارهایش پشت سر هم روشن و خاموش می شدند و در همان حال ماجراهای عشقی اش را برایم شرح می داد. من هم کاری جز سر تکان دادن نداشتم. با خود می گفتم حال که تعریف می کند بگذار همه را کامل بگوید. بعداً برای فکر کردن دربارۀ شان وقت هست. در آن لحظه بیش از هر چیز عطش شنیدن داشتم. دلم نمی خواست حتی کلمه ای از اعترافاتش را از دست بدهم. هر چه را که می گفت بی چون و چرا باور می کردم. می دانستم ممکن است بیشترشان دروغ بوده و تنها برای طعنه زدن به من سرهم کرده باشد ولی برایم مهم نبود. بعدها فهمیدم قسمت های دروغ اعترافاتش همان ها بودند که بیش از همه منقلبم کردند. ولی او خود حین بازگو کردنشان این را می دانست. گفتم: «صبر کن. خیلی سردم شده. بگذار برای خود پتویی بیاورم.» وقتی با پتویی پیچیده به دور خود بازگشتم ساکت شده بود. گفتم: «خب. ادامه بده.» بی حرکت به روبرویش زل زده بود. می دانستم دیگر حرفی نخواهد زد اما زیر بار نمی رفتم. ظلمی بزرگتر از این وجود نداشت که به این شکل بخواهد از من انتقام بگیرد. قاعدۀ بازی را بهتر از من می دانست و همین بیش از هر چیز دیگر مرا برآشفته می کرد. باید چیز دیگری می گفت حتی اگر شده یک جمله. حتی اگر آن یک جمله دروغی آشکار بود. حتی اگر هیچ معنایی نداشت. باید آن را می گفت. می دانستم که هرچه التماس کنم بی فایده است. صد بار در دل به خود لعنت فرستادم. باید سرما را تاب می آوردم. اگر در آن لحظه از جایم بلند نمی شدم صحبتش را به پایان می برد اما اکنون مرا در حسرت یک جمله باقی می گذاشت. طوری به نظر می آمد که انگار از قبل همۀ اینها را و حتی بلند شدن من برای آوردن پتو را هم برنامه ریزی کرده باشد. تهدیدش کردم: «خود را می کشم.» فایده ای نداشت. احمقانه بود. افسرده شدم و اشک از چشمانم سرازیر شد. سرم را میان دو دست گرفتم و از ته دل گریستم. چند لحظه با ترحم و پیروزمندانه مرا نگریست. بعد آرام نزدیک آمد و در گوشم گفت: «رفتیم به حمام. آنجا جلوی آینه ایستادیم و آرام آرام خود را برهنه کردیم. بعد از آنکه هر دو تماماً عریان شدیم دیدم که تا به غایت تحریک شده. اما او در من هیچ نمی دید. نمی توانست ببیند. من هم چیزی نمی گفتم. الان هم به تو نمی گویم.»

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

سالی پر از نقطه

از کابوس سالی با هزار نقطه در حواشی آن بیدار شده ام. درست نمی دانم کجا هستم و چند ساعت خواب بوده ام. هوا هنوز تاریک است. ساعت را نگاه می کنم، چهار صبح است. یادم نیست کی خوابیده بودم. فکر می کنم هوا هنوز روشن بود. فکر می کنم بیداری ام در این لحظات بی حاصل خواهد بود و تصمیم می گیرم خوابم را ادامه دهم. شک دارم که دوباره خوابم ببرد. به هزار نقطه فکر می کنم و به سالی که در انتهایش بودم. پلکهایم خود به خود بسته می شوند. نوری قرمز را می بینم که جلوی چشمانم بروی پسزمینه ای کاملاً تیره روشن و خاموش می شود. بعد آخرین لحظات کابوسم را دوباره به یاد می آورم. داشتم غرق می شدم. موجی از آب به داخل بینی ام نفوذ می کند و دیگر هیچ صدایی نمی شنوم. با خود می گویم: «دیگر همه چیز تمام شد. این دیگر پایان راه است.» ولی به یاد می آورم که این سال، این سال کذایی تا کنون هزاران بار به همین نقطه رسیده اما پایان نیافته است. بعد تو را می بینم. روبرویم ایستاده ای و لبخند می زنی. سعی می کنی با لبخندت نجاتم دهی. مقصر همۀ اینها تویی. سرم را از زیر آب بیرون می آورم و تماشایت می کنم. شیر دستشویی را باز می کنی، آبی به دستهایت می زنی و انگشتان خیست را در موهایت فرو می بری. می گویم: «این همه وقت کجا بودی؟» درحالیکه خودت را در آینه نگاه می کنی می گویی: «توی اتاق. داشتم برف رو تماشا می کردم. صدات زدم. جوابی نیومد. اومدم تو دیدم توی وان غیبت زده. فکر کردم شاید مرده باشی.» از وان بیرون می آیم و حوله ای دور تنم می پیچم. می گویم: «در هر حال تو زیباتر از اونی که اینجا باشی.» کلید درب دستشویی را از سوراخ در می آورم و وارد راهرو می شوم. در را پشت سرم می بندم و قفل می کنم. دیگر نمی خواهم ببینمت. نمی خواهم نگران بودن و نبودنت باشم. به سمت پنجره می روم. بیرون برف می آید. روی مبل می نشینم و تماشا می کنم. خوشحالم از اینکه می دانم این سال لعنتی به زودی تمام می شود.

۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

یک وقت نگویند پوچ است

ظرف یک دقیقه برای سومین بار همان سؤال را پرسید. گفتم: «نمی دانم از چه حرف می زنی.» اصرار داشت که حقیقت چیز دیگریست و می خواست که بیهوده سعی در لاپوشانی نکنم. گفتم: «چیزهایی را می بینم که وجود خارجی ندارند. چیزهایی که جرأت بازگو کردنشان را هم ندارم چون می دانم که مضحکند و موجب خنده می شوند. مایۀ سرافکندگی. با این حال دقیقاً همین چیزها هستند که دلیلی برای زنده ماندن می شوند.» گفت: «بگو، قول می دهم نخندم. می خواهم بدانم. می خواهم به تو نزدیک تر باشم.» از روی صندلی بلند شدم و صورتم را به دیوار اتاق چسباندم. آرام جلو رفتم و صدای سایش گونه ام را بر دیوار به دقت گوش کردم. او روی تختم چمباتمه زده بود. بغضی در گلو داشت که سعی می کرد به هر قیمتی پنهانش کند. اما آن دو چشم خیس اسرارش را برملا می کردند. احساس می کردم هیچ گاه تا بدین حد ذلیل و بدبخت نبوده ام. به یکباره رویم را به سمتش چرخاندم و گفتم: «بیا این فرش را جمع کنیم.» با تعجب به من خیره شده و دودل بود. گفتم: «جدی می گویم، اینطوری همه چیز روشن می شود.» قبول کرد. با هزار مصیبت فرش را جمع و لوله کردیم و ایستاده به دیوار تکیه اش دادیم. نگاهی پرسشگرانه به من انداخت. گفتم: «کمی صبر کن. همه چیز روشن می شود.» چند دقیقه در سکوت و کسالت محض گذشت. آخر خونش به جوش آمد، از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش محکم بهم زد. سه سال بعد هنوز جواب سؤالش را نگرفته بود. پرسید: «راستی قضیۀ آن فرش چه بود؟» گفتم: «هیچ. همینقدر که تو می دانی در آن روز سؤالت بی جواب نماند، همین کافی است. همینقدر که یک چیز برای فکر کردن وجود دارد، همین کافی است.» براستی مرور آن خاطره اکنون برای هردومان لذت بخش بود. دیگر چه می خواستیم؟

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

هیچ چیز

بگذارید دمی ساکت باشیم. در عمق میدانهای دیدمان اجسامی تهدیدگر در جنب و جوشند. وقتی به دیروز فکر می کنیم از حرکت باز می ایستند. وقتی به هم نزدیک می شویم به سمتمان یورش می آورند. تصورمان بر این است که هالۀ شوم حضورشان را در جای جای زندگیمان به یاد می آوریم. اما در اشتباهیم. ما هیچ شناختی از آنها نداریم. حتی رنگشان را هم به درستی تشخیص نمی دهیم. من به نوبۀ خود بارها نیمه راه نردبان ترقی را طی کرده و در آخر از پشت بر زمین افتاده ام. من از میان جمع شما دوستان، تنها آنانی را به خاطر سپرده ام که این اجسام بی شکل را حتی شده برای لحظه ای در سکوت به نظاره نشسته اند.
با چه رویی سفرۀ دلم را پیش رویت باز کنم. تلی از خاک بر سرم ریخته و به تماشا نشسته ای. برای جلب رضایت تو چه رنج ها که نبرده ام. هشیار باش تا در این واپسین لحظات دقایق با هم بودنمان، سرم را از میان این خاک بر نیاورم، تیر نگاهم را بر قلبت ننشانم. گمان می کردی که مرده ام. آسودگی آن لحظات وسوسه ات می کرد تا مطمئن شوی. چه اطمینان بی حاصل، آن هم زمانی که زنده بودنم نیز حکم مرگم را داشت. چه آسایشی؟ خودت آن را خواستی و خودت آن را از خود دریغ داشتی. حالا پشیمانی. حالا که همچون آتشفشانی گدازه می افشانم. حالا که دستت را می گیرم و تو را با خود به زیر فرش می کشم. حالا که خنده هایت را به جان می خرم و در مقابل مویه هایت شانه بالا می اندازم. با چه رویی رازهایم را بگویم؟ همه را هم اگر بگویم باز یک چیز می ماند. همان که خود می دانی چه آشوبی به پا خواهد کرد. تو به زیر سنگ ها برو، این بهتر است. یکبار رفتی و بازگشتی و حتی ساکت تر از قبل بودی. حتی ساکت تر از قبل بودم و اما رازم برای تو مهم تر بود. وسوسه شدی تا از آن پرده برداری. می خواستی حفره های تنم را ببینی. می خواستی خودت را بشناسی. پرسیدی: «در مورد من چه فکر می کنی؟» گفتم: «نمی دانم.» نیم ساعت قبل گفته بودم: «دوستت دارم، می دانی؟» پوزخندی زده بودی. من هم پوزخند دلخراش تری زده بودم. ساکت تر از قبل شدم بلکه آن راز پنهان بماند. اما چه شد؟ هرچه می گفتم پنهان می ماند. تنها سکوتم بود که می توانست از آن پرده بردارد. کلمات گمراهمان می کنند، یادم رفته بود. گریه کردی و دلیلش را نگفتی. مرده ای متحرک بودی و حالا دیگر تکان هم نمی خوردی، بلکه این بادها آغاز به وزیدن کنند و آن مردمان به نیابت از دردمندان سلاخی شوند شاید که آن گلوله ها مرهمی باشد بر زخمهایمان که تنها چارۀ دوباره برخاستنمان از گور توانند بود و ما دو نفر از شر یکدیگر خلاص توانیم شد. نه! اگر هیچ چیز نگویم تو هرگز از جایت تکان نمی خوری. همینطور سر جایت می نشینی و من هم مجبورم برایت دروغ ببافم. پس می گویم برو! برو تا دفعۀ بعد ببینیم چطور خودت را فریب می دهی.

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

یک بخش از دو

نشانی ات را می دانم. نیمه شب به سراغت می آیم. تو دراز کشیده بروی تخت، با چشمانی بسته به وجوه تشابه افکارمان می اندیشی. دریای ترسی که در سرت متلاطم است به ذهن من هم سرایت کرده و همین است که مرا اینجا، بر سر بالینت کشانده. منشأ ترسهای مشترکمان، بر پایۀ خیالات واهی جلوۀ حقیقت را به خود گرفته است. وحشتی کاملاً بی پایه و اساس، ساخته و پرداختۀ ذهن بیمار تو، حال در سر من نیز می جوشد. اما تو نمی دانی، آنچه واقعاً باید از آن بترسی حضور من در سکوت این نیمه شب، راکد و ساکن در گوشۀ ذهنت، در حال خزیدن بروی تختت است. برای رهایی از این ترس، ترس بی معنایی که به جان من انداخته ای اکنون وحشت راستین را بر تو تحمیل خواهم کرد. پیش از آنکه جهانی را با افکار مریضت آلوده کنی.